I Love you...
I Love you...
but I don't know...
How can I saying this...
to you.
Part:25
(ویو:میرا)
و در ماشین رو برام باز کرد...
که یه دفعه...
یه جعبه ی مشکی که با جواهرات با ارزش
چیده و تزئین شده بود روی صندلیم بود...
من مغزم لحظه ای هنگ کرد...
کوک هم لبخندی زد...
+:لا...
_:چرا بود.
خیلی هم لازم بود...
چون امروز شما بد جوری دلشکسته شدی.
من نمی دونستم چی بگم...
پس لبخندی زدم و بوسه ای روی لپش گذاشتم...
+:حالا که لازم بود ممنون.
خنده ای کرد و گفت:
_:وظیفه بود پرنسس.
و نشست پشت ماشین...
بعد از چند لحظه سکوت لب زد...
_:به خاطر اینکه سزار محل سکونت مون رو پیدا کرده...
بهتره بریم یه جای دیگه...
و باید پیشم باشی که بتونم ازت مثل جونم ازت مراقبت کنم.
نگران روکا هم نباش چون پیش یونگیه.
الان که داریم به سمت جلو حرکت می کنیم می فهمم که چقدر کوک بهم اهمیت می ده و ازم محافظت می کنه...
ولی...
هیچی ولش کن...
دیگه بهش فکر نمی کنم.
+:باهم؟؟؟
_:اره..
باهم.
این باهم رو طوری گفت که مطمئن شدم از اینکه بیشتر پیش هم هستی چقدر خوشحال و مطمئن تره.
+:خب کجا؟؟؟
_:میریم عمارت.
+:عمارت؟؟؟
_:بله عمارت.
اونجا امنیتش خیلی بهتر از اون ساختمون هست.
فقط یه چیزی...
+:جانم؟؟؟
سکوت کرد...
انگار یه ذره از شنیدن این واژه توسط من شوک زده شد...
ولی سریع خودش رو جمع کرد...
من هم لبخندی زدم.
_:فقط اینکه اگه مامانم چیزی گفت به دل نگیر.
باشه یاقوت؟؟؟
+:باشه☺️.
_:و اینکه رسیدیم اونجا اولین کاری که می کنیم اینه که دستت رو ضد عفونی و باند پیچی کنیم.
+:فکر نکنم او...
_:چرا مهم هست.
دستشو گذاشت رو پام و آروم حرکت می داد...
+:کوکی؟؟؟
_:جان کوکی؟؟؟
+:گرسنمه...
خنده ی ریزی کرد...
_:نگران نباش عزیزم به خدمتکار ها گفتم که برات یه شام خیلی خوشمزه بپزن.
+:ممنون☺️.
_:کاری نکردم☺️.
و بعد از چند دقیقه رسیدیم عمارت...
با اینکه تاریک بود و فقط چراغ ها فضا رو روشن کرده بودن خیلی قشنگ بود...
یاد عمارت خودمون تو ایران افتادم...
صدای جیرجیرک ها و آب فواره فضا رو پر کرده بود...
بوی گل ها و دخت های هم که تو سیاهی شب مرموز به نظر می رسیدن،احساس آرامش به آدم منتقل می کرد...
در رو برام باز کرد...
دست تو دست...
با لبخند طوری که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بود،وارد عمارت شدیم...
همه ی خدمتکار ها و بادیگارد ها برای کوک و من سر خم می کردن...
در که بعد از وارد شدن ما بسته شد...
هنوز قدم دیگه برنداشته بودیم که...
تا پارت بعدی مراقب خودتون باشین 💖.
شرط برای پارت بعدی:
لایک:۲تا
#بیتیاس#جونگکوک#آرمی#فیک#فنفیکشن
but I don't know...
How can I saying this...
to you.
Part:25
(ویو:میرا)
و در ماشین رو برام باز کرد...
که یه دفعه...
یه جعبه ی مشکی که با جواهرات با ارزش
چیده و تزئین شده بود روی صندلیم بود...
من مغزم لحظه ای هنگ کرد...
کوک هم لبخندی زد...
+:لا...
_:چرا بود.
خیلی هم لازم بود...
چون امروز شما بد جوری دلشکسته شدی.
من نمی دونستم چی بگم...
پس لبخندی زدم و بوسه ای روی لپش گذاشتم...
+:حالا که لازم بود ممنون.
خنده ای کرد و گفت:
_:وظیفه بود پرنسس.
و نشست پشت ماشین...
بعد از چند لحظه سکوت لب زد...
_:به خاطر اینکه سزار محل سکونت مون رو پیدا کرده...
بهتره بریم یه جای دیگه...
و باید پیشم باشی که بتونم ازت مثل جونم ازت مراقبت کنم.
نگران روکا هم نباش چون پیش یونگیه.
الان که داریم به سمت جلو حرکت می کنیم می فهمم که چقدر کوک بهم اهمیت می ده و ازم محافظت می کنه...
ولی...
هیچی ولش کن...
دیگه بهش فکر نمی کنم.
+:باهم؟؟؟
_:اره..
باهم.
این باهم رو طوری گفت که مطمئن شدم از اینکه بیشتر پیش هم هستی چقدر خوشحال و مطمئن تره.
+:خب کجا؟؟؟
_:میریم عمارت.
+:عمارت؟؟؟
_:بله عمارت.
اونجا امنیتش خیلی بهتر از اون ساختمون هست.
فقط یه چیزی...
+:جانم؟؟؟
سکوت کرد...
انگار یه ذره از شنیدن این واژه توسط من شوک زده شد...
ولی سریع خودش رو جمع کرد...
من هم لبخندی زدم.
_:فقط اینکه اگه مامانم چیزی گفت به دل نگیر.
باشه یاقوت؟؟؟
+:باشه☺️.
_:و اینکه رسیدیم اونجا اولین کاری که می کنیم اینه که دستت رو ضد عفونی و باند پیچی کنیم.
+:فکر نکنم او...
_:چرا مهم هست.
دستشو گذاشت رو پام و آروم حرکت می داد...
+:کوکی؟؟؟
_:جان کوکی؟؟؟
+:گرسنمه...
خنده ی ریزی کرد...
_:نگران نباش عزیزم به خدمتکار ها گفتم که برات یه شام خیلی خوشمزه بپزن.
+:ممنون☺️.
_:کاری نکردم☺️.
و بعد از چند دقیقه رسیدیم عمارت...
با اینکه تاریک بود و فقط چراغ ها فضا رو روشن کرده بودن خیلی قشنگ بود...
یاد عمارت خودمون تو ایران افتادم...
صدای جیرجیرک ها و آب فواره فضا رو پر کرده بود...
بوی گل ها و دخت های هم که تو سیاهی شب مرموز به نظر می رسیدن،احساس آرامش به آدم منتقل می کرد...
در رو برام باز کرد...
دست تو دست...
با لبخند طوری که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بود،وارد عمارت شدیم...
همه ی خدمتکار ها و بادیگارد ها برای کوک و من سر خم می کردن...
در که بعد از وارد شدن ما بسته شد...
هنوز قدم دیگه برنداشته بودیم که...
تا پارت بعدی مراقب خودتون باشین 💖.
شرط برای پارت بعدی:
لایک:۲تا
#بیتیاس#جونگکوک#آرمی#فیک#فنفیکشن
- ۱۵۶
- ۱۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط