روبرویم یک دشت را تصور کن به وسعت ادراکت تا جاییکه چشم کا
روبرویم یک دشت را تصور کن به وسعت ادراکت تا جاییکه چشم کار میکند بیابان وقتی افق با آسمان یکی میشود درختی را میبینم که از دور برایم دست تکان می دهد قدم هایم را می شمارم و به سن تو می رسم قوی زیبا و سرفراز روی شاخه های درخت لانه ای را تصور کن بی مادر اما صدای جوجه ها حکایت دیگری دارد قلمو را از جیبم درمیآورم و یک رود کنار درخت می کشم صدای رود را می شنوی؟ حافظه ام را ورق میزنم دوباره به سن تو میرسم درست در صفحه زندگی خط سوم پاراگراف اول اینطور برای ما نوشتن : ما دو رود بودیم یکی به شمال می رود یکی به جنوب اما نگران نباش هر دوی ما روزی در دریا به هم می رسیم...
- ۱.۱k
- ۱۵ آبان ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط