صدای سارا را شنیدم بله
115^
صدای سارا را شنیدم :« بله ؟»
گفتم :« سارا جون . داداشت خونه هستش ؟»
در باز شد . هل دادم .
تمام پله ها را تق تق به امید دیدارش بالا رفتم و وقتی داخل شدم ، سارا آرام گفت :« رفته .»
برگشتم به سمت سارا که دم در ایستاده بود . گفتم :« کجا ؟» شانه بالا انداخت . گفت :« فکر کردم رفته سر کار و اخر ماه میاد ولی ، نیومد. هر چقدر هم که بهش زنگ میزنم جواب نمیده.»
کجا رفتی دلیل زندگی ام؟ خواهرت چه میگوید ؟
نشستم . گفتم:« قبل رفتنش دعواتون نشد ؟ مثلا از ناراحتی بخواد برنگرده ؟ » گفت :« شما با همدیگه قرار میذارید ؟»
سوالی نگاهش کردم . گفتم :« درباره ام چیزی گفته ؟ » گفت :« نه . اون که خیلی وقته اصلا حرف نمیزنه ، دریغ از یک کلمه ! حالا هم که رفته ، خدا میدونه چشه . گفتم شاید تو بدونی . چون اومدی سراغشو میگیری و دنبالش میگردی .» گفتم :« من اومدم یه چیزی ازش بگیرم . » اسناد ساسان . اگر نمیداد مرا میکشتند . پیغام آورده بودند از شخص ساسان و تهدید به مرگ شده بودم . اگر اینجا بود التماسش میکردم آنها را بدهد و جانم را نجات بدهم ولی اینجور که پیدا بود باید میمردم .
گفت :« میخوای بیایی بگردی ؟ شاید همینجا گذاشته و رفته .»
وارد اتاقش شدیم . بی هیچ تعارفی مشغول گشتن شدم . نگاهم به درب کمد لباسش افتاد که یک ورق نقاشی به آن چسبانده شده بود . سارا گفت :« من کشیدمش. » گفتم :« خانوادگی هنرمندین .» لبخندی زد و گفت :« ولی اون حتی یه خط راست هم نمیتونه بکشه . نقاشیش اصلا خوب نیست .»
اجازه خواستم اتاق خود سارا و اتاق قبلی سیما را هم بگردم .
چیزی نبود . هر چه بود با خودش برده بود . انگار خبر مرگم را داده باشند ، کف زمین نشستم .
سارا بالای سرم ایستاده بود . گفتم :« حنا رو میشناسی ؟»
گفت :« فکر می کردم اخرین نفر توی دنیا باشی که این سوال رو بپرسی .»
گفتم :« پس میشناسیش ؟» گفت :« شبها صداش میکرد ، توی خواب . البته حرف الان نیست ، مال چند سال پیشه . فقط من میدونم ، حتی سیما هم چیزی نمیدونه . ولی خب مرده . من دیدم گاهی میره سر قبرش . حنانه نصیری . ازش میپرسم کیه ، جوابمو نمیده . دوست دخترش بوده ؟»
گفتم :« آره . شاید . هم دانشگاهیش . شیمی دارو میخونده .»
گفت :« اینا رو از کجا میدونی؟»
بلند شدم . پرسیدم :« چرا مرده ؟ » دوباره شانه بالا انداخت . گفت :« من فقط چند بار توی خواب اسمش رو از زبونش شنیدم و بعد متوجه شدم بجز قبر مادر و پدرم ، سر قبر یه نفر دیگه هم میره و بر اساس شباهت اسمی متوجه شدم اینها یه نفرن . فقط همینقدر میدونم . همینم بقیه نمیدونن . ولی ، تو از کجا میدونی ؟»
گفتم :« چون من عاشقشم ، عاشق داداشت . و حنا ، شبها میاد به خوابم ؛ تا حس مالکیتش رو به رخم بکشه .»
_ مینا ، دهم مارس ، سال چهارم ملاقات با مهرِ وجودم
صدای سارا را شنیدم :« بله ؟»
گفتم :« سارا جون . داداشت خونه هستش ؟»
در باز شد . هل دادم .
تمام پله ها را تق تق به امید دیدارش بالا رفتم و وقتی داخل شدم ، سارا آرام گفت :« رفته .»
برگشتم به سمت سارا که دم در ایستاده بود . گفتم :« کجا ؟» شانه بالا انداخت . گفت :« فکر کردم رفته سر کار و اخر ماه میاد ولی ، نیومد. هر چقدر هم که بهش زنگ میزنم جواب نمیده.»
کجا رفتی دلیل زندگی ام؟ خواهرت چه میگوید ؟
نشستم . گفتم:« قبل رفتنش دعواتون نشد ؟ مثلا از ناراحتی بخواد برنگرده ؟ » گفت :« شما با همدیگه قرار میذارید ؟»
سوالی نگاهش کردم . گفتم :« درباره ام چیزی گفته ؟ » گفت :« نه . اون که خیلی وقته اصلا حرف نمیزنه ، دریغ از یک کلمه ! حالا هم که رفته ، خدا میدونه چشه . گفتم شاید تو بدونی . چون اومدی سراغشو میگیری و دنبالش میگردی .» گفتم :« من اومدم یه چیزی ازش بگیرم . » اسناد ساسان . اگر نمیداد مرا میکشتند . پیغام آورده بودند از شخص ساسان و تهدید به مرگ شده بودم . اگر اینجا بود التماسش میکردم آنها را بدهد و جانم را نجات بدهم ولی اینجور که پیدا بود باید میمردم .
گفت :« میخوای بیایی بگردی ؟ شاید همینجا گذاشته و رفته .»
وارد اتاقش شدیم . بی هیچ تعارفی مشغول گشتن شدم . نگاهم به درب کمد لباسش افتاد که یک ورق نقاشی به آن چسبانده شده بود . سارا گفت :« من کشیدمش. » گفتم :« خانوادگی هنرمندین .» لبخندی زد و گفت :« ولی اون حتی یه خط راست هم نمیتونه بکشه . نقاشیش اصلا خوب نیست .»
اجازه خواستم اتاق خود سارا و اتاق قبلی سیما را هم بگردم .
چیزی نبود . هر چه بود با خودش برده بود . انگار خبر مرگم را داده باشند ، کف زمین نشستم .
سارا بالای سرم ایستاده بود . گفتم :« حنا رو میشناسی ؟»
گفت :« فکر می کردم اخرین نفر توی دنیا باشی که این سوال رو بپرسی .»
گفتم :« پس میشناسیش ؟» گفت :« شبها صداش میکرد ، توی خواب . البته حرف الان نیست ، مال چند سال پیشه . فقط من میدونم ، حتی سیما هم چیزی نمیدونه . ولی خب مرده . من دیدم گاهی میره سر قبرش . حنانه نصیری . ازش میپرسم کیه ، جوابمو نمیده . دوست دخترش بوده ؟»
گفتم :« آره . شاید . هم دانشگاهیش . شیمی دارو میخونده .»
گفت :« اینا رو از کجا میدونی؟»
بلند شدم . پرسیدم :« چرا مرده ؟ » دوباره شانه بالا انداخت . گفت :« من فقط چند بار توی خواب اسمش رو از زبونش شنیدم و بعد متوجه شدم بجز قبر مادر و پدرم ، سر قبر یه نفر دیگه هم میره و بر اساس شباهت اسمی متوجه شدم اینها یه نفرن . فقط همینقدر میدونم . همینم بقیه نمیدونن . ولی ، تو از کجا میدونی ؟»
گفتم :« چون من عاشقشم ، عاشق داداشت . و حنا ، شبها میاد به خوابم ؛ تا حس مالکیتش رو به رخم بکشه .»
_ مینا ، دهم مارس ، سال چهارم ملاقات با مهرِ وجودم
- ۲.۵k
- ۲۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط