سایه‌های کلاغ

سایه‌های کلاغ

پارت هجدهم | رقص با دشمن

صدای ویولن، تمام سالن را پر کرده بود.

لوسترهای کریستالی، نور طلایی‌شان را روی لباس‌های مشکی مهمان‌ها می‌پاشیدند.

همه ماسک به چهره داشتند.

لبخند می‌زدند...

می‌رقصیدند...

اما پشت هر لبخند، یک اسلحه و یک راز پنهان بود.

آوا برای اولین بار وارد چنین جایی شده بود.

همه چیز آن‌قدر باشکوه بود که بیشتر به یک قصر سلطنتی شباهت داشت تا جلسه‌ی رؤسای مافیا.

اما هرچه بیشتر اطرافش را نگاه می‌کرد، بیشتر احساس می‌کرد شکار است.


---

کاوه خیلی آرام کنار گوشش گفت:

ـ «به هیچ‌کس اعتماد نکن... حتی به من.»

آوا برگشت.

ـ «چی؟»

کاوه فقط لبخند زد.

ـ «امشب... هرکسی ممکنه دشمن باشه.»


---

چند متر آن‌طرف‌تر...

آرمان با یک لیوان نوشیدنی در دست ایستاده بود.

اما از لحظه‌ای که آوا وارد سالن شده بود...

حتی یک بار هم نگاهش را از او برنداشته بود.

رامین کنار او ایستاد.

ـ «رئیس...»

ـ «بگو.»

ـ «فکر کنم کاوه عمداً آورده‌تش اینجا.»

آرمان نگاهش را از آوا برنداشت.

ـ «می‌دونم.»

ـ «دستور می‌دی بیاریمش؟»

چند ثانیه سکوت.

بعد آرمان آرام گفت:

ـ «نه...»

رامین با تعجب نگاهش کرد.

ـ «چرا؟»

آرمان نفس عمیقی کشید.

ـ «اگه جلو همه بهش نزدیک بشم... جنگ شروع می‌شه.»


---

آوا احساس می‌کرد نگاه آرمان روی او سنگینی می‌کند.

خواسته یا ناخواسته، چشمش به او افتاد.

چند ثانیه...

فقط همدیگر را نگاه کردند.

نه صدای موسیقی را می‌شنید...

نه حرف مردم را.

فقط آن نگاه...

نگاهی که هزار حرف نگفته در آن بود.


---

در همان لحظه...

مردی با ماسک طلایی به سمت آن‌ها آمد.

قدبلند...

خوش‌پوش...

و بیش از حد مؤدب.

او مقابل آوا تعظیم کوتاهی کرد.

ـ «افتخار رقص رو بهم می‌دید؟»

آوا خواست مؤدبانه رد کند.

اما قبل از اینکه چیزی بگوید...

کاوه دستش را روی کمر آوا گذاشت.

نگاهش را از مرد برنداشت.

ـ «اون همراه منه.»

مرد لبخندی زد.

ـ «امشب... هیچ‌کس همراه هیچ‌کس نیست.»

همین جمله کافی بود.

چند نفر از رؤسای مافیا، نگاهشان را به سمت آن‌ها برگرداندند.

فضای سالن سنگین شد.


---

ناگهان...

صدای مردی از بالکن طبقه‌ی دوم بلند شد.

ـ «خانم‌ها و آقایان...»

همه ساکت شدند.

مردی با نقاب کلاغ روی بالکن ایستاده بود.

کسی چهره‌اش را نمی‌دید.

او با صدایی بم گفت:

ـ «طبق رسم هر سال... امشب یک راز، فاش خواهد شد.»

همهمه‌ای در سالن پیچید.

آوا احساس عجیبی داشت.

انگار تمام نگاه‌ها کم‌کم به سمت او برمی‌گشت.


---

مرد ادامه داد:

ـ «وارث واقعی خاندان کلاغ...»

قلب آوا از تپش ایستاد.

ـ «امشب... میان ما حضور دارد.»

چند ثانیه سکوت...

بعد ناگهان همه‌ی چراغ‌های سالن خاموش شد.

فقط صدای نفس‌ها...

و قدم‌ها شنیده می‌شد.

آوا با وحشت گفت:

ـ «کاوه؟!»

هیچ جوابی نیامد.

دستش را جلو برد...

اما دیگر دست کاوه را حس نکرد.

از آن طرف...

صدای آرمان را هم نمی‌شنید.

تاریکی مطلق.

ناگهان...

دستی از پشت، دور مچ آوا حلقه شد.

او با ترس خواست جیغ بکشد...

اما دستی روی دهانش قرار گرفت.

صدایی آرام، خیلی نزدیک گوشش زمزمه کرد:

ـ «اگه می‌خوای زنده بمونی... با من بیا.»

آوا تقلا کرد.

اما مرد قوی‌تر بود.

او را میان تاریکی از سالن بیرون کشید.

چند ثانیه بعد...

چراغ‌ها دوباره روشن شدند.

همه با تعجب اطراف را نگاه می‌کردند.

آرمان با دیدن جای خالی آوا، رنگش پرید.

ـ «آوا...؟»

کاوه هم با وحشت اطراف را گشت.

برای اولین بار...

لبخند همیشگی‌اش کاملاً محو شده بود.

روی زمین، درست وسط سالن...

فقط یک پر سیاه کلاغ افتاده بود.

و پشت آن...

با خون نوشته شده بود:

«شکار شروع شد...»
دیدگاه ها (۰)

🖤🥀 معشوقه‌ی مخفی𓆩 پــارت ســه 𓆪 🖤🥀صدای قدم‌ها از راهرو نزدیک...

🖤🥀 سکوت𓆩 پــارت چــهل‌وسوم 𓆪 🖤🥀اسما چند ثانیه فقط به مادرش خ...

پارت ششم: فاصله ی کمقبل از اینکه جونگکوک جواب بدهد، صدای شکس...

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_49فصل بیست‌ویکم...

👑 پارت هشتم | تمرینِ رقصصدای ویولن در سالن تمرین می‌پیچید.لی...

پارت ۳۸ صدای موسیقی از همون لحظه‌ای که وارد کلاب شدیم، همه‌ج...

LESSON

𝕄𝕌𝕊𝕀ℂ🎶𝙿𝙰𝚁𝚃 𝟼 | صدای قلبیک هفته بعد.بالاخره روز ارائه‌ی پروژه...

چند پارتی

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟗ویو اِریامرد دستش رو داخل کت برد.اِریا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط