جنون مافیا
جنون مافیا
☆part1۶S1☆
سوا: خب پس بزار رزرو کنم اسمامونو
سوجین: وا برای چی
سوا:اخر هفته ها بخاطر یسری امکانات اصافشون فقط افراد ویژه رو راه میدن یعنی کسایی که اسمشون توی لیست باشه...باید پولم بدیم
سوجین: چه چیزا..
سوا:خب من دیگه میرم بالا...چیزی خواستی پیامم بده
سوجین: باشه بای
رفتم داخل اشپزخونه...همه خواب بودن انگار... چه زود.. خیلی گرسنه بودم پس از توی یخچال رامیونی گذاشتم و شروع به خوردن کردم
بعد از خوردن رفتم بالا و بعد از انجام کارا و کمی کتاب خوندن چشام گرم خواب شد و خوابیدم
.....
چهار روز بعد...
ساعت پنج و نیم شد و شروع کردم به حاضر شدن تا با سوجین بریم بار...
یه لباس مشکی تا پایین با...سنم پوشیدم که خیلی بهم میومد با کفشای پاشنه بلند عروسکی و موهای مواجمو باز گذاشتم
عاا دختر دیوونتم
همیپطور که داشتم مثل عقب مونده ها قربون صدقه خودم میرفتم سوجین اومد داخل اتاقم....
سوا: اووووووهااااااا
سوجین: چته ترسیدم
سوا: با عروسک مو نمیزنی
سوجین:(خنده)... ممنونم سوا... واقعا تنها کسی که دارم تویی پیشم
سوا: منم همینطور... اماده ای ۱۸سالگیتو به پا کنی
سوجین: اوهوممم
من هیچی به جونگکوک نگفته بودم چون میدونستم یا اهمیتی نمیداد و یا حتی نمیذاشت برای هنین هیچی نگفتم... اون که همیشه دیر یماد خونه... پس متوحه نمیشه
اونقدری عصبی و سرد بود که ازش یکم میترسیدم
رفتم پایین و منتظر سوجین بودم تا از دستشویی بیاد...که زنگ در رو زدن
با کنجکاوی رفتم و درو باز کردم.. تهیونگ با استایل دختر کش همیشگیش ظاهر شد
سوا: عه تهیونگ
تهیونگ: بهبه...خانم جئون...با این زیبایی... کج...
سوجین: سسوا بریم
سوجین وقتی تهیونگو دید یهو خشکش زد
سوا: عا راستش ما میخواستیم بریم... خب.. بار... تولد ۱۸ سالگی سوجینه و چون اخر هفته و همه خدمتکارا رفتن شهرشون ماعم برای امروز گذاشتیم
تهیونگ: اووو ندزدنتون اونجا
سوا: خنده
تهیونگ: خب راستش منم یعنی خب.. ماعم یه دورهمی داریم تو بار مرکزی... اگه که میخواید بیاید بریم با ما باشید.. بخدا میترسم یدزدنتون(خنده مسخره ای کرد)
سوا: خب نمیدونم سوجین نظر تو چیه
سوجین: باشه.. بهتره(از خدا خواستههه)
تهیونگ: پس وایسید یسری مدارک هست از شذکت اوردم جونگکوک گفت بزارم دفترش... الان میام..
سوار ماشین شدیم.. بوی عطر تلخ مردونه پیچیده بود تو ماشین
پالتومو انداختم روی پاهام چون رون پام یکم معلوم میشد و عادت نداشتم(خب مگه مرض داری میپوشی اخه د زن)
جلوی بار یپاده شدیم و بعد از گفتن اسمامون وارد شدیم...
واو اینجا واقعا پارتی بود...بوی الکل و سیگار داشت میپیچید
تهیونگ: از اینور بیاید
سوجین: ماهم کنارتون بشینیم
تهیونگ: اره غریبه نیست...
وقتی رد میشدیم نگاهای خیلیارو روی خودم حس میکردم... ای خدا
وقتی رسیدیم به جمعشون انگار یه سطل اب یخ روم ول کردن... اونا.. اون دختره....
☆part1۶S1☆
سوا: خب پس بزار رزرو کنم اسمامونو
سوجین: وا برای چی
سوا:اخر هفته ها بخاطر یسری امکانات اصافشون فقط افراد ویژه رو راه میدن یعنی کسایی که اسمشون توی لیست باشه...باید پولم بدیم
سوجین: چه چیزا..
سوا:خب من دیگه میرم بالا...چیزی خواستی پیامم بده
سوجین: باشه بای
رفتم داخل اشپزخونه...همه خواب بودن انگار... چه زود.. خیلی گرسنه بودم پس از توی یخچال رامیونی گذاشتم و شروع به خوردن کردم
بعد از خوردن رفتم بالا و بعد از انجام کارا و کمی کتاب خوندن چشام گرم خواب شد و خوابیدم
.....
چهار روز بعد...
ساعت پنج و نیم شد و شروع کردم به حاضر شدن تا با سوجین بریم بار...
یه لباس مشکی تا پایین با...سنم پوشیدم که خیلی بهم میومد با کفشای پاشنه بلند عروسکی و موهای مواجمو باز گذاشتم
عاا دختر دیوونتم
همیپطور که داشتم مثل عقب مونده ها قربون صدقه خودم میرفتم سوجین اومد داخل اتاقم....
سوا: اووووووهااااااا
سوجین: چته ترسیدم
سوا: با عروسک مو نمیزنی
سوجین:(خنده)... ممنونم سوا... واقعا تنها کسی که دارم تویی پیشم
سوا: منم همینطور... اماده ای ۱۸سالگیتو به پا کنی
سوجین: اوهوممم
من هیچی به جونگکوک نگفته بودم چون میدونستم یا اهمیتی نمیداد و یا حتی نمیذاشت برای هنین هیچی نگفتم... اون که همیشه دیر یماد خونه... پس متوحه نمیشه
اونقدری عصبی و سرد بود که ازش یکم میترسیدم
رفتم پایین و منتظر سوجین بودم تا از دستشویی بیاد...که زنگ در رو زدن
با کنجکاوی رفتم و درو باز کردم.. تهیونگ با استایل دختر کش همیشگیش ظاهر شد
سوا: عه تهیونگ
تهیونگ: بهبه...خانم جئون...با این زیبایی... کج...
سوجین: سسوا بریم
سوجین وقتی تهیونگو دید یهو خشکش زد
سوا: عا راستش ما میخواستیم بریم... خب.. بار... تولد ۱۸ سالگی سوجینه و چون اخر هفته و همه خدمتکارا رفتن شهرشون ماعم برای امروز گذاشتیم
تهیونگ: اووو ندزدنتون اونجا
سوا: خنده
تهیونگ: خب راستش منم یعنی خب.. ماعم یه دورهمی داریم تو بار مرکزی... اگه که میخواید بیاید بریم با ما باشید.. بخدا میترسم یدزدنتون(خنده مسخره ای کرد)
سوا: خب نمیدونم سوجین نظر تو چیه
سوجین: باشه.. بهتره(از خدا خواستههه)
تهیونگ: پس وایسید یسری مدارک هست از شذکت اوردم جونگکوک گفت بزارم دفترش... الان میام..
سوار ماشین شدیم.. بوی عطر تلخ مردونه پیچیده بود تو ماشین
پالتومو انداختم روی پاهام چون رون پام یکم معلوم میشد و عادت نداشتم(خب مگه مرض داری میپوشی اخه د زن)
جلوی بار یپاده شدیم و بعد از گفتن اسمامون وارد شدیم...
واو اینجا واقعا پارتی بود...بوی الکل و سیگار داشت میپیچید
تهیونگ: از اینور بیاید
سوجین: ماهم کنارتون بشینیم
تهیونگ: اره غریبه نیست...
وقتی رد میشدیم نگاهای خیلیارو روی خودم حس میکردم... ای خدا
وقتی رسیدیم به جمعشون انگار یه سطل اب یخ روم ول کردن... اونا.. اون دختره....
- ۹۸۸
- ۰۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط