Sweet Love
■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■
Sweet Love²⁰
*بلند شدیم و شروع کردیم به جمع کردنِ ظرفها. جیمین با یه اشتیاقِ بامزه، سعی میکرد کمک کنه. ظرفها رو آب کشید و من هم میذاشتمشون تو ماشین ظرفشویی. حتی تمیز کردنِ کوچیکِ روی میز هم با هم، یه جور بازی شده بود.*
- مطمئنی از این وضعیتِ بعد از مهمونی لذت میبرم؟
+ *با خنده*
آره! وقتی با هم انجامش میدیم، همه چی لذتبخشه.
*بعد از اینکه آشپزخونه رو مرتب کردیم، برگشتیم به هال. حسِ آرامشِ بعد از یه شامِ خوب و یه همکاریِ دوستانه، فضا رو پر کرده بود.*
+ خب… حالا چی؟
- *چشمکی زد*
فکر کنم هنوز اون فیلمه نیمهکاره مونده بود. یا شاید… یه بازیِ رومیزی؟
+ *لبخند زدم*
فکر کنم اولی بهتر باشه. این حسِ آرامشِ بعد از غذا، بیشتر به یه فیلمِ آروم میخوره.
*رفتیم و فیلم رو از همون جایی که قطع شده بود، دوباره شروع کردیم. این بار، نه گیجیِ مستی بود و نه هیجانِ اولِ شب. فقط یه حسِ عمیقِ آرامش و نزدیکی بود. جیمین دوباره سرشو روی شونهم گذاشت و من هم دستمو دورش انداختم. فیلم رو میدیدیم، ولی بیشتر از اون، حسِ حضورِ همدیگه رو درک میکردیم. این سکوت، پر از حرف بود. حرفهایی که لازم نبود زده بشن، چون تو نگاهها، تو نفسها، و تو گرمایِ تنِ همدیگه، همهشون پیدا بودن.*
*حس میکردم شب، تازه داره شروع میشه. یه شبِ آروم، شیرین و پر از حسهای ناب.*
ادامه دارد....
Sweet Love²⁰
*بلند شدیم و شروع کردیم به جمع کردنِ ظرفها. جیمین با یه اشتیاقِ بامزه، سعی میکرد کمک کنه. ظرفها رو آب کشید و من هم میذاشتمشون تو ماشین ظرفشویی. حتی تمیز کردنِ کوچیکِ روی میز هم با هم، یه جور بازی شده بود.*
- مطمئنی از این وضعیتِ بعد از مهمونی لذت میبرم؟
+ *با خنده*
آره! وقتی با هم انجامش میدیم، همه چی لذتبخشه.
*بعد از اینکه آشپزخونه رو مرتب کردیم، برگشتیم به هال. حسِ آرامشِ بعد از یه شامِ خوب و یه همکاریِ دوستانه، فضا رو پر کرده بود.*
+ خب… حالا چی؟
- *چشمکی زد*
فکر کنم هنوز اون فیلمه نیمهکاره مونده بود. یا شاید… یه بازیِ رومیزی؟
+ *لبخند زدم*
فکر کنم اولی بهتر باشه. این حسِ آرامشِ بعد از غذا، بیشتر به یه فیلمِ آروم میخوره.
*رفتیم و فیلم رو از همون جایی که قطع شده بود، دوباره شروع کردیم. این بار، نه گیجیِ مستی بود و نه هیجانِ اولِ شب. فقط یه حسِ عمیقِ آرامش و نزدیکی بود. جیمین دوباره سرشو روی شونهم گذاشت و من هم دستمو دورش انداختم. فیلم رو میدیدیم، ولی بیشتر از اون، حسِ حضورِ همدیگه رو درک میکردیم. این سکوت، پر از حرف بود. حرفهایی که لازم نبود زده بشن، چون تو نگاهها، تو نفسها، و تو گرمایِ تنِ همدیگه، همهشون پیدا بودن.*
*حس میکردم شب، تازه داره شروع میشه. یه شبِ آروم، شیرین و پر از حسهای ناب.*
ادامه دارد....
- ۶۹۳
- ۲۶ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط