Sweet Love
■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■■
Sweet Love²¹
*فیلم به نیمه رسیده بود و هوا توی اتاق از گرمای چراغها و بوی شکلات هنوز غلیظ بود. جیمین توی هر صحنهای از فیلم که صدای خنده میاومد، خودش هم میخندید... حتی گاهی بدون اینکه صحنه واقعاً خندهدار باشه!*
+ *خندیدم*
جیمین! اون صحنه غمانگیز بود، چرا داری میخندی؟
- *بغض ساختگی گرفت و گفت با لحن جدی*
چون غمانگیز بود... و من از غم خوشم میاد... مخصوصاً وقتی تو بخندی وسطش!
+ اووو... فلسفی شدی؟
*بغض خندهم ترکید و بالشِ کنارم رو بلند کردم و پرت کردم سمتش.*
- *جاخالی داد، بالش خورد به مبل.*
وای! حملهی موجود نرمِ ناشناس! اعلام حالت دفاعی!
*هر دو شروع کردیم به حملهی بالشها. بالشها پرواز میکردن و صدای خندههامون توی اتاق پیچیده بود. یکی از بالشها خورد به لیوانِ آب و چِکید روی زمین؛ صدای "شلپ" باعث شد منفجر بشیم از خنده.*
+ حتی زمین داره میخنده از دستت...
- یا شاید داره گریه میکنه چون ما زیادی خوشحالیم!
*دوباره بالش رو گرفت و انداخت سمت من. من هم با نمکپاش، تهدیدش کردم! جیمین که حالا کاملاً توی حس بود، چشماش برق میزد.*
+ وایستا وایستا، جدیجدی داری میبازی امروز!
- من همیشه بازندهم... مخصوصاً وقتی طرف مقابلم تو باشی.
*همون لحظه یه صدای “پوف” اومد. بالشها رو کنار زدیم و دیدیم یه دسته پفک روی زمین وا رفته! جیمین با خندهی بچهگانهای نشست و از روی زمین چند تا برداشت و به همدیگه تعارف کرد. پودر نارنجی پفک روی انگشتاش مونده بود و من با خنده پاکش کردم.*
+ ببین دستهات چهقدر نارنجی شدن! مثل خورشید غروبن.
- و تو مثل ماهی که ازش عکس میگیری.
*یه لحظه سکوت شد، از اون سکوتهایی که پر از شیرینی و نگاهه.*
*بعد از چند دقیقه، جیمین برخاست و گفت:*
- میدونی چی کم داریم؟ یه جشن بزرگ برای دو نفر!
+ ایدهات خیلی خطرناکه... یعنی چی دقیقاً؟
- یعنی آهنگ، رقص، و بینظمیِ کامل!
*بلند شد، گوشی رو برداشت و آهنگ گذاشت. نور صفحهاش، مثل چراغی لرزان، فضا رو بازیگوش کرده بود. خودش وسط اتاق شروع کرد به رقصیدن. حرکاتش نیمهمست، نیمهعجیب، ولی فوقالعاده بامزه بود.*
+ وای وای وای، الان سقف میریزه از انرژیِ تو!
- اگه بریزه، با بالشها درستش میکنیم!
*منم از جا بلند شدم، خودش کشیدم وسط اتاق، و در نورِ کم، شروع کردیم به رقصیدنِ بیقانون: چرخیدن، دستزدن، خنده، و حتی افتادن روی مبل در لحظههایی که زیاد میچرخیدیم. هیچ چیزی منظم نبود. هیچ لحظهای منطقی نبود. ولی همهچیز، درست حس میشد.*
*جیمین روی مبل افتاد و با صدای گرفته گفت:*
- من رسماً ذوب شدم...
+ ذوب شدی؟ مثل بستنی؟
- آره... ولی بستنیِ شکلاتی که از خنده آب میشه.
*نشستم کنارش. دوتامون نفسنفس میزدیم. چشمهامون برق میزد، گرما و شیطنت توی هوا پیچیده بود. یه حالِ نیمهمستی، نیمهرویا داشتیم. نه چیزی خیلی واقعی بود، نه کاملاً خیال. دنیامون بین هر دو شناور بود.*
+ دیگه نوبت یه نفسِ آرومه.
- آره... ولی قول میدم اگه بخندیم، دوباره آشوب میشه!
*خندیدیم. با هم. اون خندهی مستانهی خسته، از ته دل. بعد دوتامون آرام سرمونو گذاشتیم کنار بالشها. چراغ خاموش شد، ولی نورِ کمِ شهر از پنجره هنوز روی صورتش افتاده بود. چشماش نیمهباز و لبخندش هنوز اونجا بود.*
*هیچکدوم نمیدونستیم دقیقاً چی داریم میگیم یا فکر میکنیم. فقط یه حسِ زندگی بود. یه حسِ گرم، شیرین، و پر از شوخیهای ریز و لبخندهای نیمههوشیار. شب ادامه داشت، طولانی و پر از خندههای آرام…*
ادامه دارد...
Sweet Love²¹
*فیلم به نیمه رسیده بود و هوا توی اتاق از گرمای چراغها و بوی شکلات هنوز غلیظ بود. جیمین توی هر صحنهای از فیلم که صدای خنده میاومد، خودش هم میخندید... حتی گاهی بدون اینکه صحنه واقعاً خندهدار باشه!*
+ *خندیدم*
جیمین! اون صحنه غمانگیز بود، چرا داری میخندی؟
- *بغض ساختگی گرفت و گفت با لحن جدی*
چون غمانگیز بود... و من از غم خوشم میاد... مخصوصاً وقتی تو بخندی وسطش!
+ اووو... فلسفی شدی؟
*بغض خندهم ترکید و بالشِ کنارم رو بلند کردم و پرت کردم سمتش.*
- *جاخالی داد، بالش خورد به مبل.*
وای! حملهی موجود نرمِ ناشناس! اعلام حالت دفاعی!
*هر دو شروع کردیم به حملهی بالشها. بالشها پرواز میکردن و صدای خندههامون توی اتاق پیچیده بود. یکی از بالشها خورد به لیوانِ آب و چِکید روی زمین؛ صدای "شلپ" باعث شد منفجر بشیم از خنده.*
+ حتی زمین داره میخنده از دستت...
- یا شاید داره گریه میکنه چون ما زیادی خوشحالیم!
*دوباره بالش رو گرفت و انداخت سمت من. من هم با نمکپاش، تهدیدش کردم! جیمین که حالا کاملاً توی حس بود، چشماش برق میزد.*
+ وایستا وایستا، جدیجدی داری میبازی امروز!
- من همیشه بازندهم... مخصوصاً وقتی طرف مقابلم تو باشی.
*همون لحظه یه صدای “پوف” اومد. بالشها رو کنار زدیم و دیدیم یه دسته پفک روی زمین وا رفته! جیمین با خندهی بچهگانهای نشست و از روی زمین چند تا برداشت و به همدیگه تعارف کرد. پودر نارنجی پفک روی انگشتاش مونده بود و من با خنده پاکش کردم.*
+ ببین دستهات چهقدر نارنجی شدن! مثل خورشید غروبن.
- و تو مثل ماهی که ازش عکس میگیری.
*یه لحظه سکوت شد، از اون سکوتهایی که پر از شیرینی و نگاهه.*
*بعد از چند دقیقه، جیمین برخاست و گفت:*
- میدونی چی کم داریم؟ یه جشن بزرگ برای دو نفر!
+ ایدهات خیلی خطرناکه... یعنی چی دقیقاً؟
- یعنی آهنگ، رقص، و بینظمیِ کامل!
*بلند شد، گوشی رو برداشت و آهنگ گذاشت. نور صفحهاش، مثل چراغی لرزان، فضا رو بازیگوش کرده بود. خودش وسط اتاق شروع کرد به رقصیدن. حرکاتش نیمهمست، نیمهعجیب، ولی فوقالعاده بامزه بود.*
+ وای وای وای، الان سقف میریزه از انرژیِ تو!
- اگه بریزه، با بالشها درستش میکنیم!
*منم از جا بلند شدم، خودش کشیدم وسط اتاق، و در نورِ کم، شروع کردیم به رقصیدنِ بیقانون: چرخیدن، دستزدن، خنده، و حتی افتادن روی مبل در لحظههایی که زیاد میچرخیدیم. هیچ چیزی منظم نبود. هیچ لحظهای منطقی نبود. ولی همهچیز، درست حس میشد.*
*جیمین روی مبل افتاد و با صدای گرفته گفت:*
- من رسماً ذوب شدم...
+ ذوب شدی؟ مثل بستنی؟
- آره... ولی بستنیِ شکلاتی که از خنده آب میشه.
*نشستم کنارش. دوتامون نفسنفس میزدیم. چشمهامون برق میزد، گرما و شیطنت توی هوا پیچیده بود. یه حالِ نیمهمستی، نیمهرویا داشتیم. نه چیزی خیلی واقعی بود، نه کاملاً خیال. دنیامون بین هر دو شناور بود.*
+ دیگه نوبت یه نفسِ آرومه.
- آره... ولی قول میدم اگه بخندیم، دوباره آشوب میشه!
*خندیدیم. با هم. اون خندهی مستانهی خسته، از ته دل. بعد دوتامون آرام سرمونو گذاشتیم کنار بالشها. چراغ خاموش شد، ولی نورِ کمِ شهر از پنجره هنوز روی صورتش افتاده بود. چشماش نیمهباز و لبخندش هنوز اونجا بود.*
*هیچکدوم نمیدونستیم دقیقاً چی داریم میگیم یا فکر میکنیم. فقط یه حسِ زندگی بود. یه حسِ گرم، شیرین، و پر از شوخیهای ریز و لبخندهای نیمههوشیار. شب ادامه داشت، طولانی و پر از خندههای آرام…*
ادامه دارد...
- ۵۵۵
- ۲۶ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط