{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

My professor

My professor
Part:58

چطور متوجه نشدم که داره بهم نزدیک میشه؟!
چرا صدای قدماشونو نشنیده بودم؟!

تو اون سکوت مطلق تنها صدایی که میومد صدای ریختن کف از اسکاچ توی دستم رو زمین بود ...

و صدای قلب بی‌تابم که عین منه به قفسه‌ی سینم می‌کوبید ...

من لای دستاش بودم!
اگه یکم نزدیک‌تر میشد حتی میتونستم بگم تو بغلش بودم!

بوی عطرش تو بینیم می‌پیچید ...
و باعث میشد ریتم نفسم تند شه ...

این مرد چرا انقد گرم و امن بود؟!
چرا انقد رو اطرافش کنترل داشت؟!

من حتی تو راه رفتن خودم مونده بودم!

چطور عین شاهین از اون بالا مراقب همه چی بود؟!
صحنه‌ای که برام این همه طول کشید از دید ناظر دو ثانیه هم نشد!

نزاشت بیشتر از دو یا سه ثانیه تو اون حالت بمونیم ...
صاف وایساد و دستمو کشید تا بایستم ...
به خودم اومدم ...
باز مثل عقب‌مونده‌ها جلوش پخش زمین شده بودم!

لبمو از خجالت گاز گرفتم ...
مردمک چشمای خجالت‌زدم تند تند رو زمین می‌چرخید ...

اون ازم پرسیده بود چیکار دارم می‌کنم؟
و این نشون میداد حتی قبل از اینکه بخورم زمین هم حرکتای بچگانه‌ای کرده بودم ...

پنجه کتونی سفیدمو کشیدم کف زمین و دستامو به هم قفل کردم ...

دهنم باز کردم چیزی بگم که یهو مچمو گرفت و بی‌هیچ حرفی دنبال خودش کشید ...

از استرس دور و برمو نگاه می‌کردم ...
باز چه اشتباهی کرده بودم؟!

تند تند پشت سرش راه می‌رفتم که به قدمای بلندش برسم و هر از گاهی کف کفشم سر می‌خورد و قلبم از ترس می‌لرزید ...

رسیدیم کنار شیر آب و اون دستمو مستقیم زیر آب گرفت ...

جونگ‌کوک :واقعا شاگرد اول کلاس شیمی، بدون دستکش از مواد شوینده استفاده میکنه؟!

با دست آزادم محکم زدم تو پیشونیم ...

هیزل:آخخخخ! یادم رفت...


با چشم باز خندید و بلافاصله دست دیگمو هم گرفت و از پیشونیم جداش کرد ...

جونگ‌کوک:ای بابا چرا میزنی؟! دستکشاتو رو میز گذاشته بودم ... ندیدی؟ ...


رو میزا رو نگاه کردم و متوجه یه جفت دستکش ساق بلند سرمه‌ای شدم و زیر لب گفتم:

هیزل:فکر کنم کوررنگی دارم ...

جونگ‌کوک :اینطور نیست. تو فقط رو چیزای دیگه فوکوس کردی!

با چشم باز نگاشش کردم و قلبم از جا کنده شد...
پشت سرش چشم داشت؟!
یعنی فهمیده بود چند ثانیه اون بازوهای لختشو دید زدم؟!

چشمامو نگاه کرد.

جونگ‌کوک:ظاهرا کف‌بازی برات جذاب‌تر از دستکش لاتکسه...

نفسمو دادم بیرون...
خدایا،پس هنوز منطقه امن بود ...
آبو بست و هدایتم کرد سمت میز ...

جونگ‌کوک:مراقب باش سر نخوری باز.


دستامو به هم قفل کردم و سر به زیر رفتم سمت دستکشا ...
خطر از بیخ ریشم رد شده بود ...
وقتی کف زدنو تموم کردیم یه سطل آب رو میز خالی کرد ...

ظاهرا همه‌چی داشت عادی پیش می‌رفت تا اینکه موضوعی باعث شد در عرض یک لحظه تمام ندای تهیونگو یادم بیاد!
قطره‌ های آب رو دیدم که از لبه‌ی میز چکه می‌کرد کف زمین!

نههه!!!
این صدا!
این صدای لعنتی نباید به گوش جئون برسه
وحشت‌زده رو زمینو نگاه کردم.
طوری نشسته بود که لباساش خیس نشه..
و مشغول پر کردن سطل با شیر آب بود ...

اگه الان بهش حمله دست می‌داد...
تهیونگ خونه نبود که جلوشو بگیره!!!

دوییدم سمتش!

با اینکه فاصلمون ۳ یا ۴ متر بود انگار بازم فیلممو گذاشته بودن رو دور کند ...
حس کردم تو یه کابوس دست و پا می‌زنم.
و چند دقیقه طول کشید تا بتونم خودمو بهش برسونم.

گوشاشو محکم با کف دستام پوشوندم و در حالی که نفس‌نفس می‌زدم به قطره‌های آب خیره شدم؛که از لبه‌ی میز سقوط می‌کردن کف زمین...

جئون بی‌حرکت موند...
دستاش از دور سطل شل شد!
با چشم باز نگاشش کردم .
نه...

بالاسرش وایساده بودم و نمی‌تونستم چهرشو ببینم،اگه مثل بار قبل خشکش زده باشه؟
یعنی کاملا دیر شده بود!!!

دستامو محکم‌تر به گوشای داغش فشار دادم و از ترس دستام شروع کرد به لرزیدن.

با چشمای وحشت‌زده دنبال چیزی گشتم که قبل از اینکه حمله کنه دستاشو باهاش ببندم...
ولی آزمایشگاه کاملا خالی از هر وسیله‌ای بود ...

یهو بلند شد و برگشت سمتم و من دستاشو محکم گرفتم:

هیزل:نه! خواهش میکنم...

ادامه دارد....
شرایط برای پارت بعد:
(شامل هر پنج پارت میشه)
لایک:۵۰
کامنت:هر چقدر که دوست دارید.

#رمان #فیکشن #فیک
دیدگاه ها (۲۳)

My professor Part:57لباسمو با یه تی‌شرت و شلوار توسی عوض کرد...

My professor Part:56کتاب فیزیکمو سریع از تو کیف کشیدم بیرون ...

تو مال منی...p11 (آخر)

part53 عشق پنهاننویسنده: جونگ کوک به زور دستش رو بلند کرد سم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط