{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

روزی از کوچه پس کوچه های پایین شهر میگذشتم ، چشمم به مردی

روزی از کوچه پس کوچه های پایین شهر میگذشتم ، چشمم به مردی با لباس و کفشهای گرانقیمت افتاد که به دیواری خیره شده بود و میگریست . نزدیکش شدم و به نقطه ای که خیره شده بود با دقت نگاه کردم نوشته شده بود :

"این هم میگذرد"

علت را پرسیدم، گفت این دست خط من است. چند سال پیش در این نقطه هیزم میفروختم حال صاحب چندین کارخانه ام. پرسیدم پس چرا دوباره به اینجا برگشتی؟ گفت آمدم تا باز بنویسم :

"این هم میگذرد"
دیدگاه ها (۱۱)

آیا دلیل تاکید بر نماز صبح را میدانید ؟ باخواب غلظت خون بال...

ﻫﻴﭽﮕﺎﻩ ﺍﺯ ﻛﺴﻲ ﻧﭙﺮﺱ ؛ ﺑﺎﺑﺎﺕ ﭼﺠﻮﺭﻱ ﺩﺭﮔﺬﺷﺖ؟ ﻫﻴﭽﮕﺎﻩ ﺍﺯ ﭘﺪﺭ ﻳﺎ ﻣﺎ...

این خیلی قشنگه : عالم ز برایت آفریدم، گله کردی از روح خودم د...

سه داستان کوتاه زیبا 3 ثانیه وقت میگیره :..روزی روستاییان تص...

(debt (part 2

🦢 پارت دهم | یک قدم نزدیک‌ترشب شده بود.لیانا تازه از سر کار ...

فاصله یک لبخند تا جنون

لبخند قاتلپارت⁴¹ویو جونگ‌کوکسلین روی زمین افتاده بود.چند لحظ...

روزی از کوچه پس کوچه های پایین شهر میگذشتم ، چشمم به مردی با...

روزی از کوچه پس کوچه های پایین شهر میگذشتم ، چشمم به مردی با...

- روزی از کوچه پس کوچه های پایین شهر میگذشتم ، چشمم به مردی ...

روزی از کوچه پس کوچه های پایین شهر میگذشتم ، چشمم به مردی با...

روزی از کوچه پس کوچه های پایین شهر میگذشتم،چشمم به مردی با ل...

روزی از کوچه پس کوچه های پایین شهر میگذشتم، چشمم به مردی با ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط