{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان گنگستر دردسر ساز من

رمـᩘـان:: گنگׄـــꨭ᪤ـستر دردᩘسر سا^᪲ز مـ𑄽୧ـن🫐
(پـ꩜ـارت دو^᪲م)
کای)
دختره خيلي تخس بود و رفته بود رو مخم.
زنگ کلاس خورده بود و همه داخل کلاس نشسته بودیم که کای اومد داخل. نصف دخترای مدرسه دوسش داشتن واقعاً نمیدونستم اون چی داره که همه این‌قدر دوسش دارن.
دوستم‌ اِمی که اونم‌ از کای خوشش اومده بود گفت:« وایی دختر این پسر جدیده خیلیی خوشگلهه!!»
منم که با حرص داشتم به کای نگاه می‌کردم گفتم:«هه این دقیقاً کجاش قشنگه؟ گیر دادین بهش.
که یهو کای چشمش به من خورد و داشت میومد سمتم.‌ وقتي رسید سمتم دستاشو گذاشت رو میز و گفت:« یبار دیگه حرفتو تکرار کن!!
منم با تخسی گفتم:« گفتم تو قشنگ نیستی!»
کای که عصبي شده بود خنده ای کرد و گفت:« حالیت میکنم بازی با من يعني چی.»
که دیدیم آقای هه مین معلم اومد و همه نشستیم سر جاهامون. وقتي معلم حضور و غیاب رو تموم کرد گفت یه پروژه‌ی عملي دو نفره دارید و انتظار داشتم من و اِمی باهم باشیم‌ اما خب اون چیزی که میخواستم پیش نرفت!
آقای هه مین سرشو بالا آورد و گفت:« خب بچها اسامي گروه اول: اِمی و آني
اولش ناراحت شدم ولي منتظر بودم گروه دوم رو بگه که جا خوردم با حرف آقای معلم.
آقای معلم شروع کرد به گفتن گروه دوم:« گروه دوم: میا و کای»
من و کای عصبي بودم و من دستمو بردم بالا و وقتي آقای هه مین اجازه داد حرف بزنم گفتم:« آقای معلم میشه گروه منو با یکی دیگه عوض کنید؟؟
آقای معلم که یکم ناراحت شد گفت:« متاسفانه نمیشه چون توی لیست نوشته شده اسمتون.
و منم با کلافه نشستم سر جام و چون من و کای باهم تو یه گروه بودیم، پیش هم‌ نشستیم اما من اصلاً ازش خوشم نیومد اونم همینطور!!
کای که داشت به من نگاه می‌کرد گفت:« نگران نباش زیادم ازت خوشم‌ نمیاد.
منم چشم غره ای واسش رفتم و گفتم:«همچنین آقای از خود راضي!!»
که دیدم با این حرفم عصبي شد و به طرفم اومد:« حساب این وراجیاتو بعداً میدی!! فقط وایسا بعداً به خدمتت میرسم.»
منم به حرفاش توجهی نکردم و وقتي زنگ خورد داشتم می‌رفتم کتابخونه، که یهو یکی دستمو کشید که دیدم کایِ و دیدم دستمو محکم گرفته و مطمئن شدم واقعاً عصبیه.
با اعصبانیت گفتم:« داری چیکار میکنی؟؟ دستمو ول کن!!»
دیدم توجهی نکرد که بالاخره دستمو ول کرد و با اعصبانیت اومد سمتم.
کای با صدای بلند:« تو جدی فکر کردي کی هستی اینجوری باهام رفتار میکنی؟؟ هاا!
منم که تعجب کرده بودم‌ گفتم:« چی میگی؟!
یهو دیدم منو هل داد که پشتم خورد به دیوار و کای دستاشو گذاشت رو دیوار و با داد گفت:« اگه یه بار دیگه ببینم اینجوری سر به سرم میزاری بد میبینی فهمیدی؟؟
منم همینطور کلافه بودم هلش دادم اونور میخواستم برم که یهو دستمو کشید و کنار گوشم‌ آروم گفت:« فکر نکن کارم باهات تموم شده خانم کوچولو!»
جدی تحملشو نداشتم و رفتم سر کلاس.وقتی تعطیل شدم قرار بود با اِمی برم خونه اما اون تو کتابخونه می‌خواست بمونه،براي همین تنها داشتم برمی‌گشتم خونه که یهو حس کردم یکی دستمو گرفته. برگشتم و با کمال تعجب، دیدم کای دستمو گرفته. سریع اخم کردم و دستشو ول کردم.
.
.
.
.
.
بـفـرׄ ۪۪ ـꨭ᪤ـمـــایـیــد ایـྀིྀنـم‌ پـآرᩘ︪︩ت دو꩜ـــم::💞
دیدگاه ها (۰)

رمـᩘـان:: گنگׄـــꨭ᪤ـستر دردᩘسر سا^᪲ز مـ𑄽୧ـن🫐(پـ꩜ـارت سـ^᪲ـوم...

رمـᩘـان:: گنگׄـــꨭ᪤ـستر دردᩘسر سا^᪲ز مـ𑄽୧ـن(پـ꩜ـارت او^᪲ل)سل...

بـزᩘودی پــྀིྀآرت گـــׄ ۪۪ ـꨭ᪤ــذآري مــــᩘیشــ꩜ـه!!💗🌟

الان یه خاطره از خودم یادم اومد 🌚✨یادمه کوچیک بودم یادم نیست...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط