من حرف می زنم او سکوت کرده بود. می خندید. سرش را تکان می
من حرف می زنم او سکوت کرده بود. می خندید. سرش را تکان می داد و قاچ های سرخ هندوانه را تعارفم می کرد. می گفت نوبرانه است بخور. اوقاتت را با این حرف های کودکانه تلخ نکن. کودکانه...
من به حرف های تلخش عادت داشتم. اما این بار هندوانه ابوجهل هم به آن تلخی نبود. او از من می خواست هرچه می گوید سکوت کنم و باز هم مثل قبل بگویم قبول. هرچه تو بگویی.
گاهی اوقات باید کوتاه آمد تا کسی را که دوستش داری نرنجانی اما قبول کن که گاهی دیگر...
باز هم می خندید و هندوانه تعارفم می کرد. انگار چاره دیگری نداشتم جز اینکه باز هم تسلیم شوم و تلخی آن حرف ها را به شیرینی آن هندوانه که به دستم می داد فرو ببرم. چاره ای نداشتم جز اینکه بگویم قبول، این بار هم هرچه تو بگویی...
من به حرف های تلخش عادت داشتم. اما این بار هندوانه ابوجهل هم به آن تلخی نبود. او از من می خواست هرچه می گوید سکوت کنم و باز هم مثل قبل بگویم قبول. هرچه تو بگویی.
گاهی اوقات باید کوتاه آمد تا کسی را که دوستش داری نرنجانی اما قبول کن که گاهی دیگر...
باز هم می خندید و هندوانه تعارفم می کرد. انگار چاره دیگری نداشتم جز اینکه باز هم تسلیم شوم و تلخی آن حرف ها را به شیرینی آن هندوانه که به دستم می داد فرو ببرم. چاره ای نداشتم جز اینکه بگویم قبول، این بار هم هرچه تو بگویی...
- ۱.۲k
- ۲۷ تیر ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط