جنون مافیا
جنون مافیا
☆parr17S1☆
با چیزی که دیدم حرصم گرفت...
اون یه عو..ضی بود...
اون جیموی احمق بغل کوک که با عشوه خودشو هی تکون میداد
جیمین: اوو ببین کی اینجاست
جین: تهیونگ چخبره.. دخترا چرا اینجان؟!
تهیونگ: عام.. راستش اوناهم قرار بوذ بیان اینجا و پیشنهاد دادم با ما باشن...میدونی خیلی خشکلن یوقت میدزدنشون
همینجور خشکن زده بود..یه هیجانی ازم فروکش کرده بود.. هاح خدایا
جونگکوک براندازم کرد وبا تون چشای وحشیش نگاهم کرد...
جیمین: سوا!
سوا: ب... بله
جیمین: بیا بشین
سوا: ها باشه... دست سوجینو گرفتم که باهم بشینیم که یهو صدای پسری اومد و بعد از چند لحظه انالیز کردن چهرش یادم اومد کیه... دوست دوران مدرسه من و سوا خیلی بزرگ و جذاب شده بود
جیونگ: عه... دختراا
سوجین: جیونگ!
جیونگ: اره..
بغد از بغل کردن سوجین منم بغل کرد و گفت
جیونگ: چقد خوشگل شدی
سوا:(خنده)
میتونستم همزمان نگاهای سنگین کسی رو روی خودم حس کنم
جیونگ: من میرم اونورا ولی بعد برمیگردم باید باهات برقصم حتما
وقتی رفت نگاهی انداختم و دیدم جونگکوک با نگاه بدی زیر نظرم داره
جین: خب سوا دوستمون کی بود؟
سوا: خب..دوست دوران مدرسمون بود
وقتی نشستم پالتومو انداختم روی پاهام که از چشای جیمو دور نموند و تک خنده مسخره ای کرد
جین و جیمین برای رقص و گشتن تو بار پاشدن و دوستمون هم سوجینو برد برای رقص چون من حوصله نداشتم...
از وقتی اومدیم جو سنگین بود... بچه ها سعی میکردن این سنگینیو با دور کردن جیمو از جونگکوک کمش کنن ولی چیزی عوض نمیشد که یهو تهیونگ به جیمو گفت کاری باهاش داره و جیمو با کلی غر زدن رفت همراهش
من مونده بودم و جونگکوک...
ویو کوک
اون دختر از نظر ظاهری چیزی کم نداشت...کل شب داشتم نگاهش میکردم..ولی هنوز چیزی عوض نشده اینکه اون با ورود ناکهانیش به زندگیم گند زد... بدنش خواستنی بود.. قابل انکار نبود... ولی تنها حسم بهس پوچی بود
پایان ویو
یک قلپ از نوشیدنیمو خوردم
جونگکوک: مست نشو...زمان مراقبت از یه بچه رو ندارم
سوا: پس تشریف ببر پیش عشقت
جونگکوک: پوزخندی زد...یادم نمیره چجوری به اون پسره چسبیدی...
سوا: مگه نگفتی بعد اردواج به هرکی بخوام میتونم بچسبم؟
جونگکوک: هع...هنوز نمیدونی باید چجوری رفتار کنی...
سوا: من تورو با تنهاییت تنها میزارم.. به هرحال عادت داری بهش
ویو ته....
وقتی داشتم تذکرات لازمو به جیمو میدادم یهو...
☆parr17S1☆
با چیزی که دیدم حرصم گرفت...
اون یه عو..ضی بود...
اون جیموی احمق بغل کوک که با عشوه خودشو هی تکون میداد
جیمین: اوو ببین کی اینجاست
جین: تهیونگ چخبره.. دخترا چرا اینجان؟!
تهیونگ: عام.. راستش اوناهم قرار بوذ بیان اینجا و پیشنهاد دادم با ما باشن...میدونی خیلی خشکلن یوقت میدزدنشون
همینجور خشکن زده بود..یه هیجانی ازم فروکش کرده بود.. هاح خدایا
جونگکوک براندازم کرد وبا تون چشای وحشیش نگاهم کرد...
جیمین: سوا!
سوا: ب... بله
جیمین: بیا بشین
سوا: ها باشه... دست سوجینو گرفتم که باهم بشینیم که یهو صدای پسری اومد و بعد از چند لحظه انالیز کردن چهرش یادم اومد کیه... دوست دوران مدرسه من و سوا خیلی بزرگ و جذاب شده بود
جیونگ: عه... دختراا
سوجین: جیونگ!
جیونگ: اره..
بغد از بغل کردن سوجین منم بغل کرد و گفت
جیونگ: چقد خوشگل شدی
سوا:(خنده)
میتونستم همزمان نگاهای سنگین کسی رو روی خودم حس کنم
جیونگ: من میرم اونورا ولی بعد برمیگردم باید باهات برقصم حتما
وقتی رفت نگاهی انداختم و دیدم جونگکوک با نگاه بدی زیر نظرم داره
جین: خب سوا دوستمون کی بود؟
سوا: خب..دوست دوران مدرسمون بود
وقتی نشستم پالتومو انداختم روی پاهام که از چشای جیمو دور نموند و تک خنده مسخره ای کرد
جین و جیمین برای رقص و گشتن تو بار پاشدن و دوستمون هم سوجینو برد برای رقص چون من حوصله نداشتم...
از وقتی اومدیم جو سنگین بود... بچه ها سعی میکردن این سنگینیو با دور کردن جیمو از جونگکوک کمش کنن ولی چیزی عوض نمیشد که یهو تهیونگ به جیمو گفت کاری باهاش داره و جیمو با کلی غر زدن رفت همراهش
من مونده بودم و جونگکوک...
ویو کوک
اون دختر از نظر ظاهری چیزی کم نداشت...کل شب داشتم نگاهش میکردم..ولی هنوز چیزی عوض نشده اینکه اون با ورود ناکهانیش به زندگیم گند زد... بدنش خواستنی بود.. قابل انکار نبود... ولی تنها حسم بهس پوچی بود
پایان ویو
یک قلپ از نوشیدنیمو خوردم
جونگکوک: مست نشو...زمان مراقبت از یه بچه رو ندارم
سوا: پس تشریف ببر پیش عشقت
جونگکوک: پوزخندی زد...یادم نمیره چجوری به اون پسره چسبیدی...
سوا: مگه نگفتی بعد اردواج به هرکی بخوام میتونم بچسبم؟
جونگکوک: هع...هنوز نمیدونی باید چجوری رفتار کنی...
سوا: من تورو با تنهاییت تنها میزارم.. به هرحال عادت داری بهش
ویو ته....
وقتی داشتم تذکرات لازمو به جیمو میدادم یهو...
- ۵۶۹
- ۰۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط