{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان گنگستر دردسر ساز من

رمـᩘـان:: گنگׄـــꨭ᪤ـستر دردᩘسر سا^᪲ز مـ𑄽୧ـن🫐
(پـ꩜ـارت سـ^᪲ـوم)
کای با نیشخند گفت:« نترس بابا کاریت ندارم.»
منم بدون اینکه توجهی بهش کنم داشتم می‌‌رفتم خیابون که کم بود ماشین بهم بخوره که کای سریع از پشت کیفمو گرفت و باهم افتادیم زمین.
وقتی بلند شدم تو شوک بودم نمیدونستم اصلاً خیابون رو ندیدم.
کای:«حالت خوبه؟!»
منم تو شوک بودم که گفتم:«آ....آره خوبم چیزیم نشد ممنون نجاتم دادی.
کای با خنده:«باید بیشتر مراقب باشی کله فندقی!!»
و بعدش رفت.
وقتی بهم گفت«کله فندقی» عصبي شدم. ازش خوشم نمی‌اومد، ولي خب...جونمو نجات داده بود.‌ با این حال، بازم ازش بدم میومد.
زیر لب غرولند کردم:«کله‌فندقی خودتی!» و سعي کردم سریع، ازش دور بشم
کای یه قدم جلوم سبز شد، جوري که مجبور شدم بایستم. نگاهش یه جورایی سنگین بود، انگار داشت منو تنبیه می‌کرد.
کای با صدای بلند:« چی گفتی؟صداتو نشنیدم، خانم کوچولو.»
نفسم حبس شد و گفتم:«هیچی! فقط داشتم می‌رفتم خونه،مزاحمم نشو.» سعي کردم صدام صاف و محکم باشه، ولي یه لرزش کوچیک تهش بود.
کای خندید، یه خنده ی عصبي و کوتاه.« فکر کردی می‌ذارم بری؟ بعد از اون همه بلا؟!»
عصبي بهش نگاه کردم:« چه بلایی؟ تو منو هل دادی،نزدیک بود تصادف کنم!» حالا دیگه داشت صداي منم بلند می‌شد.
کای با همون نگاه عصبي و کلافه اش:« خودت شروع کردي! اون حرفا چی بود؟ فکر کردي کي هستی اینجوری باهام حرف بزنی؟» کای یه قدم اومد جلوتر و حالا فقط چند سانتی‌متر بینمون فاصله بود.‌حس کردم داره اعصبانیتش رو تو خودش نگه داره.
داشت کفرم رو در می‌آورد:« من کی باشم؟ یه آدمي که تو مثل سگ دنبالش می‌کنی و بعدش هم تهدید می‌کنی؟» دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم.
چشمای کای تنگ شد و با همون حالت عصبيش:« دوباره اون حرفو زدي!» دستشو دراز کرد و یقه‌مو گرفت.
کای خنده ی عصبي کرد:« تو واقعاً فکر می‌کنی من از این شوخي هاي بچگونه‌ات خوشم میاد؟!»
وحشت کردم. «ولم کن! دارم خفه میشم!» سعی کردم خودمو بکشم عقب، ولی دستش محکم بود.
«تا وقتی که بفهمی با کی طرفی، ولت نمی‌کنم!» صدای نفس‌نفس زدنش رو می‌شنیدم. انگار اونم داشت از کنترل خارج می‌شد.
«من از تو می‌ترسم! تو دیوونه‌ای!» اشکام داشتن می‌اومدن.
کای یه لحظه مکث کرد. انگار صدای من یه چیزی رو توش شکوند. صورتش رفت تو هم.
یقمو ول کرد و یه قدم عقب رفت. به صورتم نگاه کرد، بعد سرشو تکون داد.
«نه… تو دیوونه‌ای که فکر می‌کنی می‌تونی منو بازی بدی.»
صداش حالا آروم‌تر ولی خیلی سرد بود.«ولی باشه… این تازه اولشه، خانم کوچولو. دفعه بعد، همین‌جا، همین خیابون، کارم باهات تموم می‌شه.»
و بعد، بدون اینکه منتظر جوابم بمونه، برگشت و رفت. منم همون‌جا مونده بودم، نفس‌نفس می‌زدم و هنوزم از ترس می‌لرزیدم. انگار واقعاً اون حرف آخرش جدی بود.
.
.
.
.
.
ایـنـ꩜ــم‌ پـآ︪︩رت سྀིྀـᩘـوم قــشــنـׄ ۪۪ ـꨭ᪤ــگــامــمــم!!🌟
دیدگاه ها (۰)

رمـᩘـان:: گنگׄـــꨭ᪤ـستر دردᩘسر سا^᪲ز مـ𑄽୧ـن🫐(پـ꩜ـارت دو^᪲م)ک...

رمـᩘـان:: گنگׄـــꨭ᪤ـستر دردᩘسر سا^᪲ز مـ𑄽୧ـن(پـ꩜ـارت او^᪲ل)سل...

پدر بزرگ من یه کله پز بود

فکر می کنی اون معتادایی که الان کز کرده تو خیابون میبینیم، ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط