رمان:#معشوقه_استاد
رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۲۰۵
بوسهاي زدم و لبمو برداشتم که آروم چشمهاشو باز
کرد.
لبخندي زد و باز بغلم کرد و محکم فشارم داد که با
خنده و درد گفتم: ولم کن خفه شدم دیوونه!
روي سرمو محکم بوسید.
یه دفعه بلند شد و روي کولش انداختم و از آشپزخونه بیرون اومد که تقلا کردم و با استرس
گفتم: دیوونه اینجوري نبرم بیرون! میبینند.
بیخیال گفت: ببینند، زنمی دلم میخواد.
معترضانه گفتم: مهرداد!
نزدیک در با خنده روي زمین گذاشتم که چپ چپ
بهش نگاه کردم.
روي بینیم زد.
-اینجور نگام نکن میخورمتا.
سعی کردم نخندم و اخممو نگه دارم.
با بوسهاي که بین دوتا ابروم زد اخمهام از هم باز
شدند و خندیدم.
-حالا شد، گیتار کو؟
به کنار پله اشاره کردم که به سمتش رفت.
_پتومم کنار در افتاده بیزحمت بیارش.
بعد از اینکه گیتار رو برداشت از پله ها بالا رفت و
پتو به دست از پلهها پایین اومد.
شالمو درست کردم.
بهم که رسید خواستم بچرخم در رو باز کنم اما
دستم تو دست مردونش حبس شد که با ابروهاي بالا
رفته بهش نگاه کردم.
-اینجور دستت یخ نمیکنه.
خندیدم و آهانی گفتم.
کفشهامونو پوشیدیم و از ساختمون بیرون اومدیم.
با خوردن سوز سرد به بدنم بیاراده به مهرداد نزدیکتر شدم که شیطون نگاهی بهم انداخت.
-بغلت کنم؟
چپ چپ بهش نگاه کردم.
-اینجا نه.
خندید و باشهاي گفت.
نزدیک دریا روي همون صندلیها نشستیم.
_حیف شد، قهوم سرد شد.
-انشااالله دیگه فردا میخوري، یه ساعت دیگه یه
شام توپ درست کنیم بخوریم.
دستهامو زیر چونم زدم.
-چی درست کنیم؟
شونهاي بالا انداخت که خندیدم و خودشم خندید نگاهی به اون طرف چرخوندم که معترضانه گفت:
مطهره؟
_صبر کن ببینم سپیده نباشه.
نگاهم که تو نگاه ایمانی که هنوزم کنار منقل بود
گره خورد لبخندي زد.
با ضربهاي که مهرداد به سیمها زد از جا پریدم و
ترسیده به سمتش چرخیدم.
-ترسیدم بابا!
با اخم گفت: منو عصبی نکن، باشه؟
با تعجب گفتم: وا! مهرداد؟ چیکارت دارم آخه؟
با همون اخم گفت: نگات به ایمان بخوره یهو می
بینی قاطی کردم، حواست باشه
لبخند بدجنسی زدم.
-داري حسودي میکنی؟ نه؟
نگاه تندي بهم انداخت.
-چی گفتی؟ من حسودي میکنم؟ اصلا براي چی
حسودي کنم؟
خندیدم و بلند شدم.
صندلیمو کنارش گذاشتم و نشستم.
یه دستشو توي دستهام گرفتم.
_اصلا فکر کن اونها نیستند، رو ایمانم اینقدر حساس نباش، من و اون مثل خواهر و برادریم، مثل
برادر نداشتمه نه بیشتر.
اخمهاش از هم باز شدند و لپمو کشید
-باشه وروجک، حالا بگو چه آهنگی واست بزنم.
به صندلی تکیه دادم.
-هر چی خودت دوست داري.
متفکر دستی به چونش کشید.
-یه دفعه دخترهاي اونور چشمم نکنند یا بخوان
مخمو بزنند؟
تهدیدوار چشمهامو ریز کردم.
-چی گفتی؟
خندید.
-هیچی، با خودم بودم.
چشم غرهاي بهش رفتم که پررو بازم خندید.
#پارت_۲۰۵
بوسهاي زدم و لبمو برداشتم که آروم چشمهاشو باز
کرد.
لبخندي زد و باز بغلم کرد و محکم فشارم داد که با
خنده و درد گفتم: ولم کن خفه شدم دیوونه!
روي سرمو محکم بوسید.
یه دفعه بلند شد و روي کولش انداختم و از آشپزخونه بیرون اومد که تقلا کردم و با استرس
گفتم: دیوونه اینجوري نبرم بیرون! میبینند.
بیخیال گفت: ببینند، زنمی دلم میخواد.
معترضانه گفتم: مهرداد!
نزدیک در با خنده روي زمین گذاشتم که چپ چپ
بهش نگاه کردم.
روي بینیم زد.
-اینجور نگام نکن میخورمتا.
سعی کردم نخندم و اخممو نگه دارم.
با بوسهاي که بین دوتا ابروم زد اخمهام از هم باز
شدند و خندیدم.
-حالا شد، گیتار کو؟
به کنار پله اشاره کردم که به سمتش رفت.
_پتومم کنار در افتاده بیزحمت بیارش.
بعد از اینکه گیتار رو برداشت از پله ها بالا رفت و
پتو به دست از پلهها پایین اومد.
شالمو درست کردم.
بهم که رسید خواستم بچرخم در رو باز کنم اما
دستم تو دست مردونش حبس شد که با ابروهاي بالا
رفته بهش نگاه کردم.
-اینجور دستت یخ نمیکنه.
خندیدم و آهانی گفتم.
کفشهامونو پوشیدیم و از ساختمون بیرون اومدیم.
با خوردن سوز سرد به بدنم بیاراده به مهرداد نزدیکتر شدم که شیطون نگاهی بهم انداخت.
-بغلت کنم؟
چپ چپ بهش نگاه کردم.
-اینجا نه.
خندید و باشهاي گفت.
نزدیک دریا روي همون صندلیها نشستیم.
_حیف شد، قهوم سرد شد.
-انشااالله دیگه فردا میخوري، یه ساعت دیگه یه
شام توپ درست کنیم بخوریم.
دستهامو زیر چونم زدم.
-چی درست کنیم؟
شونهاي بالا انداخت که خندیدم و خودشم خندید نگاهی به اون طرف چرخوندم که معترضانه گفت:
مطهره؟
_صبر کن ببینم سپیده نباشه.
نگاهم که تو نگاه ایمانی که هنوزم کنار منقل بود
گره خورد لبخندي زد.
با ضربهاي که مهرداد به سیمها زد از جا پریدم و
ترسیده به سمتش چرخیدم.
-ترسیدم بابا!
با اخم گفت: منو عصبی نکن، باشه؟
با تعجب گفتم: وا! مهرداد؟ چیکارت دارم آخه؟
با همون اخم گفت: نگات به ایمان بخوره یهو می
بینی قاطی کردم، حواست باشه
لبخند بدجنسی زدم.
-داري حسودي میکنی؟ نه؟
نگاه تندي بهم انداخت.
-چی گفتی؟ من حسودي میکنم؟ اصلا براي چی
حسودي کنم؟
خندیدم و بلند شدم.
صندلیمو کنارش گذاشتم و نشستم.
یه دستشو توي دستهام گرفتم.
_اصلا فکر کن اونها نیستند، رو ایمانم اینقدر حساس نباش، من و اون مثل خواهر و برادریم، مثل
برادر نداشتمه نه بیشتر.
اخمهاش از هم باز شدند و لپمو کشید
-باشه وروجک، حالا بگو چه آهنگی واست بزنم.
به صندلی تکیه دادم.
-هر چی خودت دوست داري.
متفکر دستی به چونش کشید.
-یه دفعه دخترهاي اونور چشمم نکنند یا بخوان
مخمو بزنند؟
تهدیدوار چشمهامو ریز کردم.
-چی گفتی؟
خندید.
-هیچی، با خودم بودم.
چشم غرهاي بهش رفتم که پررو بازم خندید.
- ۲.۲k
- ۰۷ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط