Chapter Seven, part ³⁰
Chapter Seven, part ³⁰
معاینه طبیب دربار تموم شد و فرمانده و افسر که هر دو کنار جیمین ایستاده بودن سر چرخوندن سمت طبیب.
... شمن پارک برای اینکه بتونن جون امپراطور رو نجات بدن زیاد به خودشون فشار آوردن. فکر میکنم اگر کمی استراحت کنن و تحت مراقبت باشن حالشون بهتر شه، در غیر این صورت پیشنهاد میکنم که استادشون بیان بالا سرشون
هر دو ارشد ها سری تکون دادن و طبیب دربار هم از اتاق خارج شد.
جیمین با صورتی که داد میزد در آرامش نیست توی بستر و داخل اتاقی که از قبل بهش اختصاص داده بودن، دراز کشیده بود.
× به نظرم بهتره استادش رو هرچه زودتر بیاریم، به هر حال اون یه شمنه و ممکنه چیزایی باشه که طبیب نتونه متوجهش بشه پس بهتره خود استادش معاینه اش کنه. به طبیب میگم پرستاری بزاره بالای سر پارک، توعم برو خونه مودانگ⁸ و استادش رو بیار.
< بله قربان
با اطاعتی سریع از فرمانده اش رفت به سمت سربازخونه.
.
.
***
^ الآن باید بزنم تو سرت یا بگم آفرین؟ آخ پسر... حس میکنم خودتو تو خطر انداختی.. به بانو اوک گفتم چون قراره این بچه رو با خودم ببرم و تو تنها میشی پس در اینجا رو ببند و برو خونه پیش بچه ات.
دست روی پیشونیه جیمین گذاشت.
^ خیلی به خودت فشار آوردی. هم مراسم اجرا کردی، هم از قدرتت استفاده کردی. حالا در کنار اینکه از قبل ضعیف بودی و حالت خوب نبود باید مجازات الهه آسمان و اینکه انقد زیاد از تواناییات استفاده کردی رو هم تحمل کنی.
امیدوارم فردا حداقل تبت بخوابه.
درست بود که حالا همچی تموم شده بود ولی جنگ بین جیمین و ارواح آزاردهنده ای که قصد جون امپراطور رو کرده بودن تموم نشده بود. اصلا برای همین تب کرده بود.
هیچ کس نمیدونه که آیا جیمین بازم چیزی دیده یا نه اما یه چیزی مشخص بود، اینکه وضع اینجوری نمیمونه...
.
.
صبح شده بود ولی گوشای جیمین هنوز تو خواب بودن و روحش خسته از نبرد.
در حالی که جیمین توی اتاقش زیر نظر جونگ کوک داشت استراحت میکرد تو اتاق دیگه ای مکالمه ای سر گرفته بود.
.
^ عالیجناب، آیا چیزی از دیروز یادتونه؟
_ کم و بیش.. میشه گفت تقریبا چیز خاصی یادم نیست
^ آیا... صحنه های عجیبی داخل خوابتون ندیدید؟
_ به خاطر ندارم
^ حالتون چی؟ از موقعی که چشم باز کچردید دیگه حالتون بد نشده؟
_ خیر، چه اتفاقی افتاده
استاد یو لحظه ای تردید کرد.
^ راستش، کسی نمیدونه دیروز شمن پارک دقیقا چیکار کرده ولی یه چیزی برام واضحه، برای اینکه بتونه شمارو نجات بده، تموم انرژی ای که داشته رو وسط گذاشته و الآن اصلا حال خوشی نداره
ابروی امپراطور کمی بالا پرید. شمن پارک؟ همونی که اون روز افتاد؟ نه این فکرا درست نیست.
_ الآن حالشون چطوره؟
^ تغییری نکردن، هنوز تب دارن و بیهوش هستن. وقتی یه شمن به این حال میفته یعنی ترکیبی از سختیای جنگ و قدرت خودش روش تاثیر گذاشته. این باعث میشه که مدتی ضعیف بشه. جدا از اینکه اومدم تا مراقب جیمین باشم، اینجا هستم تا جاش رو پر کنم. از امروز تا زمانی که شمن پارک چشم باز کنه من شما رو تحت نظر میگیرم. آیا دیروز تونستید دارویی که تجویز شده بود رو میل کنید؟
چیزی یادش نبود تا اینکه این سوال مطرح شد.
_ من.. اصلا لب نزدم به دارو..
^ میتونید کمی تلاش کنید تا چیزی یادتون بیاد که به ما کمک کنه؟
_ یادمه که میخواستم دارو رو بخورم که انگار چیزی باعث شد لیوان از دستم پرت بشه و بعد همون لحظه همه چیز شروع شد. وقتی ام که نتونستم دیگه تحمل کنم فکر کنم بیهوش شدم.
^ که اینطور، نظر من اینه که تا زمانی که خود پارک بیدار نشده دیگه از دارو استفاده نکنید. جاش سعی کنید بیشتر استراحت کنید. تلاش میکنم مراسماتی که باعث آرامش روح و ذهن میشه در روز های آینده بر پا کنم که بهتون کمک کنه. میتونم برم؟
مین سری تکون داد ولی وقتی که استاد یو سر چرخوند ناگهان دوباره صداش کرد.
_ فکر کنم چیزی یادم اومد...
.
.
***
در حالی که داشت بانداژ دست جیمین رو عوض میکرد به حرفای امپراطور فکر میکرد. با دقت دست ظریفی که بین دستای پینه بسته ی خودش بود رو با پارچه ای آغشته به محلول میبست.
استاد یو هرکاری میکرد تا بچه ای که درست کنار جوانیه خودش قرار گرفت و باهاش رشد کرد رو نجات بده و آرامش رو به زندگیش بیاره. درست روزی که برای اولین بار دیده بودش رو یادش بود...
.
صدای هق هق های پسر بچه ای که لباسی تمیز و نو به تن داشت از کنار دیواری که ترک هایی روش نشسته بود، توجهش رو جلب کرد. مردی جوان با موهای مشکی رو به روش زانو زد و سرش رو نوازش کرد.
^ گم شدی؟
پسر بچه با حس دست مرد و صدایی که توی گوشش پیچید سرش رو بالا گرفت و بهش نگاه کرد. اشک های براق پسرک تمام صورت ناز و کودکانه اش رو خیس کرده بودن. سرش رو به نشونه ی نه تکون داد.
^ پس چرا گریه میکنی؟
+ م-مامان و ب-بابا..
معاینه طبیب دربار تموم شد و فرمانده و افسر که هر دو کنار جیمین ایستاده بودن سر چرخوندن سمت طبیب.
... شمن پارک برای اینکه بتونن جون امپراطور رو نجات بدن زیاد به خودشون فشار آوردن. فکر میکنم اگر کمی استراحت کنن و تحت مراقبت باشن حالشون بهتر شه، در غیر این صورت پیشنهاد میکنم که استادشون بیان بالا سرشون
هر دو ارشد ها سری تکون دادن و طبیب دربار هم از اتاق خارج شد.
جیمین با صورتی که داد میزد در آرامش نیست توی بستر و داخل اتاقی که از قبل بهش اختصاص داده بودن، دراز کشیده بود.
× به نظرم بهتره استادش رو هرچه زودتر بیاریم، به هر حال اون یه شمنه و ممکنه چیزایی باشه که طبیب نتونه متوجهش بشه پس بهتره خود استادش معاینه اش کنه. به طبیب میگم پرستاری بزاره بالای سر پارک، توعم برو خونه مودانگ⁸ و استادش رو بیار.
< بله قربان
با اطاعتی سریع از فرمانده اش رفت به سمت سربازخونه.
.
.
***
^ الآن باید بزنم تو سرت یا بگم آفرین؟ آخ پسر... حس میکنم خودتو تو خطر انداختی.. به بانو اوک گفتم چون قراره این بچه رو با خودم ببرم و تو تنها میشی پس در اینجا رو ببند و برو خونه پیش بچه ات.
دست روی پیشونیه جیمین گذاشت.
^ خیلی به خودت فشار آوردی. هم مراسم اجرا کردی، هم از قدرتت استفاده کردی. حالا در کنار اینکه از قبل ضعیف بودی و حالت خوب نبود باید مجازات الهه آسمان و اینکه انقد زیاد از تواناییات استفاده کردی رو هم تحمل کنی.
امیدوارم فردا حداقل تبت بخوابه.
درست بود که حالا همچی تموم شده بود ولی جنگ بین جیمین و ارواح آزاردهنده ای که قصد جون امپراطور رو کرده بودن تموم نشده بود. اصلا برای همین تب کرده بود.
هیچ کس نمیدونه که آیا جیمین بازم چیزی دیده یا نه اما یه چیزی مشخص بود، اینکه وضع اینجوری نمیمونه...
.
.
صبح شده بود ولی گوشای جیمین هنوز تو خواب بودن و روحش خسته از نبرد.
در حالی که جیمین توی اتاقش زیر نظر جونگ کوک داشت استراحت میکرد تو اتاق دیگه ای مکالمه ای سر گرفته بود.
.
^ عالیجناب، آیا چیزی از دیروز یادتونه؟
_ کم و بیش.. میشه گفت تقریبا چیز خاصی یادم نیست
^ آیا... صحنه های عجیبی داخل خوابتون ندیدید؟
_ به خاطر ندارم
^ حالتون چی؟ از موقعی که چشم باز کچردید دیگه حالتون بد نشده؟
_ خیر، چه اتفاقی افتاده
استاد یو لحظه ای تردید کرد.
^ راستش، کسی نمیدونه دیروز شمن پارک دقیقا چیکار کرده ولی یه چیزی برام واضحه، برای اینکه بتونه شمارو نجات بده، تموم انرژی ای که داشته رو وسط گذاشته و الآن اصلا حال خوشی نداره
ابروی امپراطور کمی بالا پرید. شمن پارک؟ همونی که اون روز افتاد؟ نه این فکرا درست نیست.
_ الآن حالشون چطوره؟
^ تغییری نکردن، هنوز تب دارن و بیهوش هستن. وقتی یه شمن به این حال میفته یعنی ترکیبی از سختیای جنگ و قدرت خودش روش تاثیر گذاشته. این باعث میشه که مدتی ضعیف بشه. جدا از اینکه اومدم تا مراقب جیمین باشم، اینجا هستم تا جاش رو پر کنم. از امروز تا زمانی که شمن پارک چشم باز کنه من شما رو تحت نظر میگیرم. آیا دیروز تونستید دارویی که تجویز شده بود رو میل کنید؟
چیزی یادش نبود تا اینکه این سوال مطرح شد.
_ من.. اصلا لب نزدم به دارو..
^ میتونید کمی تلاش کنید تا چیزی یادتون بیاد که به ما کمک کنه؟
_ یادمه که میخواستم دارو رو بخورم که انگار چیزی باعث شد لیوان از دستم پرت بشه و بعد همون لحظه همه چیز شروع شد. وقتی ام که نتونستم دیگه تحمل کنم فکر کنم بیهوش شدم.
^ که اینطور، نظر من اینه که تا زمانی که خود پارک بیدار نشده دیگه از دارو استفاده نکنید. جاش سعی کنید بیشتر استراحت کنید. تلاش میکنم مراسماتی که باعث آرامش روح و ذهن میشه در روز های آینده بر پا کنم که بهتون کمک کنه. میتونم برم؟
مین سری تکون داد ولی وقتی که استاد یو سر چرخوند ناگهان دوباره صداش کرد.
_ فکر کنم چیزی یادم اومد...
.
.
***
در حالی که داشت بانداژ دست جیمین رو عوض میکرد به حرفای امپراطور فکر میکرد. با دقت دست ظریفی که بین دستای پینه بسته ی خودش بود رو با پارچه ای آغشته به محلول میبست.
استاد یو هرکاری میکرد تا بچه ای که درست کنار جوانیه خودش قرار گرفت و باهاش رشد کرد رو نجات بده و آرامش رو به زندگیش بیاره. درست روزی که برای اولین بار دیده بودش رو یادش بود...
.
صدای هق هق های پسر بچه ای که لباسی تمیز و نو به تن داشت از کنار دیواری که ترک هایی روش نشسته بود، توجهش رو جلب کرد. مردی جوان با موهای مشکی رو به روش زانو زد و سرش رو نوازش کرد.
^ گم شدی؟
پسر بچه با حس دست مرد و صدایی که توی گوشش پیچید سرش رو بالا گرفت و بهش نگاه کرد. اشک های براق پسرک تمام صورت ناز و کودکانه اش رو خیس کرده بودن. سرش رو به نشونه ی نه تکون داد.
^ پس چرا گریه میکنی؟
+ م-مامان و ب-بابا..
- ۶۶۶
- ۱۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط