بازی مرگ ]
بازی مرگ ]
پارت 59
با نگرانی اضطراب و عجله از ماشین پیاده شد ایستگاه اتوبوس های که از آن روستا می آمدن خیلی شلوغ بود پیدا کردنشون سخت بود
جونگ کوک به طرفه اتوبوس های رفت که ایستاده بودن بلافاصله دور تک تک شون گشت تا پیداشون کنه اما نبودن سریع گوشی را برداشت و با سورا تماس گرفت همینکه جواب داد جونگ کوک عصبی از لای دندون هایش غرید جونگ کوک : کجایی نمیتونیم پیدات کنم
سورا: کنار اتوبوس پنجمی وایستادیم
جونگ کوک بدون جواب داد قطع کرد با بدو و نگرانی از اتوبوس های گذاشت تا پنجمی را پیدا کنه
تا اینکه چشم اش خورد به شماره پنج خورد بلافاصله سمتش دوید اما آنها را نیافت لحظه ای صدای گریه بچه کوچولوی به گوشش خورد قلبش رفت که نکنه اتفاقی افتاده باشه با قدم های آهسته به کنار اتوبوس رفت با دیدن را یون که لباس سبز رنگی پوشیده و در بغل سوراست لبخندی از سر خستگی مه زیاد دویده بود زد بلافاصله سمتش قدم برداشت سورا سریع به طرفش آمد سورا: جونگ کوک من ...
جونگ کوک : بعدن
را یون وقتی پدرش را دید با بغض و چانه اش که از شدت بغض میلرزید دست هایش را به سوی پدرش گرفتن بدون مکثی جونگ کوک او را در آغوشش کشید را یون دست هاشو دوره گردن جونگ کوک حلقه کرد و سرش رو در گردنش پنهان کرد دختر به شدت ریزه میزه و کوچولوی بود
جونگ کوک : هیسس بابایی اینجاست دیگه نمیزاره از پیشش دور بشی
را یون با بغض گفت را یون : بابایی من از پیست نمیلم
جونگ کوک : باشه زندگی من من دیگه نمیزارم از پیشم دور بش..
لحظه ای چشم اش به مرد های سیاه پوشی که روی موتور هاشون ایستاده بود خورد همه شون مصلح بودن را یون را بیشتر در بغلش پنهان کرد
جونگ کوک : سورا فکر کنم دنبالمون هستن نترس چمدون رو بگیر و خیلی عادی برو سمته ماشین من چند اتوبوس اون طرف تره
سورا با ترس گفت سورا : اگه اتفاقی..
جونگ کوک : نمیافته فقط برو
سورا سر تکان داد و با عجله دست چمدون رو گرفت و رفت جونگ کوک را یون رو سفت تر گرفت و از کنار اوتوبوس ها رد میشد
( لعنتی کدوم عوضی هستی گوره خودتو خودت کندی ) عصبی قدم برمیداشت چند تا اتوبوس رو رد کرد فقط دوتا مونده بودن دور بر رو نگاه کرد همه جا بودن نمیتونست بزاره اونا با را یون ببینتش باید راهی پیدا میکرد ( باید این کارو بکنم راه دیگه ای ندارم ) را یون رو از بغل پایین کرد بلافاصله جلوش نشست جونگ کوک : دخترم ببین اون ماشین مشکی ماشین کنه خاله سورا اونجا منتظرته الان تو تنهایی میری پیشش باشه
را یون : بابایی تو نمیای
اسلاید ۲ را یون
اسلاید ۳ سورا
پارت 59
با نگرانی اضطراب و عجله از ماشین پیاده شد ایستگاه اتوبوس های که از آن روستا می آمدن خیلی شلوغ بود پیدا کردنشون سخت بود
جونگ کوک به طرفه اتوبوس های رفت که ایستاده بودن بلافاصله دور تک تک شون گشت تا پیداشون کنه اما نبودن سریع گوشی را برداشت و با سورا تماس گرفت همینکه جواب داد جونگ کوک عصبی از لای دندون هایش غرید جونگ کوک : کجایی نمیتونیم پیدات کنم
سورا: کنار اتوبوس پنجمی وایستادیم
جونگ کوک بدون جواب داد قطع کرد با بدو و نگرانی از اتوبوس های گذاشت تا پنجمی را پیدا کنه
تا اینکه چشم اش خورد به شماره پنج خورد بلافاصله سمتش دوید اما آنها را نیافت لحظه ای صدای گریه بچه کوچولوی به گوشش خورد قلبش رفت که نکنه اتفاقی افتاده باشه با قدم های آهسته به کنار اتوبوس رفت با دیدن را یون که لباس سبز رنگی پوشیده و در بغل سوراست لبخندی از سر خستگی مه زیاد دویده بود زد بلافاصله سمتش قدم برداشت سورا سریع به طرفش آمد سورا: جونگ کوک من ...
جونگ کوک : بعدن
را یون وقتی پدرش را دید با بغض و چانه اش که از شدت بغض میلرزید دست هایش را به سوی پدرش گرفتن بدون مکثی جونگ کوک او را در آغوشش کشید را یون دست هاشو دوره گردن جونگ کوک حلقه کرد و سرش رو در گردنش پنهان کرد دختر به شدت ریزه میزه و کوچولوی بود
جونگ کوک : هیسس بابایی اینجاست دیگه نمیزاره از پیشش دور بشی
را یون با بغض گفت را یون : بابایی من از پیست نمیلم
جونگ کوک : باشه زندگی من من دیگه نمیزارم از پیشم دور بش..
لحظه ای چشم اش به مرد های سیاه پوشی که روی موتور هاشون ایستاده بود خورد همه شون مصلح بودن را یون را بیشتر در بغلش پنهان کرد
جونگ کوک : سورا فکر کنم دنبالمون هستن نترس چمدون رو بگیر و خیلی عادی برو سمته ماشین من چند اتوبوس اون طرف تره
سورا با ترس گفت سورا : اگه اتفاقی..
جونگ کوک : نمیافته فقط برو
سورا سر تکان داد و با عجله دست چمدون رو گرفت و رفت جونگ کوک را یون رو سفت تر گرفت و از کنار اوتوبوس ها رد میشد
( لعنتی کدوم عوضی هستی گوره خودتو خودت کندی ) عصبی قدم برمیداشت چند تا اتوبوس رو رد کرد فقط دوتا مونده بودن دور بر رو نگاه کرد همه جا بودن نمیتونست بزاره اونا با را یون ببینتش باید راهی پیدا میکرد ( باید این کارو بکنم راه دیگه ای ندارم ) را یون رو از بغل پایین کرد بلافاصله جلوش نشست جونگ کوک : دخترم ببین اون ماشین مشکی ماشین کنه خاله سورا اونجا منتظرته الان تو تنهایی میری پیشش باشه
را یون : بابایی تو نمیای
اسلاید ۲ را یون
اسلاید ۳ سورا
- ۱۸.۲k
- ۲۳ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط