{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🦋گیسوی شب 🦋

🦋گیسوی شب 🦋
# پارت صد وشصت پنج


گیسو:
نگاهش کردم یکم از شیرش خورد ویه دونه خرما برداشت وگفت : جایی میخوای بری برو .
- نه میخواستم برم خرید بچه ها با یاشار رفتن ...منو نبردن
نگاهی بهم انداخت وگفت : دیگه نمیری ؟
- نه
- پس چرا اومدی اینجا ؟
- اومدم پیش تو که حال‌...
با نگاهش لال شدم خیره نگام کردبعد سرشو انداخت پایین وگفت : گیسو ...
منتظر نگاش می کردم آروم گفت : میشه خواهش کنم کمتر بیای اینجا
متعجب نگاش کردم باز چشام پر اشک شد بلند شدم وگفتم : خانم جون گفت شاید‌‌‌چیزی نیاز داشته باشی ...دیگه نمیا...م
متعجب نگام کرد وگفت : باز داری گریه می کنی من که چیزی نگفتم ...گیسو من منظورم بدی نداشتم بشین سرجات
کیفمو برداشتم وبی اهمیت بهش قدم برداشتم
- کنارمی اذیت میشم



آریا:
اشک هاش رو پاک کرد وگفت : به میل خودم نیومدم مامان وخانم جون می خواستن بیام پیشت حالت بد بود ...دیگه نمیام که ..
- گیسو چی میگی منظورم این نیست
بلند شدم وگفتم : ناراحت نشو
چطور بهش می گفتم وقتی کنارمه خودم نیستم ویه ادم دیگه ام یه آدمی که خیلی وقت بود خودشوپشت این نقاب اقایم کرده بود که کسی بهش نزدیک نشه ولی حالا یه آریای جدید متولد شده بود که دیگه نمی تونست جلو احساساتش رو بگیره چطور می گفتم به زور دارم جلو چشای فیروزه ایت مقاومت می کنم چشای که از همیشه زیباتر ومعصومتر بود
وقتی به خودم اومدم که کنارش بودم واون متعجب نگام می کرد
فقط تونستم بگم
- گیسو چشات اذیتم می کنه ..‌.
لبشو گاز گرفت ولی نگاهشو ازم نگرفت نتونستم از چشاش بگذرم ومحکم بغلش کردم دستام می لرزید تو بغلم آروم گریه می کرد ونگام می کرد
- اینجوری نگام نکن گیسو...
با صدای در برگشتم واز دیدن زن عمو یه لحظه قلبم وایساد سرمو انداختم پایین واز گیسو فاصله گرفتم اون تازه متوجه مامانش شده بود لبشو به شدت گاز می گرفت تفلی لبای بیچاره اش
زن عمو آروم گفت : بهت اعتماد داشتم آریا
خجالت کشیدم سرمو بالانمیاوردم
زن عمو : فکر کردید من بچه ام نمی فهمم حستون چیه .‌..ولی انقدرمرد نبودی بگی گیسو رو دوست داری هنوزم احساست روسرکوبش می کنی هنوزم بهش نگفتی وازش فرار می کنی
حرفی نداشتم بگم زن عمو داشت حرفای تو دلمو به زبون میاورد
زن عمو : من دخترمو می شناسم می دونم خیلی وقته بهت حسی داره می دونستم اومدنت به اینجا اونو اذیت می کنه فکر نمی کردم بهش حسی داشته باشی ولی کم کم فهمیدم اشتباه کردم تو فقط حست رو علاقه ات رو پنهان می کنی ...درست مثله بابات ...اگه به گیسو علاقه داری کسی مخالف نیست ولی می دونم از پسش برنمیای
سرمو بالا آوردم نگاش کردم
دیدگاه ها (۲۱)

🦋گیسوی شب🦋# پارت صدوشصت وشش..آریا: کنی ...درست مثله بابات ....

🦋گیسوی شب🦋# پارت صدوشصت وهفت ...یاشار: بی حوصله پیرهنمو در ...

🦋گیسوی شب🦋# پارت صد وشصت وچهار ...گیسو : خانم جون عینکش رو ب...

🦋گیسوی شب🦋# پارت صد وشصت وسه گیسو : آریا رو تنها گذاشتی - یا...

سناریو یاندره هانما

#دختر_قمار_بازSeason : ¹Part : ²⁶ویو جونکوک___چند ثانیه دیگه...

in your eyes

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط