{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت

پارت 6

رفتیم روی کاناپه ها نشستیم که بابا گفت
بابا: عروسی 1 هفته دیگست
جنی و فلیکس: چییییی هفته بعد
بابا: هرچی زود تر بهتر
مامان فیلیکس و جنی: بچه ها شما برین یکم با هم حرف بزنین
مامان جنی: دخترم با فیلیکس برین باغ
جنی: باشه فیلیکس بریم
ویو جنی و فلیکس تو باغ
جنی: فیلیکس حالا باید چکار کنیم ما نمیتونیم ازدواج نکنیم عروسی هم نگیریم تو اخبار هست خلاصه همه میفهمن ما ازدواج کردیم
فیلیکس: درسته ما نمیتونیم ازدواج نکنیم باید ازدواج کنیم
جنی: خب خداروشکر کسی که قراره باهاش ازدواج کنم توی شاید بتونیم باهم مثل دوست زندگی کنیم
فلیکس: باشه باهم زندگی میکنیم
مامان جنی: بچه ها بیایید شام حاضره
جنی: بریم
وقتی شام خوردیم دوباره شروع به حرف زدن کردیم
باباجنی: بچه ها عروسی باید خوب پیش بره این عروسی جشن نیست یه خود نماییه همه افراد معروف و بزرگ هستند
امیدوارم عروسی خراب نشه
جنی و فلیکس: باشه
ویو 1ساعت بعد
فلیکس و مامان و باباش رفتن منم رفتم بالا توی اتاقم لباس و عوض کردم و ارایشم رو شستم و رفتم روی تخت و سیاهی
دیدگاه ها (۰)

پارت 5صبح از خواب بیدار شدم یاد دیشب افتادم حالم گرفته شد عه...

پارت 4 جنی توی ذهنش: من از سر نفرت و انتقام قبول کردم با فیل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط