{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تکپارتی کوک وقتی فکر میکرد بهش خیانت کردی

تکپارتی کوک وقتی فکر میکرد بهش خیانت کردی

ویو ا.ت:از خواب بیدار شدم دیدم ساعت7:۴۵صبحه از جام بلند شدم و رفتم دستو صورتمو شستم و صبحونه درست کردمو خوردم و یادم افتاد جونگکوک گفت شب دیر میام و رفتم یه دوش 20مینی گرفتم و تلوزیون رو روشن کردم و نشستم کیدرامای مورد علاقم رو دیدم و کارای شخصیم رو انجام دادم و...

پرش زمانی به ساعت 11:30 شب

ویو جونگکوک:توی کمپانی مشغول کارام بودم که یه پیام از یه شخص غریبه اومد و دیدم یک عکس فرستاده بود که...درسته اون ا.ت بود که با یه مرده توی کافه بودن و داشتن بگو بخند میکردن و همون لحظه خون جلوی چشامو گرفت و سوار ماشین شدم و با بالاترین سرعت ممکن به سمت خونه حرکت کردم و رفتم تو و درو باز کردم و ا.ت رو درحال آشپزی دیدم و رفتم از پشت موهاشو کشیدم و میکشوندمش به سمت اتاق و اونم هی جیغ میزد و التماس میکرد که ولش کنم اما من توجه نمیکردم و پرتش کردم توی اتاق و سرش خورد به دیوار و داشت خون میومد منم با پاهام محکم میکوبوندم توی شکمش

جونگکوک:دختره ی هرزه فکر کی هستی که به من خیانت میکنی هاااا؟*اربده*

ا.ت:بخدا...هق...م...هق...من...کاری...آییی...هق...نکردم...هق

جونگکوک یه دونه زد تو دهن ا.ت و لبش پاره شد و خون اومد و جونگکوک رفت شلاقشو آورد و به ا.ت گفت ضربه هایی که میزنمو میشمری فهمیدی؟*اربده*

ا.ت:چ...چ...چشم

و جونگکوک شروع کردن با شلاق ا.ت رو کتک میزد

ا.ت:1...هق...2...آ...آییی...3...4...10000

و ا.ت بیهوش شد و جونگکوک یه لگد محکم زد تو شکمش و رفت تو حال و از شدت اصبانیت گریه کرده و گفت:الان چه غلطی کنم*با گریه*
میرم پیش نامجون هیونگ

پرش زمانی به خونه نامجون

دینگ دینگ(مثلا صدای زنگ دره😂)

نامجون:بیا تو

*جونگکوک رفت تو*

نامجون:سلام جونگکوک

جونگکوک:سلام هیونگ

نامجون:چیزی شده؟

جونگکوک:آره

نامجون:چی؟

جونگکوک:خب راستش...
نامجون:خب راستش چی؟

جونگکوک:بریم بشینیم برات تعریف میکنم

*جونگکوک قضیه رو تعریف کرد*

نامجون:حالا اون عکسه رو ببینم*جدی و اعصاب خورد*
یهویی نامجون چشاش از حدقه زد بیرون

نامجون:جونگکوک این که ا.ت نیست*داد*

جونگکوک:نخیرم خودشه

نامجون:جونگکوک این دختره زیر چشمش یه تتوی قلب کوچیک داره که به زور دیده میشه ولی ا.ت اصلا تتو نداره دقت کن

جونگکوک عکس رو نگاه کرد و یک قطره اشک از چشمش ریخت و گفت:م...م...من با فرشته کوچولوم چیکار کردم و یهویی شروع کردن به گریه کردن

نامجون:هی هی هی آروم باش فقط برو از دلش دربیار

جونگکوک:هق...مطمعنم با این کاری که...هق...کردم دیگه منو نمیبخشه*گریه*

نامجون چرا میبخشه

جونگکوک:چجوری؟

*نامجون به جونگکوک گفت که چطوری از دل ا.ت دربیاره*

و جونگکوک رفت یه باکس شکلات با تنقلات دیگه و یه لباس خوشگلو چیزایی که میشه باهاش ست کرد و و لوازم آرایش برای ا.ت خرید(عکسشو میزارم)


و اومد دید که هنوز ا.ت بیهوشه و ا.ت رو براید استایل بغلش کرد و گذاشتش روی تخت و خودشم نشست روی تخت و گونشو نوازش میکرد و گفت:من چیکار کردم؟من با عروسک نازم چیکار کردم؟*بغض*و یهویی یه قطره اشک از چشم جونگکوک ریخت روی گونه ی ا.ت و ا.ت به هوش اومد و تا جونگکوک رو بالا سرش دید سریع بلند شد و نشست و زانو هاشو بغل کرد و از ترس توی خودش جمع شد و با ترس گفت:تروخدا منو نزن😭😭
من اون نبودم

جونگکوک:هی هی آروم باش بیبی گرل من نمیزنمت میدونم که اون تو نبودی
و رفت کادوهایی که برا ا.ت گرفته بود رو آورد و داد به ا.ت و رفت بک پماد هم آورد و زد روی زخماش و کبودی هاش

ا.ت:آییی،یواش درد داره

جونگکوک:متاسفم

و جونگکوک و ا.ت باهم آشتی کردن

پایان

دوستان توجه کنید این فقط یه فیکه من قصد توهین به جونگکوک رو ندارم من خودم آرمی هستم و جونگکوک رو دوست دارم پس هیت ندید
دیدگاه ها (۱۷)

معرفی شخصیت ها:ا.ت:زن جیمین،مادر یک بچه ی 2/3 ماهه و 5 ساله ...

p1ویو جیمین:الان 3 ماهه که از به دنیا اومدن بچمون میگذره،چند...

پارت آخر یونا بدو بدو اومد جلو و دید دهن سوآ پر خون شده و به...

p4 نامجون بدو بدو اومد جلوی سوآ وایستاد و بهش یک سیلی زد و گ...

🖤My little girl~» 🖤دختر کوچولوی من~» 🖤Part وقتی که ا. ت به ا...

درخواستی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط