پارت سوم: پیام ناشناس

پارت سوم: پیام ناشناس

صبح روز بعد، فرودگاه شلوغ‌تر از همیشه بود.

جونگ‌کوک از پشت شیشه‌ی ماشین به خیابان نگاه می‌کرد و ذهنش هنوز درگیر اتفاقات شب قبل بود. جمله‌ی تهیونگ مدام در ذهنش تکرار می‌شد:

«فاصله همیشه به معنی دور شدن نیست.»

اما چیزی در دل جونگ‌کوک می‌گفت این سفر با سفرهای قبلی فرق دارد.

وقتی به مقصد رسیدند، چند ساعت بعد بالاخره در هتل مستقر شدند. همه خسته بودند و قرار بود تا عصر استراحت کنند.

جونگ‌کوک روی تخت نشست و گوشی‌اش را برداشت.

یک پیام جدید داشت.

شماره ناشناس بود.

««فکر می‌کنی تهیونگ همه‌چیز رو بهت گفته؟»»

جونگ‌کوک چند ثانیه فقط به صفحه خیره ماند.

پیام دوم بلافاصله رسید.

««بهتره قبل از اینکه بهش اعتماد کنی، گذشته رو از خودش بپرسی.»»

جونگ‌کوک اخم کرد.

اول فکر کرد شاید یکی از دوستانشان قصد شوخی دارد. اما شماره برایش کاملاً ناآشنا بود.

پیام‌ها را دوباره خواند.

بعد گوشی را کنار گذاشت.

— مسخره‌بازیه...

اما خودش هم به این حرف باور نداشت.

چند دقیقه بعد، در اتاق باز شد و تهیونگ وارد شد.

— جونگ‌کوک، حالت خوبه؟

جونگ‌کوک سریع گوشی را خاموش کرد.

— آره. چرا؟

تهیونگ نگاه دقیقی به او انداخت.

— نمی‌دونم. یه‌جوری شدی.

جونگ‌کوک لحظه‌ای مردد ماند.

می‌توانست پیام‌ها را نشانش دهد.

اما چیزی مانعش شد.

— تهیونگ...

— هوم؟

— تا حالا چیزی بوده که بخوای ازم پنهان کنی؟

لبخند تهیونگ محو شد.

چند ثانیه سکوت کرد.

— چرا اینو پرسیدی؟

جونگ‌کوک نگاهش را پایین انداخت.

— همین‌طوری.

تهیونگ آرام کنار او نشست.

— اگه چیزی درباره گذشته‌م می‌خوای بدونی، خودت ازم بپرس.

جونگ‌کوک به صورتش نگاه کرد.

— پس یه چیزی هست؟

تهیونگ جواب نداد.

همین سکوت، جواب خیلی واضحی بود.

قبل از اینکه جونگ‌کوک چیزی بگوید، گوشی‌اش دوباره لرزید.

هر دو به صفحه نگاه کردند.

این بار فقط یک عکس فرستاده شده بود.

عکسی قدیمی از تهیونگ، مربوط به سال‌ها قبل.

پشت سر او شخص دیگری ایستاده بود؛ کسی که جونگ‌کوک هرگز ندیده بود.

و زیر عکس فقط یک جمله نوشته شده بود:

«از خودش بپرس من کی هستم.»

جونگ‌کوک به آرامی سرش را بلند کرد.

تهیونگ رنگش پریده بود.

— تهیونگ...

تهیونگ چند لحظه به عکس خیره ماند.

بعد با صدایی آرام گفت:

— فکر نمی‌کردم دوباره پیداش بشه.

جونگ‌کوک با نگرانی پرسید:

— کی؟

تهیونگ نفس عمیقی کشید.

— کسی که قرار بود برای همیشه از گذشته‌ی من بیرون بمونه.

و برای اولین بار، جونگ‌کوک فهمید این سفر فقط یک سفر کاری ساده نبود.

لایک و کامنت فراموش نشه
#بی‌تی‌اس
#آرمی
#فیکشن
#بی‌ال
#جی‌ام‌ام
#تهکوک
دیدگاه ها (۰)

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت پارت ۲۳ | «حرفی که نصفه ماند» 🖤...

LESSON

فیک تهکوک | جایی که اعتماد مرد

معاملهp25جونگ‌کوک هنوز سرش روی بازوی تهیونگ بود. چند لحظه به...

MY LESSON

فیک تهکوک وارث زار

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟑صبح روز بعد...ا/ت با صدای ز...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋 𝟠: راز فاش‌شدهصبح روز بعد، دانشگاه مثل همیش...

ملکهٔ هفت گناه | پارت ۲ نگاه جونگ‌کوک روی آریا ثابت موند.آری...

پارت ۱۳: رئیس، لبخند بزن! 📸😂ساعت ده صبح بود و شرکت مثل همیشه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط