رفتم که در این شهر نبینی اثرم را

رفتم که در این شهر نبینی اثرم را...

لب های ترک خورده وچشمان ترم را...

حاجت به رها کردنم از کنج قفس نیست...

ای مرگ به تعویق میفکن سفرم را...
دیدگاه ها (۱)

تو این دنیای نامردیبه دنبال چه میگردینگرد،بیهوده میگردیجوانم...

چقد میتونه تلخ باشه، که خاطرات بهترین روز هاتو اینطور بگذاری...

وقتـی تنـهـا شـدمفـهـمیـدم قصـه مـادر بـزرگ‌هـا درسـت بـودهم...

از زمزمه دلتنگیم از هَمهمه بیزاریمنه طاقت خاموشی نه میل سخن ...

رها☃️ اسب نفس بریده را طاقت تازیانه نیستمرغ قفس پریده را حاج...

خسته خسته خسته از این روز و شباگشته ام در رویا و خیال هاپایا...

سالیانی پیش ، ما رقص بی وقفه بودیم در تمام میدان های شهر ، م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط