{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

روزی از کوچه پس کوچه های پایین شهر میگذشتم ، چشمم به مردی

روزی از کوچه پس کوچه های پایین شهر میگذشتم ، چشمم به مردی با لباس و کفشهای گرانقیمت افتاد که به دیواری خیره شده بود و میگریست . نزدیکش شدم و به نقطه ای که خیره شده بود با دقت نگاه کردم نوشته شده بود :

"این هم میگذرد"

علت را پرسیدم، گفت:
این دست خط من است ، بیست سال پیش در این نقطه هیزم میفروختم .
الان صاحب چندین کارخانه ام.
پرسیدم پس چرا دوباره به اینجا برگشتی؟
گفت آمدم تا پر رنگتر بنویسم :



"این هم میگذرد"
دیدگاه ها (۲)

- روزی از کوچه پس کوچه های پایین شهر میگذشتم ، چشمم به مردی ...

روزی از کوچه پس کوچه های پایین شهر میگذشتم ، چشمم به مردی با...

روزی از کوچه پس کوچه های پایین شهر میگذشتم ، چشمم به مردی با...

روزی از کوچه پس کوچه های پایین شهر میگذشتم ، چشمم به مردی با...

روزی از کوچه پس کوچه های پایین شهر میگذشتم،چشمم به مردی با ل...

روزی از کوچه پس کوچه های پایین شهر میگذشتم،چشمم به مردی با ل...

روزی از کوچه پس کوچه های پایین شهر میگذشتم،چشمم به مردی با ل...

روزی از کوچه پس کوچه های پایین شهر میگذشتم،چشمم به مردی با ل...

روزی از کوچه پس کوچه های پایین شهر میگذشتم،چشمم به مردی با ل...

روزی از کوچه پس کوچه های پایین شهر میگذشتم، چشمم به مردی با ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط