{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

کاش که باغی بزرگ، در دل این کوچه بود. آن طرف پنجره، باغ ب

کاش که باغی بزرگ، در دل این کوچه بود. آن طرف پنجره، باغ بزرگی پر از آلوچه بود.

کاش که دیوار ها چینه به چینه همه کم می شدند. شاخه آلوچه ها بر لب هر پنجره خم می شدند. پنجره ها هر بهار کاش پر از شاخه و گل می شدند. شاخه ها بین من و خانه گنجشگ ها کاش که پل می شدند.

کاش که می شد من و گنجشک ها، راحت و بی فاصله صحبت کنیم. لذت این دوستی ساده را با همه قسمت کنیم...
دیدگاه ها (۱)

اینکه تو بروی و من بمانم داستان تازه ای نیست. اینکه ما با هم...

من حرف می زنم او سکوت کرده بود. می خندید. سرش را تکان می داد...

گاهی دلت بهانه هایی می گیرد که خودت انگشت به دهان می مانی......

روزگاری بود که با یک شاخه گل پژمرده عطر گلستانی را به مشام م...

سلام مجدد.............از زبان مانجیرو:نکته:مانجیرو الان برای...

💏👓 ℒ♡ⓥℯॐ♥♜♛ مرضیــه♜♚♥ ℒ♡ⓥℯॐ ♌🌞 ✿ باور ✿ باور نمی کند دل من...

.داستان کوتاه و آموزنده شب خواستگاری وقتی خانواده گفتن عروس ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط