{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

My little princess

My little princess



Part...4



ویو ات

با نور خورشیدی که درست صاف میزد تو چشام بیدار شدم دیدم هنوز دختر بچه خوابه بلند شدم رفتم لباسمو عوض کردم یه لباس سفید و صورتی خوشگل پوشیدم موهامو شونه کردم یکم آرایش کردم بلند شدم رفتم پایین


ملکه: او پرنسس ات خوب خوابیدین
ات: بله بله ممنونم
ملکه: بریم سر میز صبحونه بخوریم


رفتم روی صندلی نشستم بعد از خوردن صبحونه و تشکر کردن با ملکه تو حیاط قدم زدیم

ات: ملکه
ملکه: بله
ات: دیشب یه دختر کوچولو رو دیدم که نگهبان های شما بزور اونا می‌بردن ولی من از دستشون گرفتم الان تو اتاق خوابه ازتون یه خواهشی داشتم
ملکه: او... بله می‌شنوم
ات: میشه یه اتاق کوچولو به این دختر بدین و غذا هم همینطور
ملکه: تو واقعاً مهربونی بله بله حتما
ات: ازتون خیلی خیلی ممنونم
ملکه: من برم یکم کار دارم
ات: بله بله بفرمایید

بعد از رفتنش یه پسر جوان اومد از دستم گرفت بوسه ای آرامی زد

پسر : از دیدنتون خوشحالم پرنسس
ات: منم همینطور ولی شما
پسر: عا یادم رفت بگم من من شاهزاده کاردین هستم
ات: تعریف های زیادی از شما شنیدم
کاردین: منم از شما شنیدم پرنسس همینطور که گفتن زیبا و جذاب هستین
ات : ممنونم از تعریفتون
کاردین: من فقط چیزی هایی که دیدم رو میگم

خواست یکم دیگه نزدیک بشه که با صدای یکی متوقف شد

جیمین‌: نزدیکش نشین
کاردین: ببخشید چی
جیمین‌: شما حق ندارید اینقدر نزدیک پرنسس شید
ات: مشکلی نیس فرمانده جیمین
جیمین: بانو ما باید سریع برگردیم قصر
ات: مشکلی هس
جیمین: پدرتون گفته باید سریع برگردیم
ات: باشه فرمانده
جیمین: یکم بعد میوفتیم آماده باشین
ات: من برم آماده شم

رفتم اتاق بعد از جمع کردن وسایلم با دختر کوچولو خدافظی کردم راه افتادیم ولی ایندفعه بجای خدمتکار جیمین داخل کالسکه نشست

جیمین: اینقدر نزدیک پسرا نشید
ات: جان
جیمین: نذارید پسرا نزدیک شما شن
ات: فرمانده بنظرم به شما ربطی نداره
جیمین: داره
ات: گفتم نداره
جیمین: بانو وقتی رسیدیم پدرتون میخواد شما با پسرعموتون ازدواج کنید
ات: چی
جیمین: نمی‌دونم بانو من فقط از این خبر دارم
ات: ولی من
جیمین: حرفتون برای پدرتون بمونه
ات: تو کجا رفته بودی شب هم نبودی پیش دوست دخترت بودی
جیمین: من نه یکار مهمی داشتم
ات: خیلی خب نمی‌گی اسم دوست دخترت چیه
جیمین: من دوست دختر ندارم باهاتون شوخی کردم
ات: واقعا
جیمین: آره باور کنید
ات: راستش تو شبیه پسر های رویاهام هستی
جیمین: خندید. واقعا
ات: تو چهرم شوخی میبینی آره دیگه
جیمین: اوهوم
ات: من نمیخوام با اون عوضی ازدواج کنم
جیمین: ولی پدرتون مجبور می‌کنه
ات: من یکی دیگه رو دوست دارم ولی نمی‌دونم اون منو دوست داره یا نه
جیمین: عه ازش بپرس دیگه
ات: چجوری
جیمین: بگو واقعاً منو دوست داری یا نه
ات: واقعاً منو دوست داری یا نه
جیمین: چی؟
ات: واقعاً منو دوست داری یا نه
جیمین‌: ت.تو
ات: آره عاشق توام
خواست چیزی بگه که یهو صدای تیر اومد سریع از کالسکه پیاده شد منم پیاده شدم

جیمین‌: از پرنسس دفاع کنید
ات: چه خبره اینجا
جیمین: پرنسس شما برید داخل

رفتم داخل کالسکه نیم ساعتی بود صدای شمشیر قطع نمیشد از کالسکه پیاده شدم یهو صدای جیمین‌ اومد

جیمین: مراقب باشید پرنسس

خودشو انداخت جلوی من آخرین نفر رو هم کشتن به جیمین نگاه کرد از بازوش زخمی شده بود بخاطر من

ات: جیمین خوبی
جیمین: آره آره خوبم

کمکش کردم سوار کالسکه شه کنارش نشستم

ات: حالت خوبه
جیمین: آره آره
ات: بزار زخمتو ببندم خونریزیش زیاده

سریع به نگهبان ها گفتم آتیش روشن کنن رفتم داخل کالسکه دیدم جیمین بالا تنه اش لخته یه چند دقیقه نگاه کردم سریع نگاهمو گرفتم


ادامه دارد...

سلام سلام خوشگلام اصلا حمایت نمیکنید گفتم بدونید اگه اینطوری پیش بره دیگه دیر به دیر پارت می‌ذارم مثلاً امروز گذاشتم دیگه موند به دو هفته بعد
دیدگاه ها (۳۴)

My little princess Part...5بعد از اینکه همه خوابیدن رفتم پیش...

My little princess Part...6جیمین نبود یه نفر دیگه بود با گری...

My little princess Part...3خدمتکار: بانوی من بیدار شید ات: ا...

My little princess Part...2سریع رفتم اتاق درو قفل کردم خاک ت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط