عشق اجباری
عشق اجباری
پارت ۶
ما رو که بردن طبقه ی بالا دستمون رو ول کردن منم حواسم نبود شروع کردم به فش دادن مانلی «اه پسره ی الاغ این دسته یه جوری گرفته انگار من می تونم با این هیکل به این ریزه میزه ای از دست توی گوریل فرار کنم » دانیال «تموم نشد فش دادنت به من » یعنی چشمام شده اندازه بشقاب
ساناز یه پس گردنی به من زد و گفت «احمق چن بار بگم داری فش میدی اطرافت رو نگاه کن بعدا فش بده » ایلیا هم اون وسط فقط می خندید. دانیال گفتم «خب حالا خودم معرفی می کنم دانیال هستم ۲۳ سالمه دارم پزشکی مغز و اعصاب می خونم » ایلیا «ایلیا هستم ۲۳ سالمه دارم روانشناسی میخونم»مانلی «مانلی هستم ۱۸ سالمه امسال کنکور دادم دامپزشکی قبول شدم ولی از شانس گندم پاشدم اومد پیش شماها 😐😐» ساناز «ساناز هستم ۱۸ سالمه امسال کنکور دادم دکتر اطفال قبول شدم ولی عین مانلی اومد پیش شما 😐😐» دانیال « بزارید قوانین رو بگم بدون اجازه ی ما حتی آب هم نمی خورید ، جیغ جیغ کردن و لوس بازی ممنوع ، بهتون ماشین میدیدم ولی بهش جی پی اس وصله ، پنجشنبه شب ها دوستای منو ایلیا میان اینجا شما ها هم باید باشید، دانشگاهتون رو هم انتقالی می گیریم همین جا درس می خونید، جمعه ها هم می تونید برین خانوادتون رو ببینید» من و ساناز از حرص شده بودیم عین لبو . من چنان جیغی کشیدم که فک کنم کل اعمارت لرزید «تو فک کردی اسیر گرفتی داری قانون برا ما تایین می کنی . تو کی من هستی که بدون اجازه ی تو حق ندارم آب بخورم مرده شور تو و دوستات رو ببرن » یهو یه طرف صورتم سوخت دانیال « من شوهرتم و هر چی بگم باید بگی چشم اینو تو مغزت فرو کن . اینجا خونهی بابات نیست که حرف حرف تو باشه» ساناز که با دیدن جیغ زد و گفت « مرتیکه ی الاغ تو خیلی غلط می کنی دست رو آبجی من بلند می کنی » ایلیا یه سیلی به ساناز زد و گفت «یه با. دیگه به داداش من توهین کنی زندت نمی زارم » دانیال « طوبی خانم »همون خانم تپل و قد کوتاه اومد و گفت «بله آقا کاری داشتین؟؟»
دانیال «دخترا رو به اتاقشون ببر» طوبی خانم«چشم آقا ، لطفاً با من بیاین»
پارت ۶
ما رو که بردن طبقه ی بالا دستمون رو ول کردن منم حواسم نبود شروع کردم به فش دادن مانلی «اه پسره ی الاغ این دسته یه جوری گرفته انگار من می تونم با این هیکل به این ریزه میزه ای از دست توی گوریل فرار کنم » دانیال «تموم نشد فش دادنت به من » یعنی چشمام شده اندازه بشقاب
ساناز یه پس گردنی به من زد و گفت «احمق چن بار بگم داری فش میدی اطرافت رو نگاه کن بعدا فش بده » ایلیا هم اون وسط فقط می خندید. دانیال گفتم «خب حالا خودم معرفی می کنم دانیال هستم ۲۳ سالمه دارم پزشکی مغز و اعصاب می خونم » ایلیا «ایلیا هستم ۲۳ سالمه دارم روانشناسی میخونم»مانلی «مانلی هستم ۱۸ سالمه امسال کنکور دادم دامپزشکی قبول شدم ولی از شانس گندم پاشدم اومد پیش شماها 😐😐» ساناز «ساناز هستم ۱۸ سالمه امسال کنکور دادم دکتر اطفال قبول شدم ولی عین مانلی اومد پیش شما 😐😐» دانیال « بزارید قوانین رو بگم بدون اجازه ی ما حتی آب هم نمی خورید ، جیغ جیغ کردن و لوس بازی ممنوع ، بهتون ماشین میدیدم ولی بهش جی پی اس وصله ، پنجشنبه شب ها دوستای منو ایلیا میان اینجا شما ها هم باید باشید، دانشگاهتون رو هم انتقالی می گیریم همین جا درس می خونید، جمعه ها هم می تونید برین خانوادتون رو ببینید» من و ساناز از حرص شده بودیم عین لبو . من چنان جیغی کشیدم که فک کنم کل اعمارت لرزید «تو فک کردی اسیر گرفتی داری قانون برا ما تایین می کنی . تو کی من هستی که بدون اجازه ی تو حق ندارم آب بخورم مرده شور تو و دوستات رو ببرن » یهو یه طرف صورتم سوخت دانیال « من شوهرتم و هر چی بگم باید بگی چشم اینو تو مغزت فرو کن . اینجا خونهی بابات نیست که حرف حرف تو باشه» ساناز که با دیدن جیغ زد و گفت « مرتیکه ی الاغ تو خیلی غلط می کنی دست رو آبجی من بلند می کنی » ایلیا یه سیلی به ساناز زد و گفت «یه با. دیگه به داداش من توهین کنی زندت نمی زارم » دانیال « طوبی خانم »همون خانم تپل و قد کوتاه اومد و گفت «بله آقا کاری داشتین؟؟»
دانیال «دخترا رو به اتاقشون ببر» طوبی خانم«چشم آقا ، لطفاً با من بیاین»
- ۱۴.۹k
- ۲۹ شهریور ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط