{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Part

🍁Part_34🍁
🦉❤️آغوش گرم تو❤️🦇

🦇ارسلان🦇
همون لحظه بود ک س تا قول داشتن با بدو
بدو از دیوار میومدن سمت من
قبل از اینکه بتونم ی عکس‌العمل از خودم نشون بدم ریختن سرم و داشتن منو میزدن از بدنم خون میومد نمیتونستم برم دکتر چون‌ اون موقع زنگ میزدن پلیس ک چرا دعوا کردین با ی مشت لات و لوت منم نمی‌خواستم بحث پلیسی بشع بع از چند دیقه ک ب نظر من خعلی طولانی بود ولم کردن و من با بی حالی ل سمت ماشین رفتم خدا رو شکر شیشه های ماشینم درصد دودیش بالا بود و دوربین های خيابون نمیتونستن واضح ببینن

♥️15مین بعد♥️

رسیدم خونه رفتم با بی حالی تمام حموم کردم
بدنم حسابی درد میکرد ب زور داشتم راه میرفتم زنگ زدم ب متین (نويسنده:متین هم پیش ارسلان تو شرکت کار میکنه ولی اون ی طبقه دیگع کار میکنه و زیاد همدیگرو نمیبینن🙄)

✨️مکالمه ارسلان و متین✨️

ارسلان:الو سلام داداش(با صدای گرفته)
متین:سلام دادش..چرا صدات گرفته؟حالت خوب نیس بیام پیشت
ارسلان:ببین متین من نمیتونم فردا برم ترکیه ت میتونی ب جای من بری
متین:پس نیکا چی دادش تنهاس؟
ارسلان:نیکاهم مثل آجی خودم حواسم بهش هست بهش سر میزنم
متین:عوک..ولی میشع بیام پیشت باهم حرف بزنیم؟
ارسلان:اره یعنی ن چیزه یعنی آره بیا...نمی‌خواستم متین منو تو اون حال ببینه من دوس نداشتم متینو ناراحت کنم ولی میخواستم بعش بگم گ کمکم کنه آخه من تنهایی از پس اون شقایق و مهدیه ی کصکش بر نمیومدم
متین:بیام یا نیام بالاخره؟🙄
ارسلان:ن بیا داداش
متین:پس باشع خدافظ
ارسلان:می‌بینمت داش خدافظ

✨️پایان مکالمه✨️


❤️❤️❤️


لایک و کامنت يادتون نره تلوخدا گنا دارم☹️🥺
دیدگاه ها (۰)

🍁Part_35🍁🦉❤️آغوش گرم تو❤️🦇🦇ارسلان🦇بدنم کبود شده بود درد میکر...

🍁Part_36🍁🦉❤️آغوش گرم تو❤️🦇🦇ارسلان🦇رسیدیم و متین اومد کمکم کر...

🍁Part_33🍁🦉❤️آغوش گرم تو❤️🦇🦇ارسلان🦇رفتم تو با عجله از پله ها ...

🍁Part_31🍁🦇❤️آغوش گرم تو❤️🦉🦉دیانا🦉ارسلان:داشتم میرفتم سمت چای...

رمان غریبه کوچولو

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط