{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بافتن را از یک فامیل خیلی دور یاد گرفتم که نه اسمش خاطرم

بافتن را از یک فامیل خیلی دور یاد گرفتم که نه اسمش خاطرم است نه قیافه‌اش،
اما حرفش هیچ وقت از یادم نمی‌رود، 
می‌گفت زندگی مثل یک کلاف کامواست،
از دستت که در برود می‌شود کلاف سردرگم،
گره می‌خورد،
می‌پیچد به هم،
گره گره می‌شود،
بعد باید صبوری کنی،
گره را به وقتش با حوصله وا کنی، زیاد که کلنجار بروی، گره بزرگتر می‌شود،
کورتر می‌شود،
یک جایی دیگر کاری نمی‌شود کرد، باید سر و ته کلاف را برید،
یک گره‌ی ظریف کوچک زد،
بعد آن گره را توی بافتنی یک‌جوری قایم کرد،
محو کرد،
یک جوری که معلوم نشود،
یادت باشد، گره‌های توی کلاف همان دلخوری‌های کوچک و بزرگند، همان کینه‌های چندساله،
باید یک‌جایی تمامش کرد،
سر و تهش را برید،
زندگی به بندی بند است به نام "حرمت "
که اگر آن بند پاره شود کار زندگی تمام است.
👤 سیمین بهبهانی

#دخترونه
(
دیدگاه ها (۴)

A Meaningful Silence Is Always Better Than A Meaningless Wor...

هممون یه دوست خیلی خیلی صمیمی داریم که تمام اتفاقا و خصوصی ت...

💚 Do not allow yourself to suppress your thoughts, instead, ...

مثل گل آفتابگردان باش🌻 بلند شو ،بدرخش و سرتو بالا بگیر🌻

🔅 #پندانه ✍ نگذاریم بند «حرمت» پاره شود🔹زندگى مثل يک كامواست...

پارت ۵۶غروبِ خورشید آسمون رو به رنگِ صورتی و نارنجیِ ملایمی ...

متن آهنگ علی سورنا صاعقهتو ذهنم لحظه لحظه صائقه استیه دنیای ...

𝕯𝖗𝖊𝖆𝖒 𝖜𝖎𝖙𝖍 𝖒𝖊¹⁶خوشبختی از نگاهِ هرکسی، معنایی متفاوت دارد. ا...

لباس ایزوکو روی زمین سرد و خاکی رها شد. وقتی هوایِ سرد و نمو...

عاشقانه های شبنم

#چند_روایت🔸چند روایت از فرمانده‌ای که بعد از شهادت هم؛ گمنام...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط