{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ات در حالی که آستین های هودی را بالا میزد بدون در زدن با

ات در حالی که آستین های هودی را بالا میزد بدون در زدن با شتاب وارد اتاق دو نفره جیهو و چی‌هیونگ شد.. نگاه پر از اخم و عصبیش روی تخت سرمه ای افتاد دست به سینه ایستاد سپس با صدای که بوی از عصبانیت میداد گفت : جیهو بلند شو.. مگه با تو نیستم ؟..
وقتی صدای خشم مادرش را شنید فقد یه سوراخ موشی میخواست که در آن پنهان شود به هرحال از این کادر عصبی فراری نبود.. به آرامی سرش را از پتو بیرون کشید لبخند نرمی برای صورت مادرش زد ولی تو با صدای که پنهان از خم بود گفت : چی‌هیونگ کجاست ؟..
جیهو راه فراری نداشت نفس کم آورد سپس با لحن ترسی سریع گفت : میگم ولی دعوام نکن.. چی‌هیونگــ..
درست موقع ای که انتظار های دخترک پایان می‌رسید چی‌هیونگ با صدای بلند تنها اسمی که از دستش عصبی بود را به زبان آورد : جیهوووووووو....
دخترک بلافاصله سمت در چرخید .. اخم رو پیشانی جای خودش را با نفسی از خستگی تعویض یافت .. چی‌هیونگ مشت کویچک اش را گره زده بود و چشم به جیهو دوخت.. اخم رو پیشانی چی‌هیونگ مثل آتشی بود که راه اش بالا تر می‌رفت نفس تندی میکشید و بدون توجه مادرش باز هم فریاد کشید : مگه بهت نگفتم به کسی نگو....
جیهو با لکنت زبان ادامه داد :.. درکم کن...دیگه
دخترک با حرص نفس کشید گویی این مرد کوچک فقد به این دنیا آمده تا مادر زخمیش را اذیت کند دخترک غمگین پلک زد آرام گفت : تو داری ادای اونایی رو در میاری که مثلاً منو ندیدی؟.. آره ؟..
چنان خسته و ناراحت لحنش را سرشار از محبت میکرد .. توری که چی‌هیونگ سریع دید نگاهش را سمت مادرش کشید ابرو ها بالا پریدن و سریع سمت مادرش هجوم برد : نه مادر این دیگه چه حرفیه من همچین آدمی هستم؟..
وقتی دستای کوچیک سرد پسرکش به دستای گردم خودش خورد قلبش وادار به بغض غریبی کشیده می‌شد موهای به اسم چتری هایش را کنار زد
پسرکش با کشیدن دست مادرش سمت تخت خودش کشید وقتی مادرش را روی تخت نشاند جلویش با پاهای کوچکش زانو زد اخم روی پیشانیش نشست سپس با صدای آرام گفت : مادر.. من فقد.. نگاه کردن توی چشمایت میترسم همین وگرنه چرا باید نادیده‌ات بگیرم
دخترک عمیق به پایین خیره شد دست هایش را دور دستای پسرش گره زد سپس با صدای گرم و آرام زمزمه کرد : تعریف کن موضوع این مرغ ها چیه ؟.. خانم هوانگ امروز اومد گفت تو مرغ هاشو ول کردی فرار کنند درسته این واقعیت داره؟..
چی‌هیونگ شانه ای بالا انداخت پلک زد گویی میان حقیقت و دروغ گفتن به مادرش مانده بود هرچی هم میشد چی‌هیونگ پسر دروغگو یا بی ادب نبود برعکس چی‌هیونگ مانند یک ببر بزرگ شده بود در پوست خرگوش صحرایی وقتی پیشانی پر از اخم شد با لحن سریع گفت : نه مادر از تو دیگه این انتظار رو نداشتم من بخاطر این مرغ های تخمگذار رو ول کردم که زندانی بودند همین!....
حلقه‌ی لرزان آب در چشمانش، نور محیط را به شکلی غم‌انگیز منعکس می‌کند ولی با صدای آرام و دلگیری زمزمه کرد : به تو چه ؟... ها این به تو چه ربطی داره چرا برای ما دردسر درست می‌کنی..
چی‌هیونگ اخم کرد سپس از روی زمین بلند شد : مادر تو دیگه اینو نگو... منو توی این روستای کوچیک و داغون انداختی انگار تو زندانم نه هیچ آبی دیده میشه نه زندگی .. خودتم میدونی
دخترک نگاهش را بالا برد از دید عینکش چشم هایش را به سختی بست و کلافه گفت : پسرم باز شروع نکن لطفا شروع نکن..
جیهو سمت مادرش آمد کنار نشست سپس سرش را به شانه مادرش تکیه داد نگاهش برق زد نیز به عنوان یک پسر و صدای پر از شادی گفت : مادر ببخشید ما معذرت می‌خواهیم فقد تو ناراحت نباش .. بهت قول میدم دیگه بهت دروغ نگم
چی‌هیونگ که با یک جفت ابروی گره‌خورده و نگاهی طلبکار، می‌خواست ثابت کند خیلی بزرگ و مستقل شده
ظاهرش در ابتدا کمی تخس به نظر رسد شاید با دست‌به‌سینه ایستادن یا جواب‌های سربالا دادن، سعی می‌کرد قلمروی خودش را حفظ کند و نشان دهد که به این راحتی‌ها با کسی راه نمی‌آید
با مژه های بلندش و موهای که فر داشت تکان می‌خورند نگاهش لبریز از عشق بود فقد برای مادرش اخم و مغرور بودنش را کنار زد سپس سریع در کنار مادرش نشست سرش را تکیه گاه شانه مادرش کرد سپس با لحن آرامی گفت : ببخشید.. اگه نگران شدی
دخترک نمی‌تونست از پسرانش ناراحت شود چون نه اون کسیو داشت نه پسراش فقد هم دیگر را داشتند ات گره دست هایش را باز کرد سپس هر دو دست هایش را دور شانه های پسرش حلقه کرد غمگین پلک زد واقعا چطور این همه مدت رو بدون تهیونگ سر کرده بود چون پسرش رو داشت ثمر عشقشو داشت ..
بغضش را به سختی قورت داد سپس با بغض و بلند زمزمه کرد : آشکال نداره..
دیدگاه ها (۰)

دخترک به سختی سکوت کرد سپس از روی کوسن بلند شد جلو جیهو زانو...

چی‌هیونگ بزونش را دراز کرد.. اخم کرد و لپاش را بیشتر باد کرد...

باز هم دست هایش را بلند کرد سپس نیز دو طرف گونه هایش قرار گذ...

تهیونگ، در حالی که انگار می‌خواست تمامِ عشق و حسرتش را در یک...

دخترک تند پلک زد و چتری هایش را کنار زد عینک هایش را مرتب کر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط