عشق اجباری

عشق اجباری
پارت ۷
با ساناز پشت سر طوبی خانم رفتیم به انتهای راهرو که رسیدیم. طوبی خانم یه نگاه به من کرد و گفت «اتاق سمت چپ برای شما و آقا دانیال هستش »بعدش یه نگاه به ساناز کرد و گفت «اتاق سمت راست هم برای شما و آقا ایلیا هستش» اینا رو گفت و رفت. منو ساناز خشک شده بودیم ساناز گفت«بمیرم برات با گودزیلا قراره تو یه اتاق باشی باز این ایلیا یه کم بهتره»من که بغض داشتم از صبح تا حالا گفتم «سانی من میرم وسایلم رو به چینم»ساناز«باش منم میرم همین کارو بکنم » در اتاق رو باز کردم ست اتاق آبی کاربنی و سفید بود. در کمد رو باز کردم شروع کردم به چیدن همین جوری که لباس هام رو می چیدم اشک می ریختم .
مانلی «اه مرده شور تو و اون اخلاق گندت رو ببرن ، دکتر مغز و اعصاب هستش ولی یکی باید اول مغز خودش رو عمل کنه »داشتم غر غر می کردم که یاد مانی افتادم گوشیم رو برداشتم و بهش زنگ زدم و گفتم رسیدم . همین که گوشی رو قطع کردم احساس کرد از روی زمین بلند شدم. دانیال «مگه بهت نگفتم که بدون اجازه ی من حق نداری آب بخوری چرا زنگ زدی به داداشت؟؟» مانلی «به تو چه برام مهم نیست چی زر زدی دوست داشتم به داداشم زنگ بزنم» دانیال بهت می فهمونم » گوشیش رو برداشت و به یکی زنگ زد « سلام بابا خوبی ؟ بابا قرار عقد رو بزار برای فردا شب یعنی پنجشنبه شب » اینو گفت و قطع کرد . دست منو گرفت و از اتاق کشیدم بیرون در اتاق سانی اینا رو زد ایلیا در رو باز کرد .
ایلیا « چیشده داداش؟؟» دانیال «هیچی فقط زنت رو آماده کن میریم خرید برای فردا شب .» ایلیا « فردا شب که خبره؟؟» دانیال « هیچی فردا شب عروسی میگیرم »
دیدگاه ها (۱)

عشق اجباریپارت ۸ ایلیا یه ذره یه دانیال نگاه کرد و گفت « دار...

عشق اجباریپارت ۹ توی راه با سانی شروع کردیم به حرف زدن از هم...

عشق اجباریپارت ۶ ما رو که بردن طبقه ی بالا دستمون رو ول کردن...

عکس شخصیت های رمان عشق اجباری

جیمین فیک زندگی پارت ۸۰#

جیمین فیک زندگی پارت ۸۴#ویو جیمین نشسته بودیم پیش هم و اهو و...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط