" تو سرنوشت منی "
" تو سرنوشت منی "
پارت ۳۳
ویو راوی
النا سریع گوشی رو قطع کرد و رفت سوار ماشینش شد و به سمت شرکت سیوا حرکت کرد . چند دقیقه بعد رسید و به سرعت رفت داخل شرکت و وارد اتاق سیوا شد
+سلام ......اتفاقی افتاده ؟.......نظرتون عوض شده ؟ .......بهمون کمک میکنین ؟
●دختر جون یه دقیقه نفس بکش بهت بگم
هر دو روی مبل روبه روی هم نشستن و باهم صحبت کردن
● راستش من واقعا بعد از اینکه حرفاتو شنیدم و اومدم سر پروژه ات تحت تأثیر قرار گرفتم و فهمیدم باید به آدما فرصت بدیم تا خودشونو ثابت کنن ..........منم میخوام ......بهت کمک کنم تا بتونی پروژه اتو وارد فستیوال کنی
+و..واقعااااا ؟
● من شوخی دارم دختر جون ؟
+نه ....نه من واقعا هل شدم ......نمیدونم به چه زبونی ازتون تشکر کنم
● لازم نیست تشکر کنی فقط خوب تلاش کن تا بتونی تو اون فستیوال برنده شی
+حتما ....نا امیدتون نمیکنم
سیوا خندید و به منشی گفت دو تا قهوه بیارن
● میدونی چی برام عجیبه دختر جون
+چی ؟
● اینکه چرا خود جونگکوک نیومد بهم بگه .......... وقتی بار دوم اومدی گفتم شاید جونگکوکه ولی وقتی تو رو دیدم تعجب کردم
+جونگکوک؟ مگه میشناسینش ؟
● اره دختر جون اون شاگرد من بود ........اگه خودش میومد من حتما قبول میکردم
اعصبانیت از صورت النا میریخت ولی سعی میکرد خودشو کنترل کنه . سریع از جاش بلند شد و گفت
+ببخشید من یه کار فوری دارم باید برم
● وایسا قهوه تو بخور
+نه اقی سیوا کار خیلی خیلی مهم دارم
● باشه هر طور میخوای
النا از اونجا خارج شد و سوار ماشینش شد . اونطرف هم جونگکوک و تهیونگ توی دفتر خودشون نشستن و باهم حرف میزدن
♧ جدا بهش کمک کردی ؟
_ اره .....میدونی چیه راستش به حرفات فک کردم و دیدم من واقعا عاشق النا هستم و خواهم بود
♧ واووو پسر چه چیزی گفتی باید ضبط کنم اینو
_ بابا تو ام وقت گیر اوردی ها
گوشی جونگکوک زنگ میخوره و جونگکوک جواب میده
_ اعههه سلام استاد ....چیزی شده ؟
● پسرجون تو به زنت نگفتی من استادتم
_ نه استاد چطور ؟
● من نمیدونستم بهش نگفتی بهش گفتم که تو شاگرد منی
_ استاد الان کجاست ؟
● همین چند دقیقه پیش از اتاق رفت بیرون گفت یه کار خیلی مهم داره خیلی هم اعصبانی بود
_ م...ممنون استاد بهم گفتین خدا نگهدار
بدون اینکه منتظره حرف آقای سیوا باشه قطع کرد و به تهیونگ گفت .................
شرط
۱۲ لایک
۸ کامنت
پارت ۳۳
ویو راوی
النا سریع گوشی رو قطع کرد و رفت سوار ماشینش شد و به سمت شرکت سیوا حرکت کرد . چند دقیقه بعد رسید و به سرعت رفت داخل شرکت و وارد اتاق سیوا شد
+سلام ......اتفاقی افتاده ؟.......نظرتون عوض شده ؟ .......بهمون کمک میکنین ؟
●دختر جون یه دقیقه نفس بکش بهت بگم
هر دو روی مبل روبه روی هم نشستن و باهم صحبت کردن
● راستش من واقعا بعد از اینکه حرفاتو شنیدم و اومدم سر پروژه ات تحت تأثیر قرار گرفتم و فهمیدم باید به آدما فرصت بدیم تا خودشونو ثابت کنن ..........منم میخوام ......بهت کمک کنم تا بتونی پروژه اتو وارد فستیوال کنی
+و..واقعااااا ؟
● من شوخی دارم دختر جون ؟
+نه ....نه من واقعا هل شدم ......نمیدونم به چه زبونی ازتون تشکر کنم
● لازم نیست تشکر کنی فقط خوب تلاش کن تا بتونی تو اون فستیوال برنده شی
+حتما ....نا امیدتون نمیکنم
سیوا خندید و به منشی گفت دو تا قهوه بیارن
● میدونی چی برام عجیبه دختر جون
+چی ؟
● اینکه چرا خود جونگکوک نیومد بهم بگه .......... وقتی بار دوم اومدی گفتم شاید جونگکوکه ولی وقتی تو رو دیدم تعجب کردم
+جونگکوک؟ مگه میشناسینش ؟
● اره دختر جون اون شاگرد من بود ........اگه خودش میومد من حتما قبول میکردم
اعصبانیت از صورت النا میریخت ولی سعی میکرد خودشو کنترل کنه . سریع از جاش بلند شد و گفت
+ببخشید من یه کار فوری دارم باید برم
● وایسا قهوه تو بخور
+نه اقی سیوا کار خیلی خیلی مهم دارم
● باشه هر طور میخوای
النا از اونجا خارج شد و سوار ماشینش شد . اونطرف هم جونگکوک و تهیونگ توی دفتر خودشون نشستن و باهم حرف میزدن
♧ جدا بهش کمک کردی ؟
_ اره .....میدونی چیه راستش به حرفات فک کردم و دیدم من واقعا عاشق النا هستم و خواهم بود
♧ واووو پسر چه چیزی گفتی باید ضبط کنم اینو
_ بابا تو ام وقت گیر اوردی ها
گوشی جونگکوک زنگ میخوره و جونگکوک جواب میده
_ اعههه سلام استاد ....چیزی شده ؟
● پسرجون تو به زنت نگفتی من استادتم
_ نه استاد چطور ؟
● من نمیدونستم بهش نگفتی بهش گفتم که تو شاگرد منی
_ استاد الان کجاست ؟
● همین چند دقیقه پیش از اتاق رفت بیرون گفت یه کار خیلی مهم داره خیلی هم اعصبانی بود
_ م...ممنون استاد بهم گفتین خدا نگهدار
بدون اینکه منتظره حرف آقای سیوا باشه قطع کرد و به تهیونگ گفت .................
شرط
۱۲ لایک
۸ کامنت
- ۱۲۱
- ۲۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط