Jongkookroman
Jongkook_roman
_وقتی مافیاست و تو اذیتش میکنی_
Part3
_باشه پس بیا بریم الان رو تو تمرکز کنم.
_نه نه نه ....من فقط داشتم شوخی میکردم باهات کوک.
به هیچکدوم از حرفات گوش نمیداد و تورو به سمت اتاق خوابتون برد.
همینطوری که از پله ها بالا میرفت تو دست و پا میزدی تا ولت کنه ولی اون حتا یکم دستش روی تو شل نشد.
_کوک من فقط داشتم اذیتت میکردم لطفا منو بزار زمین.
به چشمات نگاه کرد و در اتاق رو باز کرد.
_و باید تقاص اذیت کردن منو بدی مگه نه لیدی کوچولوی من؟
سرتو به عقب هل دادی و فهمیدی گور خودتو با دستای خودت کندی.
وارد اتاق شد و در رو با پاش بست.
تورو آروم روی لبه ی تخت گذاشت و دستاش رو دو طرف بدنت گذاشت.
_به نظرم دیگه هیچ وقت نگو من روی کارم تمرکز کردم...وقتی تو کنارم باشی من رو هیچ چیزی جز تو تمرکز ندارم.
آروم لباتو بوسید.
دستشو برد پشت سرت و سرتو بیشتر به جلو هل داد.
دستت رو آروم آروم بالا آوردی و روی گونه ش گذاشتی.
بوسه رو شدید تر کرد و به سمت گردنت ادامه داد بوسه رو.
یه کم عقب رفت.
به نوازش گونه ش ادامه دادی.
سرشو به سمت لمست خم کرد و با چشمای خمار بهت نگاه میکرد.
تورو بیشتر روی تخت هل داد تا جایی که کامل دراز بکشی.
اومد روت و در حالی که بوسه ی پرشور جدیدی رو شروع میکرد لباسات رو درآورد.
پایان.
_وقتی مافیاست و تو اذیتش میکنی_
Part3
_باشه پس بیا بریم الان رو تو تمرکز کنم.
_نه نه نه ....من فقط داشتم شوخی میکردم باهات کوک.
به هیچکدوم از حرفات گوش نمیداد و تورو به سمت اتاق خوابتون برد.
همینطوری که از پله ها بالا میرفت تو دست و پا میزدی تا ولت کنه ولی اون حتا یکم دستش روی تو شل نشد.
_کوک من فقط داشتم اذیتت میکردم لطفا منو بزار زمین.
به چشمات نگاه کرد و در اتاق رو باز کرد.
_و باید تقاص اذیت کردن منو بدی مگه نه لیدی کوچولوی من؟
سرتو به عقب هل دادی و فهمیدی گور خودتو با دستای خودت کندی.
وارد اتاق شد و در رو با پاش بست.
تورو آروم روی لبه ی تخت گذاشت و دستاش رو دو طرف بدنت گذاشت.
_به نظرم دیگه هیچ وقت نگو من روی کارم تمرکز کردم...وقتی تو کنارم باشی من رو هیچ چیزی جز تو تمرکز ندارم.
آروم لباتو بوسید.
دستشو برد پشت سرت و سرتو بیشتر به جلو هل داد.
دستت رو آروم آروم بالا آوردی و روی گونه ش گذاشتی.
بوسه رو شدید تر کرد و به سمت گردنت ادامه داد بوسه رو.
یه کم عقب رفت.
به نوازش گونه ش ادامه دادی.
سرشو به سمت لمست خم کرد و با چشمای خمار بهت نگاه میکرد.
تورو بیشتر روی تخت هل داد تا جایی که کامل دراز بکشی.
اومد روت و در حالی که بوسه ی پرشور جدیدی رو شروع میکرد لباسات رو درآورد.
پایان.
- ۳۵.۶k
- ۱۶ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط