سایههای کلاغ
سایههای کلاغ
پارت سیویکم | مهمانی کلاغها
عمارت «بلکهالو» درست وسط جنگلی تاریک قرار داشت.
قصری قدیمی با دیوارهای سنگی، پنجرههای بلند و لوسترهایی که نور طلاییشان روی کف مرمر میریخت.
صدها ماشین لوکس جلوی عمارت صف کشیده بودند.
مهمانها...
همه با لباسهای مجلل.
همه با نقاب.
و روی دیوار اصلی سالن، نشان عظیمی از یک کلاغ سیاه با بالهای باز خودنمایی میکرد.
آوا با دیدن آن، بیاختیار نفسش را حبس کرد.
انگار از همان لحظهای که وارد شده بود، احساس میکرد کسی از پشت نقابها نگاهش میکند.
---
آرمان کنار او ایستاده بود.
کتوشلوار مشکی سفارشی، دستکش چرمی و نقابی ساده به رنگ مشکی.
اما نگاهش، مثل همیشه، فقط روی آوا بود.
او آرام گفت:
ـ «از کنارم دور نشو.»
آوا که لباس بلند مخمل زرشکی پوشیده بود و نقاب مشکی با جزئیات نقرهای روی صورت داشت، لبخند کمرنگی زد.
ـ «این جمله رو چند بار قراره بگی؟»
آرمان بدون لبخند جواب داد:
ـ «تا وقتی باورش کنی.»
---
در همان لحظه...
صدای خندهای آشنا از پشت سر آمد.
ـ «اگه اینقدر مراقبش باشی، آخرش از دست خودت فرار میکنه.»
کاوه بود.
کت مشکی، پیراهن یقهباز و نقابی که فقط نیمهی صورتش را پوشانده بود.
با وجود بانداژ زیر لباسش، هنوز با همان اعتمادبهنفس همیشگی راه میرفت.
آوا ناخودآگاه لبخند زد.
ـ «شونهت بهتره؟»
کاوه با شیطنت گفت:
ـ «اگه هر روز اینطوری نگرانم باشی، فردا خوب خوب میشم.»
آوا چشمانش را ریز کرد.
ـ «از خودراضی...»
کاوه خندید.
ـ «بالاخره یه بار بهم فحش دادی، پیشرفت کردی.»
آوا خواست جوابش را بدهد، اما نتوانست جلوی خندهاش را بگیرد.
صدای خندهی کوتاهش، برای چند ثانیه تمام سنگینی روزهای گذشته را کنار زد.
آرمان از دور آن دو را نگاه میکرد.
نه از روی عصبانیت...
از روی نگرانی.
میترسید این لبخندها، روزی دل آوا را به سمتی ببرند که دیگر نتواند برش گرداند.
---
موسیقی کلاسیک در سالن پیچید.
مردی با صدای بلند اعلام کرد:
ـ «رقص اول... آغاز میشود.»
همه به سمت سالن اصلی رفتند.
آرمان دستش را به سمت آوا دراز کرد.
ـ «با من میرقصی؟»
آوا چند لحظه به دستش نگاه کرد.
بعد آرام دستش را در دست آرمان گذاشت.
آرمان او را به وسط سالن برد.
نور لوسترها روی صورتشان میافتاد.
رقصشان آرام بود.
بیکلام.
اما پر از حرفهای ناگفته.
آرمان خیلی آهسته گفت:
ـ «اگه یه روز همهچی تموم بشه...»
آوا نگاهش کرد.
ـ «چی؟»
ـ «دوست دارم یه بار بدون ترس باهات برقصم.»
قلب آوا فشرده شد.
برای اولین بار، آرمان از آینده حرف زده بود.
از آیندهای که خودش هم مطمئن نبود وجود داشته باشد.
---
در گوشهی سالن...
کاوه آن دو را تماشا میکرد.
لیوان نوشیدنی را در دستش میچرخاند.
لیانا کنارش ایستاد.
ـ «هنوزم نگاهش میکنی؟»
کاوه نگاهش را از آوا برنداشت.
ـ «آدم بعضی منظرهها رو... حتی وقتی مال خودش نیستن، دوست داره نگاه کنه.»
لیانا آهی کشید.
ـ «داری خودتو نابود میکنی.»
کاوه لبخند تلخی زد.
ـ «شاید مدتها پیش نابود شدم.»
---
درست همان لحظه...
چراغهای سالن خاموش شدند.
همهجا در تاریکی فرو رفت.
چند زن جیغ کشیدند.
سه ثانیه...
چهار ثانیه...
پنج ثانیه...
بعد چراغها دوباره روشن شدند.
اما...
آوا دیگر وسط سالن نبود.
دست آرمان...
خالی مانده بود.
چند متر آنطرفتر...
فقط نقاب شکستهی آوا روی زمین افتاده بود.
آرمان با صدایی که تمام سالن را لرزاند، فریاد زد:
«آوااااا!»
و در بالکن طبقهی دوم...
مردی با کت سفید، دستش را دور شانهی آوای بیهوش حلقه کرده بود.
همان مرد، با لبخندی آرام، به آرمان نگاه کرد و گفت:
> «برای پیدا کردنش... باید یکی رو قربانی کنی.»
و قبل از اینکه کسی به او برسد...
همراه آوا، در تاریکی ناپدید شد.
پارت سیویکم | مهمانی کلاغها
عمارت «بلکهالو» درست وسط جنگلی تاریک قرار داشت.
قصری قدیمی با دیوارهای سنگی، پنجرههای بلند و لوسترهایی که نور طلاییشان روی کف مرمر میریخت.
صدها ماشین لوکس جلوی عمارت صف کشیده بودند.
مهمانها...
همه با لباسهای مجلل.
همه با نقاب.
و روی دیوار اصلی سالن، نشان عظیمی از یک کلاغ سیاه با بالهای باز خودنمایی میکرد.
آوا با دیدن آن، بیاختیار نفسش را حبس کرد.
انگار از همان لحظهای که وارد شده بود، احساس میکرد کسی از پشت نقابها نگاهش میکند.
---
آرمان کنار او ایستاده بود.
کتوشلوار مشکی سفارشی، دستکش چرمی و نقابی ساده به رنگ مشکی.
اما نگاهش، مثل همیشه، فقط روی آوا بود.
او آرام گفت:
ـ «از کنارم دور نشو.»
آوا که لباس بلند مخمل زرشکی پوشیده بود و نقاب مشکی با جزئیات نقرهای روی صورت داشت، لبخند کمرنگی زد.
ـ «این جمله رو چند بار قراره بگی؟»
آرمان بدون لبخند جواب داد:
ـ «تا وقتی باورش کنی.»
---
در همان لحظه...
صدای خندهای آشنا از پشت سر آمد.
ـ «اگه اینقدر مراقبش باشی، آخرش از دست خودت فرار میکنه.»
کاوه بود.
کت مشکی، پیراهن یقهباز و نقابی که فقط نیمهی صورتش را پوشانده بود.
با وجود بانداژ زیر لباسش، هنوز با همان اعتمادبهنفس همیشگی راه میرفت.
آوا ناخودآگاه لبخند زد.
ـ «شونهت بهتره؟»
کاوه با شیطنت گفت:
ـ «اگه هر روز اینطوری نگرانم باشی، فردا خوب خوب میشم.»
آوا چشمانش را ریز کرد.
ـ «از خودراضی...»
کاوه خندید.
ـ «بالاخره یه بار بهم فحش دادی، پیشرفت کردی.»
آوا خواست جوابش را بدهد، اما نتوانست جلوی خندهاش را بگیرد.
صدای خندهی کوتاهش، برای چند ثانیه تمام سنگینی روزهای گذشته را کنار زد.
آرمان از دور آن دو را نگاه میکرد.
نه از روی عصبانیت...
از روی نگرانی.
میترسید این لبخندها، روزی دل آوا را به سمتی ببرند که دیگر نتواند برش گرداند.
---
موسیقی کلاسیک در سالن پیچید.
مردی با صدای بلند اعلام کرد:
ـ «رقص اول... آغاز میشود.»
همه به سمت سالن اصلی رفتند.
آرمان دستش را به سمت آوا دراز کرد.
ـ «با من میرقصی؟»
آوا چند لحظه به دستش نگاه کرد.
بعد آرام دستش را در دست آرمان گذاشت.
آرمان او را به وسط سالن برد.
نور لوسترها روی صورتشان میافتاد.
رقصشان آرام بود.
بیکلام.
اما پر از حرفهای ناگفته.
آرمان خیلی آهسته گفت:
ـ «اگه یه روز همهچی تموم بشه...»
آوا نگاهش کرد.
ـ «چی؟»
ـ «دوست دارم یه بار بدون ترس باهات برقصم.»
قلب آوا فشرده شد.
برای اولین بار، آرمان از آینده حرف زده بود.
از آیندهای که خودش هم مطمئن نبود وجود داشته باشد.
---
در گوشهی سالن...
کاوه آن دو را تماشا میکرد.
لیوان نوشیدنی را در دستش میچرخاند.
لیانا کنارش ایستاد.
ـ «هنوزم نگاهش میکنی؟»
کاوه نگاهش را از آوا برنداشت.
ـ «آدم بعضی منظرهها رو... حتی وقتی مال خودش نیستن، دوست داره نگاه کنه.»
لیانا آهی کشید.
ـ «داری خودتو نابود میکنی.»
کاوه لبخند تلخی زد.
ـ «شاید مدتها پیش نابود شدم.»
---
درست همان لحظه...
چراغهای سالن خاموش شدند.
همهجا در تاریکی فرو رفت.
چند زن جیغ کشیدند.
سه ثانیه...
چهار ثانیه...
پنج ثانیه...
بعد چراغها دوباره روشن شدند.
اما...
آوا دیگر وسط سالن نبود.
دست آرمان...
خالی مانده بود.
چند متر آنطرفتر...
فقط نقاب شکستهی آوا روی زمین افتاده بود.
آرمان با صدایی که تمام سالن را لرزاند، فریاد زد:
«آوااااا!»
و در بالکن طبقهی دوم...
مردی با کت سفید، دستش را دور شانهی آوای بیهوش حلقه کرده بود.
همان مرد، با لبخندی آرام، به آرمان نگاه کرد و گفت:
> «برای پیدا کردنش... باید یکی رو قربانی کنی.»
و قبل از اینکه کسی به او برسد...
همراه آوا، در تاریکی ناپدید شد.
- ۲۱
- ۰۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط