{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

:)

:)
دقیقا 3 ساعت و 30 دقیقه پیش یادم رفت تا الان...
اینکه:
نه تو میمانی و نه اندوه و نه هیچ یک از مردم این آبادی
به حباب نگران لب یک رود قسم
و به کوتاهی آن لحظه ی شادی که گذشت
غصه هم میگذرد
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند...

همیشه عاشق این شعر بودم و بهش اعتقاد داشتم و دارم
ولی تقریبا سه ساعت پیش اتفاقی افتاد که یادم رفت
تا اینکه فکر کردم و بعدش زدم زیر گریه و الان یه 20 دقیقه ای هس یادم اومده
دیگه گریه نمیکنم
پست های غمگین هم نمیزارم مث این چن تای قبل
ولی پاکشون هم نمیکنم اون پست هارو تا یادم بمونه که هر چی که شد و هر کی که رفت و هر اتفاقی که افتاد،هر اتفاقی!
یادم باشه که خدا اون بالا هوامو داره...
دوست دارم خدا جونم...خدایا...چاکرتممم...
دیدگاه ها (-۱)

خب....الان که این پست رو میزارم1405/6/31ساعت 23:59دقیقه استد...

‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌𝆬 ‌ּ݂͡ ‌ִ᷅݃݁ ‌᷎݁݁݀𝗆𖫲𖫰𖫱𝖾𝗈𝗐   𝗆𝖾𝗈𖫲𖫰𖫱𝗐   ‌𝗌𝗐...

#خورشیدوماه 🌙☀️part=24(فصل2)«دیدگاه ایرانا» رسیدیم خونه، سلا...

P²⁷The name of the story: A Ruined, Forced Love(عشق تباه شده...

اون اعتمادی که من به تو داشتمهمه یک بار زیر روشد یک بار عوض ...

‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌...

وایییی درود بچه هااا

آغوش ممنوعه🚫🫂🌌#part12سعید:بیاه اول قرصاتو بخور  بعد بخوابمن:...

P⁷سه دختر جلوی نوشته‌ی روی دیوار ایستاده بودند.یورا با ترس گ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط