هوا ابری بود انگاری که آسمان هم دلش گرفته بود اما در بین
هوا ابری بود انگاری که آسمان هم دلش گرفته بود اما در بین تمام این جنجال ها. زوجی با عشق و. تمام قدرت دست در دست هم میان این هوای ابری. راه میرفتند گویی که بهترین لحظه عمرشان و. آخرین روزشان است به حرفای مردم توجهی نمیکردند فقط فضای خیابان را. مانند اتاقی بزرگ. که. انگار برای آنها ترتیب داده شده بود نگاه میکردند و خنده هایشان در بین جمعیت شنیده میشد آن دو زوج ماری و کوک بودن .
ماری یه لحظه ایستاد نه برای اینکه با کوک همراه نشود فقط انگار حرفی برای گفتن داشت که باید به کوک زده میشد. پس دستش را از دست شوهرش در آورد و به او خیره شد با یه جور مظلومیتی خاصی نگاش میکرد اما این مظلومیت زیاد دووم نمیاد که کوک به حرف. اومد .
_خانمی چیزی شده.
+چیزی نیست آقایی اما خب قول میدی اگه بهت بگم قبول کنی . سعی کرد طوری حرف بزند که. برای خواسته اش پسر را راضی کند .
_خانمی اول بگو چیشده .
+قبول کن آقایی. توروخدا
_باشه کیوت من قیافتو اینجوری نکن حالا بگو. چیشده .
+خب راستش مادرت گفت که. فامیلی چند روزی بریم یه کمپ جنگلی
_پسر عموم هست
+میدونست اگه بگه آره. ممکنه کوک راضی نشه چون قبلا با پسر عموی شوهرش در رابطه بوده پس با کمی درنگ و تردید آب دهانش را قورت داد و گفت. +نه عشقم حالا میای .
_هر چی خانمم بگه اما کی راه بیوفتیم .
+همین امشب. اول میریم خونه مامان جون بعد همراه اونا راه میوفتیم .
_باشه شیرینکم .
ادامه دارد..
اینترنتم داره تموم میشه🤧🤧
ماری یه لحظه ایستاد نه برای اینکه با کوک همراه نشود فقط انگار حرفی برای گفتن داشت که باید به کوک زده میشد. پس دستش را از دست شوهرش در آورد و به او خیره شد با یه جور مظلومیتی خاصی نگاش میکرد اما این مظلومیت زیاد دووم نمیاد که کوک به حرف. اومد .
_خانمی چیزی شده.
+چیزی نیست آقایی اما خب قول میدی اگه بهت بگم قبول کنی . سعی کرد طوری حرف بزند که. برای خواسته اش پسر را راضی کند .
_خانمی اول بگو چیشده .
+قبول کن آقایی. توروخدا
_باشه کیوت من قیافتو اینجوری نکن حالا بگو. چیشده .
+خب راستش مادرت گفت که. فامیلی چند روزی بریم یه کمپ جنگلی
_پسر عموم هست
+میدونست اگه بگه آره. ممکنه کوک راضی نشه چون قبلا با پسر عموی شوهرش در رابطه بوده پس با کمی درنگ و تردید آب دهانش را قورت داد و گفت. +نه عشقم حالا میای .
_هر چی خانمم بگه اما کی راه بیوفتیم .
+همین امشب. اول میریم خونه مامان جون بعد همراه اونا راه میوفتیم .
_باشه شیرینکم .
ادامه دارد..
اینترنتم داره تموم میشه🤧🤧
- ۲.۴k
- ۰۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط