#اربابسنگدل
#اربابسنگدل
#پارت_35_آخرینپارت
شش سال بعد >>
از پله ها رفت پایین توی سالن غذا خوری
خیره به ا.ت نگاه کرد که داشت قهوه اش رو میخورد
ات : اهه لعنتی داغ بود
که نگاهش بفت سمت کوک که خیره بهش نگاه میکرد با لبخند شیرینش گفت : صبخیر
کوک هم لبخندی زد و گفت : صبح تو هم بخیر
و خواست بره سمت ا.ت
که صدای آشنایی شنید
صدای جیون کوچولو
جیون : اپا.
کوک با لبخندی برگشت. و به دختر کوچیکش که به سمتش میدوید. روی زانو نشست تا تو بغلش بگیرتش
جیون کوچولو دستاش رو دور گردن پدرش حلقه کرد.
کوک. بوسه ای رو سرش زد
و یکم از خودش دورش کرد تا به چهره نازش نگاه کنه
جیون با لحن کیوتش گفت : اپا میخوای دوباره بری. من میدونی....
منم میام
کوک با اخمی: نمیشه که
جیون : لطفااا ...
کوک آهی کشید بلند شد و دستش رو دراز کرد و گفت : باشه بیا
جیون با ذوقی. دستش رو تو دست پدرش گذاشت
و رفتن سمت در خروجی
که تهیونگ رو دیدن
تهیونگ: کوک باید بریم...
این بچه رو کجا میاری
جیون دست پدرش رو تو بغلش گرفت و گفت : من با بابام میام
تهیونگ با لحنی بچگونه گفت : مگه من میزارم
کوک : میبینی عزیزم من میخوام. ببرمت عموت نمیزاره
جیون : عمو خیلی غل_
که با نگاه تهیونگ ادامه حرفش رو نگفت
و با لحنی ناز گفت : یاا اپا تو قول دادی
تهیونگ : چرا لوسش میکنی بگو نه دیگه
کوک خنثی نگاهش کرد که تهیونگ گفت : چیه مگه دروغه. دختر کوچولوت امروز رفته سمت خونه پشت باغ
اگه جیمین جلوشو نمیگرفت. الان خوب اون خونه رو واست رصد میکرد
کوک انگار دنیا رو سرش خراب شد
با اخمی عمیق. به دخترش نگاه کرد
جیون کوچولو تو خودش جمع شد ی دست رو روی گوشش گذاشت و با لحنی بامزه گفت : خب عمو جیمین هم گوشمو کشید مند آورد اینجا گوشم درد گرفت
کوک : مگه بهت نگفتم اونجا نمیری ؟
جیون سرشو انداخت پایین
کوک عصبی به تهیونگ گفت : گفتم اون خونه رو خالی کنید بعد هم تخریب
ته : بخاطر جنابعالی که اصلا به کارا رسیدگی نمیکنی منم هی مشغولم وقت نمیکنم
و بعد رفت
کوک نفسش رو به صدا بیرون داد
و روی زانو نشست جلوی جیون و با همو اخم گفت : بهت گفتم نرو چرا گوش نکردی هاا
ا.ت از دور نزدیک میشد به دیوار تکیه داد و با لحنی شوخ گفت : پدر دختر ی بار با هم خوشین بعد قهر میکنین چیشده
کوک : رفته سمت خونه پشت باغ
ا.ت لبخندش از بین رفت
تا اینکه
جیون دستای کوچیکش رو روی گونه های کوک گذاشت و با لحنی کیوت و بچگونه خودش گفت : مامانن بابام لبخندش. نیست دیگه
کوک. به چهره ناز دخترش خیره نگاه میکرد
نمیتونست ازش عصبانی باشه. لبخندی زد. و دستای کوچیک جیون رو تو دستای خودش گرفت و گفت : باشه تو بردی ولی دیگه نباید بری اونجا
اونجا واسه دخترکوچولوی من ترسناکه نری باشه؟
جیون سرشو تکون دار و گفت : باشه
کوک. جیون رو تو بغلش گرفت و بلند کرد برگشت سمت ا.ت و گفت : مادر خانواده چرا فقط از دور نگاه میکنه
ا.ت لبخندی زد و گفت : اوو پس چیکار کنم. شما که بلد نیستین به من محبت کنین
کوک لبخندی زد
و ا.ت هم اومد و تو این آغوش گرم جای گرفت
پ.ن : اونا کنار هم زندگی شادی ساختن
مشکلات رو داشتن ولی با کنار هم بودن غصه ها رو از یاد میبردن
#پارت_35_آخرینپارت
شش سال بعد >>
از پله ها رفت پایین توی سالن غذا خوری
خیره به ا.ت نگاه کرد که داشت قهوه اش رو میخورد
ات : اهه لعنتی داغ بود
که نگاهش بفت سمت کوک که خیره بهش نگاه میکرد با لبخند شیرینش گفت : صبخیر
کوک هم لبخندی زد و گفت : صبح تو هم بخیر
و خواست بره سمت ا.ت
که صدای آشنایی شنید
صدای جیون کوچولو
جیون : اپا.
کوک با لبخندی برگشت. و به دختر کوچیکش که به سمتش میدوید. روی زانو نشست تا تو بغلش بگیرتش
جیون کوچولو دستاش رو دور گردن پدرش حلقه کرد.
کوک. بوسه ای رو سرش زد
و یکم از خودش دورش کرد تا به چهره نازش نگاه کنه
جیون با لحن کیوتش گفت : اپا میخوای دوباره بری. من میدونی....
منم میام
کوک با اخمی: نمیشه که
جیون : لطفااا ...
کوک آهی کشید بلند شد و دستش رو دراز کرد و گفت : باشه بیا
جیون با ذوقی. دستش رو تو دست پدرش گذاشت
و رفتن سمت در خروجی
که تهیونگ رو دیدن
تهیونگ: کوک باید بریم...
این بچه رو کجا میاری
جیون دست پدرش رو تو بغلش گرفت و گفت : من با بابام میام
تهیونگ با لحنی بچگونه گفت : مگه من میزارم
کوک : میبینی عزیزم من میخوام. ببرمت عموت نمیزاره
جیون : عمو خیلی غل_
که با نگاه تهیونگ ادامه حرفش رو نگفت
و با لحنی ناز گفت : یاا اپا تو قول دادی
تهیونگ : چرا لوسش میکنی بگو نه دیگه
کوک خنثی نگاهش کرد که تهیونگ گفت : چیه مگه دروغه. دختر کوچولوت امروز رفته سمت خونه پشت باغ
اگه جیمین جلوشو نمیگرفت. الان خوب اون خونه رو واست رصد میکرد
کوک انگار دنیا رو سرش خراب شد
با اخمی عمیق. به دخترش نگاه کرد
جیون کوچولو تو خودش جمع شد ی دست رو روی گوشش گذاشت و با لحنی بامزه گفت : خب عمو جیمین هم گوشمو کشید مند آورد اینجا گوشم درد گرفت
کوک : مگه بهت نگفتم اونجا نمیری ؟
جیون سرشو انداخت پایین
کوک عصبی به تهیونگ گفت : گفتم اون خونه رو خالی کنید بعد هم تخریب
ته : بخاطر جنابعالی که اصلا به کارا رسیدگی نمیکنی منم هی مشغولم وقت نمیکنم
و بعد رفت
کوک نفسش رو به صدا بیرون داد
و روی زانو نشست جلوی جیون و با همو اخم گفت : بهت گفتم نرو چرا گوش نکردی هاا
ا.ت از دور نزدیک میشد به دیوار تکیه داد و با لحنی شوخ گفت : پدر دختر ی بار با هم خوشین بعد قهر میکنین چیشده
کوک : رفته سمت خونه پشت باغ
ا.ت لبخندش از بین رفت
تا اینکه
جیون دستای کوچیکش رو روی گونه های کوک گذاشت و با لحنی کیوت و بچگونه خودش گفت : مامانن بابام لبخندش. نیست دیگه
کوک. به چهره ناز دخترش خیره نگاه میکرد
نمیتونست ازش عصبانی باشه. لبخندی زد. و دستای کوچیک جیون رو تو دستای خودش گرفت و گفت : باشه تو بردی ولی دیگه نباید بری اونجا
اونجا واسه دخترکوچولوی من ترسناکه نری باشه؟
جیون سرشو تکون دار و گفت : باشه
کوک. جیون رو تو بغلش گرفت و بلند کرد برگشت سمت ا.ت و گفت : مادر خانواده چرا فقط از دور نگاه میکنه
ا.ت لبخندی زد و گفت : اوو پس چیکار کنم. شما که بلد نیستین به من محبت کنین
کوک لبخندی زد
و ا.ت هم اومد و تو این آغوش گرم جای گرفت
پ.ن : اونا کنار هم زندگی شادی ساختن
مشکلات رو داشتن ولی با کنار هم بودن غصه ها رو از یاد میبردن
- ۱۳۴
- ۰۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط