{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

" تو سرنوشت منی "

" تو سرنوشت منی "
پارت ۳۲

ویو النا
فردا صبح تصمیم گرفتم دوباره به دفترش برم و هر طوری که شده راضیش کنم وارد شرکت شدم و رفتم پیش منشیش بعد از اینکه باهاش صحبت کرد گذاشت من برو تو

+سلام

● سلام .......تو که باز اومدی

+دیروز شما نذاشتین من حرف بزنم ولی الان میخوام باهاتون حرف بزنم

● باشه .......۱۰ دقیقه فرصت داری راضیم کنی

+اگر میشه باهم بریم یه جا من تو راه بهتون میگم

کمی فک کرد و گفت

● باشه هر طور که بخوای

باهم از شرکت خارج شدیم و سوار ماشین من شدیم و راه افتادیم

● خب بگو

+اگه بشه برسیم بعد بهتون میگم

● باشه

بلاخره رسیدیم از ماشین پیاده شدیم

● اینجا کجاست ؟

+اینجا همون پروژه ای هست که دیروز بخاطرش اومدم ........... راستش این چیزی که الان می‌بینید حاصل ۳ سال رنج و سختی منه ولی متاسفانه من مشکلی برام پیش اومد و چند ماه بالا سر پروژه نبودم و سرمایه گذار قبلیمون از کارش صرف نظر کرد به خاطر همین من نزدیک ۵ ماه هزینه باربری ، هزینه گچ ، سیمان ، کابل ، رنگ حتی حقوق تک تک کارگرا رو از جیب خودم میدادم ...........من نمیدونم شما راجب من چی فک میکنید ولی من خودم میدونم که این پروژه نه نوشتاری نه کپی نه از هوش مصنوعی این پروژه از منه از رنج منه از سخت کار کردن من و این همه کارگره

بعد از ابنکه این حرفا رو زدم نزدیک ۲ ساعت کل ساختمون رو بررسی کرد و کلی ازم سوال پرسید منم همشو به راحتی جواب میدادم و بعدش دوباره سوار ماشین شدیم و برش گردوندم شرکت

● دختر خوبی هستی ، با بقيه فرق میکنی ..........اگه نظرم عوض شد بهت میگم ( پوزخند )

بعد از اینکه رفت لبخند محوی زدم و سوار ماشین شدم و برگشتم سر کارم

ویو راوی
۴ هفته از اونروز گذشته بود و فستیوال جهانی معماری هم تقریبا ۳ ماه دیگه بود و اونروزا همه شرکت میکردن و استرس النا بیشتر شده بود ولی ذره ای توی کارش تأثیر نمیذاشت و سعی میکرد بهترین خودش باشه که یه روز وقتی سر ساختمون بود

+ ببینید اینجا کاملا باید نمای رومی داشته باشه و کلا تن رنگی روشن باشه

... : خانم مهندس اینجا نمای رومی کار بشه دقیقا تو همین موازات باید همینجا هم نمای رومی کار بشه

+دقیقا ما حتی میتونیم ........

گوشی النا زنگ خورد و باعث شد حرف النا نصفه بمونه ، النا گوشیش رو برداشت و جواب داد

+سلام بفرمایید؟

● سلام دختر جون

+اعههه شمایین اقای سیوا ........فک نمیکردم شما باشین

سیوا خندید و گفت

● الان کجایی دختر جون ؟

+الان ؟ .......... سر ساختمونم چطور ؟

● نیم ساعته دیگه بیا اینجا باهات کار مهمی دارم

+با من؟

● اره یادت نره نیم ساعت دیگه اینجا باشی

+حتما ......خدانگهدار

● خدافظ.........................

شرط
۱۲ لایک
۸ کامنت
دیدگاه ها (۲)

" تو سرنوشت منی "پارت ۳۳ویو راوی النا سریع گوشی رو قطع کرد و...

تو سرنوشت منی اسلاید دوم آقای سیوااسلاید سوم لباس النا

" تو سرنوشت منی " پارت ۳۱پرش زمانی به ۷ ساعت بعد ویو راوی تو...

" تو سرنوشت منی"پارت ۲۶ ویو راوی النا و جیهون وارد بیمارستان...

" تو سرنوشت منی "پارت ۱۹ ویو راویهلن پشت در وایستاد و به حرف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط