★彡 Part 31 彡★
★彡 Part 31 彡★
وقت اجرای پلن B بود.
اونقدر جیغ میکشم تا کسی سراغم بیاد.
بهترین راه نجات نیست ولی بدترین هم نیست.
هرچند که میتونم خودم رو از پنجره به پایین پرت کنم ...
من که قراره تهش بمیرم، نه؟
پس حداقل باید مرگ غم انگیزی داشته باشم.
البته این این هم غم انگیز ترین مرگ نیست ولی ...
"از جات تکون نخور!"
"باشه رفیق. چرا اینجوری میکنی؟"
دست هام رو بالا گرفته بودم و آروم آروم بهش نزدیک میشدم.
خدایا!
"میتونیم دوستانه در کنار هم بشینیم و حلش کنیم، خب؟"
لبخند کج و لرزونی زدم.
احتمالا ریدم.
"خفه شووووو!"
خب، قطعا ریدم.
عالیه. احتمالات بر طرف شد.
هوفف. چی میگم؟
الان یعنی آخرشه؟
بیخیال، من هنوز کلی آرزو داشتم.
حداقل، حداقل میخواستم مدرک پزشکیم رو بگیرم.
میخواستم مثل مامان بشم.
اما حالا، همینقدر رقت آمیز دارم میمیرم.
چند قدم عقب رفتم.
زیر لب لب مدام فقط زمزمه میکردم: نه، نه، نه، نه، نه، نه ...
"آقا خواهش میکنم بزار برم."
با تو دهنی که از طرفش خوردم ساکت شدم.
"چه خبره اینجا؟ مینوو عجله کن! اونا از نقشه مون خبردار شدن."
"چ ... چی؟"
"ظاهرا ببر سیاه متوجه قصد و نیت مون شده. باید فورا از اینجا بریم."
نگاه زیر چشمی به من انداخت.
"و البته، اون دختر رو هم با خودمون میبریم."
و بعد دنیا در تاریکی فرو رفت.
وقت اجرای پلن B بود.
اونقدر جیغ میکشم تا کسی سراغم بیاد.
بهترین راه نجات نیست ولی بدترین هم نیست.
هرچند که میتونم خودم رو از پنجره به پایین پرت کنم ...
من که قراره تهش بمیرم، نه؟
پس حداقل باید مرگ غم انگیزی داشته باشم.
البته این این هم غم انگیز ترین مرگ نیست ولی ...
"از جات تکون نخور!"
"باشه رفیق. چرا اینجوری میکنی؟"
دست هام رو بالا گرفته بودم و آروم آروم بهش نزدیک میشدم.
خدایا!
"میتونیم دوستانه در کنار هم بشینیم و حلش کنیم، خب؟"
لبخند کج و لرزونی زدم.
احتمالا ریدم.
"خفه شووووو!"
خب، قطعا ریدم.
عالیه. احتمالات بر طرف شد.
هوفف. چی میگم؟
الان یعنی آخرشه؟
بیخیال، من هنوز کلی آرزو داشتم.
حداقل، حداقل میخواستم مدرک پزشکیم رو بگیرم.
میخواستم مثل مامان بشم.
اما حالا، همینقدر رقت آمیز دارم میمیرم.
چند قدم عقب رفتم.
زیر لب لب مدام فقط زمزمه میکردم: نه، نه، نه، نه، نه، نه ...
"آقا خواهش میکنم بزار برم."
با تو دهنی که از طرفش خوردم ساکت شدم.
"چه خبره اینجا؟ مینوو عجله کن! اونا از نقشه مون خبردار شدن."
"چ ... چی؟"
"ظاهرا ببر سیاه متوجه قصد و نیت مون شده. باید فورا از اینجا بریم."
نگاه زیر چشمی به من انداخت.
"و البته، اون دختر رو هم با خودمون میبریم."
و بعد دنیا در تاریکی فرو رفت.
- ۱۵۲
- ۲۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط