برادر من part
برادر من part 4
فلیکس : عامم...اره میدونم راز دار خوبی هستی اما اینو ..اینو نمیتونم بهت بگم چون از ری اکشنت میترسم.
یونا: مگه مگه چیشده که همچین چیزی رو میگی ؟؟
فلیکس: اههه بیخیال نباید ذهنتو مشغول میکردم
خببببب تکالیفت رو نوشتی یا اگه کمکی میخای بگو تا برات بنویسمشون البته من که نمینویسم بهت یادشون میدم
یونا: اصن بلد نیستی بحثو عوض کنی ولی اره نوشتم و فقط یه صفحه مونده که اونم چیزی نیست حلشون میکنم
فلیکس: باشه پس من میرم پایین یادت باشه درو قفل کنی
قبل از اینکه فلیکس برگرده یونا پرید بغلش و محکم بغلش کرد که این باعث شد فلیکس کمی تحریک بشه و سرشو گذاشت تو گودی گردن یونا و نفس عمیقی کشید
یونا :باشه درو قف_
هنوز حرفش تموم نشده بود که فلیکس لب هاشو چسبوند روی لب های یونا . یونا چشماش گرد شد و فلیکس رو از خودش جدا کرد.
یونا:...تو...تو داری چیکار میکنی...؟؟
فلیکس : اه یونا نمیتونستم دیگع تحمل کنم باید برای یبار هم که شده تعطم اون لباتو میچشیدم
یونا دیوونه!!!تو خودت به من میگی که به هیچ پسری نزدیک نشم بعد خودت....وای خدای من بهتره بری بیرون پیش دوستات ... د برو دیگع
فلیکس: هی یه نفس بکش حداقل. باشه من میرم اما فکر نکن که کارم باهات تموم شده😏😏
یونا: برو بیرون دیگع
فلیکس رو هل داد بیرون و درو محکم بست و قفل کردو روی زمین نشست . نمیدونستم باید چیکار کنه ینی معنی این کار فلیکسو نفهمید اون فقط برادرش بود البته فقط تو ذهن یونا از این فکرا در اومد و از اتاقش اومد بیرون و رفت سمت آشپزخونه تا یچیزی بخوره چون گشنش بود که هیونجین تو آشپزخونه بود
هیونجین: هی تو اینجا چیکار میکنی؟ میدونی که اگه فلیکس بفهنه اومدی پایین چه شری درست میکنه
یونا: اره میدونم ولی خب گشنم بود دلیل نمیشه که بخاطر حرف های اون خودمو از گشنگی بکشم . عامممم راستی فلیکس کجاست؟؟
هیونجین: مثل اینکه رفت تا از یکی از رفیقاش سوجو بگیره چون انقدر این چند شب مست کرده بود دیکع هیچی مشروبی نمونده بود فک کنم الاناس که برگرده راستی چیزی میخوای بهت بدم؟؟
یونا: اها. اره مرسی بیزحمت یکی از اون چیپسا رو میدی؟؟
هیونجین: بیا بگیرش!!
که فلکیس یهو از خونه اومد تو و دید یونا تو آشپزخونه اس
فلیکس: یونا مگه یهت نگقتم از اتاقت بیرون نیا!!!!!
یونا: اوو...خب گشنم بود چیکار کنم خب( راستی هیونجین از تو آشپزخونه رفت بیرون)
فلیکس: نگران نباش الان سیرت میکنم.
که رفت سمتش و یونا رو چسبوند به کابینت ها رو این وحشی ها لب هاشو مک میزد و تقریبا پنج دقیقه همونجوری بودن که فلیکس دید یونا نفس کم اورده و ازش جدا شد.
فلیکس: مثل اینکه خواهر کوچولوم یاد گرفته ( با یه پوزخند صدا دار گفت)
یونا: اه تا کی میخوای منو ببوسی . بشه دیگع حوصله ندارم من میرم تو اتاقم
فلیکس : مچ دست یونا رو گرفت : ینی بیشتر از این میخوای؟؟اووووو یونای من چقدر بزرگ شده😲😲منکه دلم خواست🤤🤤🤤
یونا :چی...نه ..نه ...منظورم اون نبود...ینی....اصن بیخیال من میرم درسمو بخونم.
که فلکیس دستشو گرفت و به سمت خودش اوردش و دوباره بوسیدش و ولش کرد تا بره تو اتاقش. یونا رفت و تکالیفش رو انجام داد.
ویو پذیرایی
تقریبا همه مست بودن اما فلکیس هنوز مست نشده بود چون میدونست اگه مست که کار دست خودش و یونا میده که چان شروع کرد به حرف زدن.....
سلام بچه ها شبتون بخیر اینم از پارت چهارم اگه بتونم پارت پنجم هم فردا صبح میزارم براتون☺
بهترین هارو براتون ارزو میکنم شبتون بخیر🤗🤗
او راستی لایکا یادتون نره😊😊
فلیکس : عامم...اره میدونم راز دار خوبی هستی اما اینو ..اینو نمیتونم بهت بگم چون از ری اکشنت میترسم.
یونا: مگه مگه چیشده که همچین چیزی رو میگی ؟؟
فلیکس: اههه بیخیال نباید ذهنتو مشغول میکردم
خببببب تکالیفت رو نوشتی یا اگه کمکی میخای بگو تا برات بنویسمشون البته من که نمینویسم بهت یادشون میدم
یونا: اصن بلد نیستی بحثو عوض کنی ولی اره نوشتم و فقط یه صفحه مونده که اونم چیزی نیست حلشون میکنم
فلیکس: باشه پس من میرم پایین یادت باشه درو قفل کنی
قبل از اینکه فلیکس برگرده یونا پرید بغلش و محکم بغلش کرد که این باعث شد فلیکس کمی تحریک بشه و سرشو گذاشت تو گودی گردن یونا و نفس عمیقی کشید
یونا :باشه درو قف_
هنوز حرفش تموم نشده بود که فلیکس لب هاشو چسبوند روی لب های یونا . یونا چشماش گرد شد و فلیکس رو از خودش جدا کرد.
یونا:...تو...تو داری چیکار میکنی...؟؟
فلیکس : اه یونا نمیتونستم دیگع تحمل کنم باید برای یبار هم که شده تعطم اون لباتو میچشیدم
یونا دیوونه!!!تو خودت به من میگی که به هیچ پسری نزدیک نشم بعد خودت....وای خدای من بهتره بری بیرون پیش دوستات ... د برو دیگع
فلیکس: هی یه نفس بکش حداقل. باشه من میرم اما فکر نکن که کارم باهات تموم شده😏😏
یونا: برو بیرون دیگع
فلیکس رو هل داد بیرون و درو محکم بست و قفل کردو روی زمین نشست . نمیدونستم باید چیکار کنه ینی معنی این کار فلیکسو نفهمید اون فقط برادرش بود البته فقط تو ذهن یونا از این فکرا در اومد و از اتاقش اومد بیرون و رفت سمت آشپزخونه تا یچیزی بخوره چون گشنش بود که هیونجین تو آشپزخونه بود
هیونجین: هی تو اینجا چیکار میکنی؟ میدونی که اگه فلیکس بفهنه اومدی پایین چه شری درست میکنه
یونا: اره میدونم ولی خب گشنم بود دلیل نمیشه که بخاطر حرف های اون خودمو از گشنگی بکشم . عامممم راستی فلیکس کجاست؟؟
هیونجین: مثل اینکه رفت تا از یکی از رفیقاش سوجو بگیره چون انقدر این چند شب مست کرده بود دیکع هیچی مشروبی نمونده بود فک کنم الاناس که برگرده راستی چیزی میخوای بهت بدم؟؟
یونا: اها. اره مرسی بیزحمت یکی از اون چیپسا رو میدی؟؟
هیونجین: بیا بگیرش!!
که فلکیس یهو از خونه اومد تو و دید یونا تو آشپزخونه اس
فلیکس: یونا مگه یهت نگقتم از اتاقت بیرون نیا!!!!!
یونا: اوو...خب گشنم بود چیکار کنم خب( راستی هیونجین از تو آشپزخونه رفت بیرون)
فلیکس: نگران نباش الان سیرت میکنم.
که رفت سمتش و یونا رو چسبوند به کابینت ها رو این وحشی ها لب هاشو مک میزد و تقریبا پنج دقیقه همونجوری بودن که فلیکس دید یونا نفس کم اورده و ازش جدا شد.
فلیکس: مثل اینکه خواهر کوچولوم یاد گرفته ( با یه پوزخند صدا دار گفت)
یونا: اه تا کی میخوای منو ببوسی . بشه دیگع حوصله ندارم من میرم تو اتاقم
فلیکس : مچ دست یونا رو گرفت : ینی بیشتر از این میخوای؟؟اووووو یونای من چقدر بزرگ شده😲😲منکه دلم خواست🤤🤤🤤
یونا :چی...نه ..نه ...منظورم اون نبود...ینی....اصن بیخیال من میرم درسمو بخونم.
که فلکیس دستشو گرفت و به سمت خودش اوردش و دوباره بوسیدش و ولش کرد تا بره تو اتاقش. یونا رفت و تکالیفش رو انجام داد.
ویو پذیرایی
تقریبا همه مست بودن اما فلکیس هنوز مست نشده بود چون میدونست اگه مست که کار دست خودش و یونا میده که چان شروع کرد به حرف زدن.....
سلام بچه ها شبتون بخیر اینم از پارت چهارم اگه بتونم پارت پنجم هم فردا صبح میزارم براتون☺
بهترین هارو براتون ارزو میکنم شبتون بخیر🤗🤗
او راستی لایکا یادتون نره😊😊
- ۱۷۷
- ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط