{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

روبرویم یک دشت را تصور کن به وسعت ادراکت تا جاییکه چشم کا

روبرویم یک دشت را تصور کن به وسعت ادراکت تا جاییکه چشم کار میکند بیابان وقتی افق با آسمان یکی میشود درختی را میبینم که از دور برایم دست تکان می دهد قدم هایم را می شمارم و به سن تو می رسم قوی زیبا و سرفراز روی شاخه های درخت لانه ای را تصور کن بی مادر اما صدای جوجه ها حکایت دیگری دارد قلمو را از جیبم درمیآورم و یک رود کنار درخت می کشم صدای رود را می شنوی؟ حافظه ام را ورق میزنم دوباره به سن تو میرسم درست در صفحه زندگی خط سوم پاراگراف اول اینطور برای ما نوشتن : ما دو رود بودیم یکی به شمال می رود یکی به جنوب اما نگران نباش هر دوی ما روزی در دریا به هم می رسیم...
دیدگاه ها (۱)

پای نرفتنم درد می کند. زیر سنگینی این همه نگاه پرسشگر که سرا...

گریه می کنم به احترام تو ... میشه چشماتو بهم قرض بدی جا...

دلتنگی های آدمی را گاهی حتی باد هم ترانه ای نمی خواند. وقتی ...

خدایا هدایتم کن که ظلم نکنم ، زیرا میدانم که ظلم چه گناه ناب...

اسم : عشقی در تاریکی جنگل پارت ۷ (از زبان راوی ) بعد از چند ...

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❶❺_بخش دوم_سوروس_از پله های کلاس پیشگویی پایین می...

باد، آرامـ از میان پنجره‌ی نیمه‌باز عبور می‌کند و پرده‌ی ناز...

پارت ۴۸ رومان _ سناریو _ پارت

سفیر کبیر Grand Ambassador

سودابه زنگنه

پارت: ۸۶

افروز کاظم زاده شاعر تهرانی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط