برادر من part
برادر من part 3
وفتی که رفتن داخل خونه یونا جلوتر از فلکس رفت که سونگیمین میخواست بیاد بغلش کنه اما فلیکس اومد جلو یونا و نذاشت
فلیکس:هی رفیق حد خودتو بدون!( خیلی جدی)
سونگمین : اه فلیکس بیخیال حالا یه روز قراره با هم باشه نمیزاری خوشبگذرونیم؟؟
فلیکس :باشه خوشبگذرون اما نه با خواهر من!😐😐
سونگمین : اصن اخرش که چی اگه بفهمه که_
فلیکس دستشو رو دهن سونگمین گذاشت و مانع از حرف زدنش شد .
فلیکس :میتونی برای یه روز هم که شده دربارش حرف نزنی؟؟
فلیکس : یونا برو تو اتاقت و درم ببند
یونا : اه فلیکس من تازه میخواست_
فلیکس گفتم برو !!(کمی ولوم بالا)
یونا : باشه..
یونا رفت تو اتاقش و درو قفل کرد و نشست به انجام دادن تکالیفش اما طبقه ی پایین هنوز فلیکس و سونگمین داشتن دعوا میکردن و بقیه هم میخواستن این دعوا تموم بشه اما انگار تموم شدنی نبود
هان: اه بسه دیگع فلیکس تو داری همه چیو ازش قایم میکنی حتی خود واقعیتو!
فیلکس : خب میگی چیکارکنم اگه ...اگه بفهمه هیچوقت منو نمیبخشه
هیونجین : تقصیر خودت بود اونا خانوادت بودن اونا پدرو مادرت بودن چطور تونستی ؟؟
فلیکس: اکه یبار دیگه درباره اونا حرف بزنی کاری میکنم که تا اخر عمرت پشیمون بشی فهمیدی؟؟(با صدای بلند)
سونگمین :بالاخره که باید بهش بگی..
ویو یونا
تو اتاقم بودم کع صدای داد فلیکس رو شنیدم با خودم گفتم شاید چیزی شده پس درو باز کردمو رفتم بیرون اتاق هنوز از پله ها نیومدم پایین که صداش دراومد و گفت
فلیکس: برو تو اتاقت مگه نگفتم بیرون نیا!!!!
یونا: اخه صدات خیلی بلند بود گفتم شاید چیزی شده..
فلیکس:چیزی نیست برو
یونا اخه_
فلیکس :گفتم برو!!
اما یونا بیخیال اومد پایین و پیشش نشست و تا خواست حرفی بزنه فلیکس اونو محکم بلند کرد و برد توی اتاقش درو قفل کرد و انداختش رو تختش و روش خیمه زد . یونا که داشت میترسید هلش داد به عقب اما زور اون به زور فلیکس نرسید و فلیکس هر لحظه داشت بهش بیشتر نزدیک میشد که یهو به خودش اومد و ازش جدا شد.
فلیکس: اهه....دارم چیکار میکنم.. لعنتی....😠😠
یونا:.... عا.....فلیکس....حالت خوبه؟؟......داشتی منو میترسوندی..
فلیکس :آه ببخشید کوچولو نباید اینکارو میکردم اما...کنترلم داشت از دستم خارج میشد...
یونا :اشکالی نداره...فقط ..چرا داشتی با رفیفات دعوا میکردی؟؟نکنه سر کار سونگمین بود که میخواست بغلم کنه؟؟
فلیکس :بهتره تو این موضوع دخالت نکنی. اما یروز میفهمی...وای امیدوارم اونروز نرسه چون از هم میپاشم
یونا: لطفا بهم بگو ...چیزی شده که من ازش خبر ندارم؟؟...میتونی بهم بگی خودت که میدونی رازدار خوبیم😊😊
خب اینم پارت سوم...
ببخشید اگه دیر به دیر پارت میزارم راستش حمایتی نمیشه منم نمیتونم پارت بزارم ینی هیچی به ذهنم نمیرسه
لطفا لایکا به پنج تا برسه تا منم بتونم چیزی بنویسم ممنوننننن🤗🤗
وفتی که رفتن داخل خونه یونا جلوتر از فلکس رفت که سونگیمین میخواست بیاد بغلش کنه اما فلیکس اومد جلو یونا و نذاشت
فلیکس:هی رفیق حد خودتو بدون!( خیلی جدی)
سونگمین : اه فلیکس بیخیال حالا یه روز قراره با هم باشه نمیزاری خوشبگذرونیم؟؟
فلیکس :باشه خوشبگذرون اما نه با خواهر من!😐😐
سونگمین : اصن اخرش که چی اگه بفهمه که_
فلیکس دستشو رو دهن سونگمین گذاشت و مانع از حرف زدنش شد .
فلیکس :میتونی برای یه روز هم که شده دربارش حرف نزنی؟؟
فلیکس : یونا برو تو اتاقت و درم ببند
یونا : اه فلیکس من تازه میخواست_
فلیکس گفتم برو !!(کمی ولوم بالا)
یونا : باشه..
یونا رفت تو اتاقش و درو قفل کرد و نشست به انجام دادن تکالیفش اما طبقه ی پایین هنوز فلیکس و سونگمین داشتن دعوا میکردن و بقیه هم میخواستن این دعوا تموم بشه اما انگار تموم شدنی نبود
هان: اه بسه دیگع فلیکس تو داری همه چیو ازش قایم میکنی حتی خود واقعیتو!
فیلکس : خب میگی چیکارکنم اگه ...اگه بفهمه هیچوقت منو نمیبخشه
هیونجین : تقصیر خودت بود اونا خانوادت بودن اونا پدرو مادرت بودن چطور تونستی ؟؟
فلیکس: اکه یبار دیگه درباره اونا حرف بزنی کاری میکنم که تا اخر عمرت پشیمون بشی فهمیدی؟؟(با صدای بلند)
سونگمین :بالاخره که باید بهش بگی..
ویو یونا
تو اتاقم بودم کع صدای داد فلیکس رو شنیدم با خودم گفتم شاید چیزی شده پس درو باز کردمو رفتم بیرون اتاق هنوز از پله ها نیومدم پایین که صداش دراومد و گفت
فلیکس: برو تو اتاقت مگه نگفتم بیرون نیا!!!!
یونا: اخه صدات خیلی بلند بود گفتم شاید چیزی شده..
فلیکس:چیزی نیست برو
یونا اخه_
فلیکس :گفتم برو!!
اما یونا بیخیال اومد پایین و پیشش نشست و تا خواست حرفی بزنه فلیکس اونو محکم بلند کرد و برد توی اتاقش درو قفل کرد و انداختش رو تختش و روش خیمه زد . یونا که داشت میترسید هلش داد به عقب اما زور اون به زور فلیکس نرسید و فلیکس هر لحظه داشت بهش بیشتر نزدیک میشد که یهو به خودش اومد و ازش جدا شد.
فلیکس: اهه....دارم چیکار میکنم.. لعنتی....😠😠
یونا:.... عا.....فلیکس....حالت خوبه؟؟......داشتی منو میترسوندی..
فلیکس :آه ببخشید کوچولو نباید اینکارو میکردم اما...کنترلم داشت از دستم خارج میشد...
یونا :اشکالی نداره...فقط ..چرا داشتی با رفیفات دعوا میکردی؟؟نکنه سر کار سونگمین بود که میخواست بغلم کنه؟؟
فلیکس :بهتره تو این موضوع دخالت نکنی. اما یروز میفهمی...وای امیدوارم اونروز نرسه چون از هم میپاشم
یونا: لطفا بهم بگو ...چیزی شده که من ازش خبر ندارم؟؟...میتونی بهم بگی خودت که میدونی رازدار خوبیم😊😊
خب اینم پارت سوم...
ببخشید اگه دیر به دیر پارت میزارم راستش حمایتی نمیشه منم نمیتونم پارت بزارم ینی هیچی به ذهنم نمیرسه
لطفا لایکا به پنج تا برسه تا منم بتونم چیزی بنویسم ممنوننننن🤗🤗
- ۹۲
- ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط