{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اینکه تو بروی و من بمانم داستان تازه ای نیست. اینکه ما با

اینکه تو بروی و من بمانم داستان تازه ای نیست. اینکه ما با هم تا آخر سفر همراه نباشیم که از اول معلوم بود. اینکه بعد از تو روزهایم مدام تکرار شوند، که پیش بینی شده بود. بیا حرف های جدید بزنیم. نمی دانم از کجا و نمی دانم از چه شروع کنم. من از تو در تمام این شهر خاطره ساخته ام. خاطراتی با نبودن هایت، با دلتنگی هایم. و حالا که فکر می کنم می بینم حرف تازه ای نیست. جاده همیشه حرف هایش تکراری بوده و تو باز سوار اتوبوس می شوی و برای من از پنجره دست تکان می دهی و می روی. این رفتن ها خیلی تکراری شده بود اما این بار کمی فرق داشت. این که تو مسافر شوی و من باز روی در و دیوار تعداد روزهای نبودنت را خط بکشم، اینکه تقویمم پر از خط های کج و معوج شوند و اینکه کنار روزهای آمدنت بنویسم یک روز خوب. همه و همه عادت همیشگی من شده است. خوشا به حال جاده که حالا پا به پای تو تمام مسیر را می آید...
دیدگاه ها (۱)

من حرف می زنم او سکوت کرده بود. می خندید. سرش را تکان می داد...

بار خدایا،به تو پناه می بریم از بر انگیخته شدن آز و تندی خشم...

کاش که باغی بزرگ، در دل این کوچه بود. آن طرف پنجره، باغ بزرگ...

گاهی دلت بهانه هایی می گیرد که خودت انگشت به دهان می مانی......

نازکن، عیبی ندارد، نازنین تر می شویبا غم این روزهای من عجین ...

سلام ema عزیز گاهی پیش می آید که دلت یک اتفاق خوب می خواهد.ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط