رمان:#معشوقه_استاد
رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۲۰۳
نیشخندي زد و رو به روم وایساد.
ناخون کاشته شدشو زیر چونم گذاشت.
_چیه؟
ترسیدي؟
نزدیک صورتم لب زد: مثلا اگه همه بفهمند تو با یه
پسر رابطه داری....
به عقب هلش دادم و با صداي لرزون داد زدم: این
چرندیاتو توي مغزت نکن.
در رو محکم بستم که صداش توي ویلا پیچید.
-بشین باهم حرف بزنیم.
خندید و چرخید و از پلهها پایین رفت.
کل تنم مثل بید میلرزید و دستهام یخ کرده
بودند.
دست به جیب نگاهشو چرخوند.
_پس توهم اهل پولدار تور کردن بودیو خبر نداشتم! همون شب توي مهمون شک کردم که
ربطی به هم دارید.
آروم از پلهها پایین اومدم.
خدایا چی سر هم کنم بگم؟
سعی کردم صدام نلرزه.
-چطور دیدیم؟
به طرفم چرخید.
-همراه دوستام تو ویلاي بغلیم، اومدم توي حیاط
که دیدمت.
خندید.
نمیتونستم جلوي حلقه زدن اشک توي چشمهاموچه
عاشقانه باهم رفتار میکنید.
بگیرم.
-سپیده من...
با صداي مهرداد بهش نگاه کردیم.
-مطهره؟
با دیدن سپیده ابروهاش بالا پریدند.
_آشنایی!
دختر عموي مطهره نیستی؟
سپیده با عشوهی همیشگی توي راه رفتنش به
سمتش رفت.
-درسته آقا مهرداد! میبینم با دختر عمویی که دم
از پاکی میزنه اومدي عشق و ح...
مهرداد با جدیت حرفشو قطع کرد: مواظب
حرفهات باش، مطهره اگه اینجاست به خواست منه
نه خودش.
هردوشون نگاهی به منی که هر لحظه نزدیک بود از
حال برم انداختند.
مهرداد به طرفم اومد.
بازوهامو گرفت که خواستم پسش بزنم اما محکمتر
گرفت و آروم گفت: برو یه چیز بخور رنگت مثل گچ
شده، خودم حلش میکنم.
بغض کردم.
-مهرداد آبرومو میبره.
با آرامش گفت: گفتم حلش میکنم، نگران نباش،
حالا هم برو.
سري تکون دادم که بازومهامو ول کرد.
نگاهی به سپیدهاي که شرارت و تهدید توي
چشمهاش موج میزد انداختم و بعد با ترس و
استرس به سمت آشپزخونه رفتم.
دستمو روي قلبم گذاشتم و لباسمو توي مشتم
گرفتم.
خدایا خودت به دادم برس.
#مهرداد
وقتی که دور شد به طرفش چرخیدم.
-خب، اینجایی که اونو تهدید کنی؟
بهم نزدیک شد و نیشخندي زد.
_نه، واسه چی؟ فقط همراه دوستهام اومدم خوش گذرونی، توي حیاط بودم که اتفاقی شما دوتا رو
دیدم.
رو به روش وایسادم و سرد توي چشمهام نگاه کردم.
-کدوم ویلا؟
-بغلی.
اینبار من نیشخندي زدم.
_با
نیما میگردي؟
انگار انتظار نداشت بشناسمش، یه لحظه چشمهاش
پر از استرس شدند اما بعد خودشو خونسرد نشون
داد.
-با اون نمیگردم، با دوستهام اومدم.
کوتاه خندیدم
گوشیمو از جیبم بیرون آوردم.
-میدونی، وقتی دو نفر تنها تو یه ویلان، آدم
فکراي بدي به سرش میزنه.
نگاه بدي بهش انداختم که گفت: فقط گفتم فکر بد نگفتم واقعا اینطوره که!
_میدونی، منم فکر میکنم کسی نمیدونه با یه عده پسر اومدي خوش گذرونی، میدونی، خیلی
#پارت_۲۰۳
نیشخندي زد و رو به روم وایساد.
ناخون کاشته شدشو زیر چونم گذاشت.
_چیه؟
ترسیدي؟
نزدیک صورتم لب زد: مثلا اگه همه بفهمند تو با یه
پسر رابطه داری....
به عقب هلش دادم و با صداي لرزون داد زدم: این
چرندیاتو توي مغزت نکن.
در رو محکم بستم که صداش توي ویلا پیچید.
-بشین باهم حرف بزنیم.
خندید و چرخید و از پلهها پایین رفت.
کل تنم مثل بید میلرزید و دستهام یخ کرده
بودند.
دست به جیب نگاهشو چرخوند.
_پس توهم اهل پولدار تور کردن بودیو خبر نداشتم! همون شب توي مهمون شک کردم که
ربطی به هم دارید.
آروم از پلهها پایین اومدم.
خدایا چی سر هم کنم بگم؟
سعی کردم صدام نلرزه.
-چطور دیدیم؟
به طرفم چرخید.
-همراه دوستام تو ویلاي بغلیم، اومدم توي حیاط
که دیدمت.
خندید.
نمیتونستم جلوي حلقه زدن اشک توي چشمهاموچه
عاشقانه باهم رفتار میکنید.
بگیرم.
-سپیده من...
با صداي مهرداد بهش نگاه کردیم.
-مطهره؟
با دیدن سپیده ابروهاش بالا پریدند.
_آشنایی!
دختر عموي مطهره نیستی؟
سپیده با عشوهی همیشگی توي راه رفتنش به
سمتش رفت.
-درسته آقا مهرداد! میبینم با دختر عمویی که دم
از پاکی میزنه اومدي عشق و ح...
مهرداد با جدیت حرفشو قطع کرد: مواظب
حرفهات باش، مطهره اگه اینجاست به خواست منه
نه خودش.
هردوشون نگاهی به منی که هر لحظه نزدیک بود از
حال برم انداختند.
مهرداد به طرفم اومد.
بازوهامو گرفت که خواستم پسش بزنم اما محکمتر
گرفت و آروم گفت: برو یه چیز بخور رنگت مثل گچ
شده، خودم حلش میکنم.
بغض کردم.
-مهرداد آبرومو میبره.
با آرامش گفت: گفتم حلش میکنم، نگران نباش،
حالا هم برو.
سري تکون دادم که بازومهامو ول کرد.
نگاهی به سپیدهاي که شرارت و تهدید توي
چشمهاش موج میزد انداختم و بعد با ترس و
استرس به سمت آشپزخونه رفتم.
دستمو روي قلبم گذاشتم و لباسمو توي مشتم
گرفتم.
خدایا خودت به دادم برس.
#مهرداد
وقتی که دور شد به طرفش چرخیدم.
-خب، اینجایی که اونو تهدید کنی؟
بهم نزدیک شد و نیشخندي زد.
_نه، واسه چی؟ فقط همراه دوستهام اومدم خوش گذرونی، توي حیاط بودم که اتفاقی شما دوتا رو
دیدم.
رو به روش وایسادم و سرد توي چشمهام نگاه کردم.
-کدوم ویلا؟
-بغلی.
اینبار من نیشخندي زدم.
_با
نیما میگردي؟
انگار انتظار نداشت بشناسمش، یه لحظه چشمهاش
پر از استرس شدند اما بعد خودشو خونسرد نشون
داد.
-با اون نمیگردم، با دوستهام اومدم.
کوتاه خندیدم
گوشیمو از جیبم بیرون آوردم.
-میدونی، وقتی دو نفر تنها تو یه ویلان، آدم
فکراي بدي به سرش میزنه.
نگاه بدي بهش انداختم که گفت: فقط گفتم فکر بد نگفتم واقعا اینطوره که!
_میدونی، منم فکر میکنم کسی نمیدونه با یه عده پسر اومدي خوش گذرونی، میدونی، خیلی
- ۳.۳k
- ۰۶ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط