&
شب، مدتها بود که بر فراز قصر سایه افکنده بود.
راهروهای بلند و خاموش، تنها به نور کمرمق شمعدانهایی روشن بودند که شعلههایشان با وزش آرام باد میلرزید. پشت پنجرههای بلند، باغ سلطنتی در تاریکی فرو رفته بود و سکوت سنگینی بر تمام عمارت حکمفرمایی میکرد.
در انتهای راهرو، پشت درِ سنگین و چوبی اتاق کار، هنوز نوری دیده میشد.
«مایلز دیمون»
ژنرال ارتش امپراتوری.
مردی که نامش در سراسر سرزمینها، بیشتر از آنکه با افتخار، با هراس بر زبان آورده میشد.
از صبح در اتاق کارش مانده بود. انبوهی از گزارشها، نامههای مهرومومشده و نقشههای جنگی روی میز پراکنده بودند و صدای گاهبهگاه ورق خوردن کاغذها، تنها نشانهی بیدار بودن او در آن ساعت از شب بود.
از روزی که آن زن به این قصر آمده بود، به ندرت کلمهای میان آن دو ردوبدل شده بود.
این ازدواج، انتخاب هیچکدامشان نبود.
اتحادی میان دو خاندان قدرتمند؛ تصمیمی گرفتهشده پشت درهای بسته، با مُهر پادشاه و امضای کسانی که زندگی آن دو برایشان چیزی جز یک پیمان سیاسی نبود.
مایلز هرگز از آن ازدواج استقبال نکرده بود.
نه اعتراضی کرده بود، نه خشمش را آشکار ساخته بود.
فقط… سردتر از همیشه شده بود.
او هیچگاه لبخند نمیزد.
حتی وقتی دیگران با احتیاط در حضورش میخندیدند، چهرهی او همان حالت جدی و نفوذناپذیرش را حفظ میکرد. مردی بود که بیشتر با سکوت و رفتارش سخن میگفت تا با کلمات.
و شاید همین، زندگی در کنار او را دشوارتر میکرد.
آن شب، پس از ساعتها تردید، سرانجام آن زن مقابل درِ اتاق کارش ایستاد.
دستش را بالا آورد.
لحظهای مکث کرد.
سپس…
تق.
تق.
تق.
به آرامی به در کوبید.
صدای ضربه… در سکوت سنگین اتاق پیچید…
لحظهای بعد، صدای بم و محکم او از پشت در به گوش رسید…
«بیا داخل.»
زن نفس عمیقی کشید و دستگیره را پایین کشید… در را آرام باز کرد و وارد اتاق شد…
مایلز پشت میز بزرگ چوبیاش نشسته بود… انبوهی از نقشهها و اسناد نظامی روی میز پراکنده بودند و نور کمرنگ چراغ، سایهای عمیق بر چهرهی جدیاش انداخته بود…
تمام روز را در اتاق کارش گذرانده بود… و حالا شب از نیمه گذشته بود…
نگاه زن برای لحظهای روی او ثابت ماند…
«شام آمادهست…»
با لحنی سرد و صدایی رسا اطلاع داد.
نگاهش را از او نگرفت… مستقیم به چشمانش خیره شد… بدون ترس… بدون تردید… و بدون آن فروتنیای که شاید از همسرش انتظار داشت…
یکی از ابروهای مایلز کمی بالا رفت…
برای نخستین بار، چیزی جز آن سردی همیشگی در نگاهش دیده میشد…
شاید تعجب بود…
شاید هم… چیزی شبیه سرگرمی…
راهروهای بلند و خاموش، تنها به نور کمرمق شمعدانهایی روشن بودند که شعلههایشان با وزش آرام باد میلرزید. پشت پنجرههای بلند، باغ سلطنتی در تاریکی فرو رفته بود و سکوت سنگینی بر تمام عمارت حکمفرمایی میکرد.
در انتهای راهرو، پشت درِ سنگین و چوبی اتاق کار، هنوز نوری دیده میشد.
«مایلز دیمون»
ژنرال ارتش امپراتوری.
مردی که نامش در سراسر سرزمینها، بیشتر از آنکه با افتخار، با هراس بر زبان آورده میشد.
از صبح در اتاق کارش مانده بود. انبوهی از گزارشها، نامههای مهرومومشده و نقشههای جنگی روی میز پراکنده بودند و صدای گاهبهگاه ورق خوردن کاغذها، تنها نشانهی بیدار بودن او در آن ساعت از شب بود.
از روزی که آن زن به این قصر آمده بود، به ندرت کلمهای میان آن دو ردوبدل شده بود.
این ازدواج، انتخاب هیچکدامشان نبود.
اتحادی میان دو خاندان قدرتمند؛ تصمیمی گرفتهشده پشت درهای بسته، با مُهر پادشاه و امضای کسانی که زندگی آن دو برایشان چیزی جز یک پیمان سیاسی نبود.
مایلز هرگز از آن ازدواج استقبال نکرده بود.
نه اعتراضی کرده بود، نه خشمش را آشکار ساخته بود.
فقط… سردتر از همیشه شده بود.
او هیچگاه لبخند نمیزد.
حتی وقتی دیگران با احتیاط در حضورش میخندیدند، چهرهی او همان حالت جدی و نفوذناپذیرش را حفظ میکرد. مردی بود که بیشتر با سکوت و رفتارش سخن میگفت تا با کلمات.
و شاید همین، زندگی در کنار او را دشوارتر میکرد.
آن شب، پس از ساعتها تردید، سرانجام آن زن مقابل درِ اتاق کارش ایستاد.
دستش را بالا آورد.
لحظهای مکث کرد.
سپس…
تق.
تق.
تق.
به آرامی به در کوبید.
صدای ضربه… در سکوت سنگین اتاق پیچید…
لحظهای بعد، صدای بم و محکم او از پشت در به گوش رسید…
«بیا داخل.»
زن نفس عمیقی کشید و دستگیره را پایین کشید… در را آرام باز کرد و وارد اتاق شد…
مایلز پشت میز بزرگ چوبیاش نشسته بود… انبوهی از نقشهها و اسناد نظامی روی میز پراکنده بودند و نور کمرنگ چراغ، سایهای عمیق بر چهرهی جدیاش انداخته بود…
تمام روز را در اتاق کارش گذرانده بود… و حالا شب از نیمه گذشته بود…
نگاه زن برای لحظهای روی او ثابت ماند…
«شام آمادهست…»
با لحنی سرد و صدایی رسا اطلاع داد.
نگاهش را از او نگرفت… مستقیم به چشمانش خیره شد… بدون ترس… بدون تردید… و بدون آن فروتنیای که شاید از همسرش انتظار داشت…
یکی از ابروهای مایلز کمی بالا رفت…
برای نخستین بار، چیزی جز آن سردی همیشگی در نگاهش دیده میشد…
شاید تعجب بود…
شاید هم… چیزی شبیه سرگرمی…
- ۳۰۰
- ۱۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط