{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان دریای عشق

رمان دریای عشق
پارت ۶
ویو یونا
سرم گیج می‌رفت . لونا کمکم کرد برم اتاقم . روی تختم دراز کشیدم . بعد از کلی فکر کردن خوابم برد
م/ی: دخترم ، بیا صبحانه
یونا : اومدم
دور میز غذاخوری بودیم . با کمک مادرم میز رو چیدم و شروع به خوردن کردیم
ب/ی: لونا تونستی بری تو باند ؟
لونا : هنوز تایید نشده
م/ی : یونا، نظرت درباره ازدواج چیه ؟
شکه شدم . مادرم با اشتیاق بهم نگاه میکرد
یونا : باشه ، میشه فقط تو کاغذ باشه
م/ی: من از تو نمی خوام عاشق بشی . این ازدواج فقط رو کاغذه
مادرم برای آرام کردنم یه لبخند اجباری زد
م/ی: خانواده تهیونگ ساعت ۸ میان تا ترتیب مراسم عقد رو بدیم
تعجب نکردم . آخه به هر حال این عقد صورت می‌گرفت . من به خاطر خانوادم این ازدواج رو قبول کردم و مادرم این را می‌دانست
یونا : لونا میشه بهم رزمی یاد بدی
لونا : تو به معصومی میخوای رزمی یاد بگیری ؟
یونا : اره
لونا : اگه مشکلی پیش اومد منو صدا کن . لازم نیست رزمی یاد بگیری
ساکت شدم . با کمی اخم برگشتم اتاقم . گوشی ام رو برداشتم ، با رزی تماس گرفتم و همچی رو بهش گفتم. اون فقط می‌توانست دلداریم بده . گوشی رو گذاشتم کنار و آماده شدن که با رزی برم خرید، یه آرایش ملایم کردم و یه لباس ساده پوشیدنم. رفتم مرکز خرید که رزی از پشتم صدام زد
رزی : برای امروز باید یه لباس عالی پیدا کنیم
یونا : باش
بعد از کلی گشتن . لباس مورد نظر رو پیدا کردیم و برگشتیم خونه ، آرایشم رو پاک کردم و یه آرایش تازه کردم و لباسم رو پوشیدم
م/ی: دخترم مهمونا اومدن
از اتاق خارج شدم . از پله ها پایین اومدم . تهیونگ لب پله منتظر من بود . نزدیکش شدم
تهیونگ : زیبا شدی
و بهم تعظیم کرد
دستش رو دراز کرد و دستش رو گرفتم . دور هم نشستیم . مادرم با مادر تهیونگ درباره زمان عقد صحبت میکردند و پدرم و پدر تهیونگ درباره اینکه در چه سالنی برگزار بشه
م/ت : عروس گلم ، یادت باشه من منتظر یه وارث هستم . چه بهتر که پسر باشه
بغضم گرفت . باید یه بچه بیارم ، مگه فقط روی کاغذ نبود . با عجله از پله ها بالا رفتم و وارد اتاق شدم . روی تخت نشستم . بالش رو روی صورتم گرفتم تا صدای جیغم رو نشون و تهیونگ وارد اتاق شد
ویو تهیونگ
بعد از حرف مادرم یونا به اتاقش رفت . پاشدم و رفتم پیشش . جلوش وایسادم
تهیونگ : فسقلی ، اشکات گرومن نریزشون
با هر قطره ای که از چشماش میومد . تیکه تیکه میشدم . جلوش زانو زدم و سرش رو گذاشتم روی سینم ، پس ام زد
آروم لباسم رو گذاشتم رو لباش و بعد از چند مین چونش رو گرفتم
تهیونگ : از این به بعد ، اگه گریه کنی می‌خورمت
یونا گریش شدید تر شد و از عصبانیت خوابوندمش رو تخت و....

❤️ حمایت بشه ❤️
❤️ گزارش نشه ❤️
دیدگاه ها (۰)

رمان دریای عشق پارت ۵( جهش زمانی به روز بعد ساعت ۵ ) ویو یون...

پدر یونا = پ/یمادر یونا = م/ی پدر تهیونگ = پ/تمادر تهیونگ = ...

عشق زندگی من +فیلیکس - هیونجین +شب بود داشتم برمیگشتم خونه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط