پارت
پارت::²²
رمان::من عاشق معلمم شدم
نویسنده::𐙚᭄امــیــلــیــے𐙚᭄
بعد از اون آغوش جمعی و شاد، همگی روی کاناپه نشستند. تهیونگ هنوز لبخند از چهرهاش محو نشده بود.
مامان تهیونگ با ذوق گفت: «واقعاً از دیدن شما دوتا کنار هم آدم دلش باز میشه! مثل فیلمای عاشقانهای که تهیونگ داخل بچگی عاشقشون بود.»
تهیونگ با خنده گفت: «مامان لطفاً اون دوران رو یادم نیار، من هربار آخر فیلم گریه میکردم!»
مامان تهیونگ با خنده گفت: آره!»
پدر تهیونگ لبخند زد اما نگاهش کمی جدی شد. رو به جونگکوک گفت:
«جونگکوک، یکم باهام قدم بزنیم بیرون؟ میخوام باهات چند دقیقه حرف بزنم.»
تهیونگ بلافاصله گفت: «بابا! چیزی شده؟»
پدرش با آرامش گفت: «نه پسرم، فقط یه گفتوگوی پدرانه.»
جونگکوک دستشو به نشونهی احترام روی زانوهاش گذاشت و گفت:«البته آقای کیم، خوشحال میشم.»
هر دو به حیاط رفتند. باد آرامی برگهای باغچه رو تکون میداد. سکوت لحظهای برقرار شد تا پدر تهیونگ بالاخره گفت:
«پسر، من تهیونگ رو بهتر از هرکسی میشناسم. وقتی عاشق میشه، همه چیزش رو پای عشقش میذاره… حتی خودش.»
جونگکوک سرش رو پایین انداخت و گفت: «میدونم آقای کیم. باور کنید نمیخوام هیچ آسیبی بهش بزنم.»
پدر تهیونگ نفس عمیقی کشید.
«این حرف رو باور دارم. فقط یه چیز ازت میخوام… اگه روزی سختی یا اختلافی پیش اومد، نذار اون پسر خودشو سرزنش کنه. تهیونگ قلب لطیفی داره، گاهی زیادی خودش رو مقصر میدونه.»
جونگکوک سرش رو بلند کرد، چشماش برق میزد.
«قول میدم، آقای کیم. من مراقبش میمونم، هم مثل عشق… هم مثل یه همروح.»
پدر لبخندی زد و دستش رو روی شونهی جونگکوک گذاشت.
#رمان#تهکوک#رمان_تهکوک
رمان::من عاشق معلمم شدم
نویسنده::𐙚᭄امــیــلــیــے𐙚᭄
بعد از اون آغوش جمعی و شاد، همگی روی کاناپه نشستند. تهیونگ هنوز لبخند از چهرهاش محو نشده بود.
مامان تهیونگ با ذوق گفت: «واقعاً از دیدن شما دوتا کنار هم آدم دلش باز میشه! مثل فیلمای عاشقانهای که تهیونگ داخل بچگی عاشقشون بود.»
تهیونگ با خنده گفت: «مامان لطفاً اون دوران رو یادم نیار، من هربار آخر فیلم گریه میکردم!»
مامان تهیونگ با خنده گفت: آره!»
پدر تهیونگ لبخند زد اما نگاهش کمی جدی شد. رو به جونگکوک گفت:
«جونگکوک، یکم باهام قدم بزنیم بیرون؟ میخوام باهات چند دقیقه حرف بزنم.»
تهیونگ بلافاصله گفت: «بابا! چیزی شده؟»
پدرش با آرامش گفت: «نه پسرم، فقط یه گفتوگوی پدرانه.»
جونگکوک دستشو به نشونهی احترام روی زانوهاش گذاشت و گفت:«البته آقای کیم، خوشحال میشم.»
هر دو به حیاط رفتند. باد آرامی برگهای باغچه رو تکون میداد. سکوت لحظهای برقرار شد تا پدر تهیونگ بالاخره گفت:
«پسر، من تهیونگ رو بهتر از هرکسی میشناسم. وقتی عاشق میشه، همه چیزش رو پای عشقش میذاره… حتی خودش.»
جونگکوک سرش رو پایین انداخت و گفت: «میدونم آقای کیم. باور کنید نمیخوام هیچ آسیبی بهش بزنم.»
پدر تهیونگ نفس عمیقی کشید.
«این حرف رو باور دارم. فقط یه چیز ازت میخوام… اگه روزی سختی یا اختلافی پیش اومد، نذار اون پسر خودشو سرزنش کنه. تهیونگ قلب لطیفی داره، گاهی زیادی خودش رو مقصر میدونه.»
جونگکوک سرش رو بلند کرد، چشماش برق میزد.
«قول میدم، آقای کیم. من مراقبش میمونم، هم مثل عشق… هم مثل یه همروح.»
پدر لبخندی زد و دستش رو روی شونهی جونگکوک گذاشت.
#رمان#تهکوک#رمان_تهکوک
- ۳۵۹
- ۰۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط