{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part

part 65
جنیور: چیو اشتها ندارم از وقتی اومدیم هیچی نخوردی
سوزومه: بعدا میخورم
جنیور: نمیخواد پاشو بریم
جنیور اومدو دست سوزومه گرفت برد بیرون جسیکا و ری تنها شدن
جسیکا: فک کنم جنیور عاشق سوزومه شده
ری: نه فک نکنم اون فقط برادرشه
جسیکا:خودت خوب میدونی اونا خواهر برادرای واقعی نیستن
ری: ولی سوزی اونو برادر واقعیش میدونه
جسیکا: شاید سوزومه دوستی خواهر برادری رو با عشق اشتباه گرفته
ری: شاید حس سوزی فقط دوست داشتن باشه
جسیکا: شاید ولی من جنیور رو از خیلی وقت پیش میشناسم اون بعد مرگ مامانش کلا گوشه گیر شدو باکسی حرف نمیزد ولی الان خیلی تغیر کرده امیدوارم حس جنیور هم فقط دوست داشتن باشه و حسش مثل افسانه ماه نباشه
ری: افسانه ماه
جسیکا: اره یه افسانه هست که میگه زمین بعد از غروب شب به تاریکی شب دچار شد ولی ماه براش امید به روشنایی رو داد با ایو که نمی تونست به خوبی خورشید باشه ولی تونست نور رو به زمین هدیه کنه
ری: نفهمیدم چه ربطی به عشق جنیور داره
جسیکا: عشق جنیور به مادرش مثل نور خورشید ولی وقتی مادش رو از دست داد تو تاریکی غرق شد و عشقش به سوزومه میتونه نور ماه باشه
ری: افسانه ماه یجا شنیدم...... ماه؟(سوزومه: دیشب جنیور هم یه گردن بند ماه دادو درمورد افسانه ماه گفت-ری: افسانه ماه خیلی برام اشناست)
ری: یادم اومد عشق پس از تاریکی عشق تو کتاب افسانه ها بخش زندگی ماه اون روز هم سوزومه گفت برام اشنا بود
جسیکا: سوزومه؟
ری: اره سوزومه گفت جنیو.......... وایسا سوزومه گفت که جنیور بهش گردن بندر ماه داده و افسانه ماه رو گفته این یعنی
جسیکا: حس جنیور به سوزومه
ری: عشقه
سوزومه اومد
سوزومه: شما مرغای عشق نمیخوایید برین کلاس
ری: اومدیم
جسیکا: جنیور کو
سوزومه: رفت کلاسش
جسیکا: اوم..... ری من دیگه میرم
ری: خدافظ عزیزم
جسیکا رفت
سوزومه: ماهم بریم
ری: تو برو منم میام
سوزومه: اوکی ولی زود بیا
سوزومه رفت ری تو فکر فرو رفته بود براش سوال بود سرنوشت سوزومه چی میشه چی در انتظارش اون میتونست به راحتی اینکه سوزومه قرار درد بکشه رو حس کنه ولی نمیدونست چطوری نگران بود نگران دوستش که براش حکم خواهر روداشت
ری از جاش پا شودو رفت سمت کلاسش
«بعد مدرسه»
ویو سوزومه
از مدرسه اومدم بیرون رفتم سمت ماشین جنیور اومدو به سمت خونه راه افتادیم بعد پنج مین رسیدیم خونه
داشتم میرفتم سمت اتاقم
جنیور:سوزومه میشه یه لحظه با هم صحبت کنیم
سوزومه: باشه ولی لباسام رو عوض کنم بعد
جنیور: اوکی منم تا اون موقع لباسام رو عوض میکنم
رفتم بالا لباسام رو عوض کردمو دستو صورتمو شستم رفتم پایین جنیور روی مبل نشسته بود
دیدگاه ها (۱)

part 66سوزومه: اوم سرتاپا گوشمجنیور: خب امیدوارم درمورد چیزی...

part 67تاریکینمیتون برادر کسی که عاشقشه باشه ری: پس بهت اعتر...

part 64رفت سرویس وسایلاش رو جم کردم ولی نیومد رفتم بیرون از ...

part 63دنیل: خیلی خودتو دست بالا گرفتی تو هیچی جز برادر قانو...

یه افسانه هست که میگه: شاید عشق همون حسیه که قلب هاتون رو با...

یه افسانه هست که میگه: شاید عشق همون حسیه که قلب هاتون رو با...

سرنوشت

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط