از زمزمه دلتنگیم از همهمه بیزاریم

از زمزمه دلتنگیم از هَمهمه بیزاریم

نه طاقت خاموشی نه میل سخن داریم

آوار پریشانی است رو سوی چه بُگریزیم

هنگامه ی حیرانی است خود را به که بسپاریم
دیدگاه ها (۲)

وقتـی تنـهـا شـدمفـهـمیـدم قصـه مـادر بـزرگ‌هـا درسـت بـودهم...

رفتم که در این شهر نبینی اثرم را...لب های ترک خورده وچشمان ت...

باغبان عـــمرے طولانی داردچوڹ با ڪَُــل سر و ڪار داردولی ما ...

یه وقتهایی اینقـَدر باید زمیـن بخوری کهِ ؛فـَنِ زمین نَخوردَ...

yek tarafe part : 6

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط