{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝙢𝙮 𝙡𝙞𝙖𝙧

𝙢𝙮 𝙡𝙞𝙖𝙧
part:45
با بیرون رفتن جیمین از اتاق پسر آنا لبخند محوی زد.
صدای بحث را از دیوار نازک اتاقش شنیده بود..
~حالا دیگه تو چنگمی،بیب...
آنا دستش روی شکم تختش گذاشت.
~چه دروغ باشی چه واقعیت... فقط تو میتونی نجاتم بدی..و البته.. با پول و شیرین زبونی میتونم نجات پیدا کنم..



(نیویورک، ۳:۲۴pm)
ماشین در خیابان نیویورک حرکت میکردو سمت شرکت با ارزش و قدیمی میرفت..
موسیقی ملایم و کلاسیکی در ماشین پخش میشد و آرامش خاصی را درست میکرد.
ذهنش مشغول بود... تمام فکرش انتقامش بود... و حسی که نباید اجازه میداد حس شود... عشق..
همانطور که در افکار خودش غرق بود، صدای موسیقی قطع صدای زنگ گوشی شروع شد.
مخاطب.. مثل همیشه همان پسر بود..
تماس را دیر ولی بالاخره جواب داد.
خواست چیزی بگوید که جئون شروع کرد.
لوکیشن رو فرستادم... لطفا تا بیست دقیقه دیگه اونجا باش..
پسر حتی اجازه صحبت را هم به کیم تهیونگ نداد و تماس قطع شد



رو به دریا ایستاده بود.. صدای امواج و برخورد قطرات ریز و درشت آب به صخره ها آرامش خاصی را ساخته بود.
پسر لبه صخره بلند ایستاده و به آن صحنه بینظیر خیره بود.
محیطتش آرامش و کاملا در تظاد بود با حسی که جونگکوک آن لحظه داشت.
-اون بچه مال من نیست، مامان... قسم میخورم... کمکم کن.. لطفا..
چشمان پسر از اشک تار شد.
رو به آسمان کرد، التماس کرد و حرف هایش را گفت.
-مامان... خیلی تنها ام.. الان حتی جیمین هم دیگه مثل قبل نیست.. جوری شده که انگار یک غریبه لعنتی ام!
اشک از چشمان درخشان و تیله ای پسر بر روی گونه هایش سقوط کرد.
-مامان...
اون پسر شاید الان سن زیادی داشته باشد، اما هنوز وقتی با مادرش حرف میزند.. همان جونگکوک 7 ساله است.. همان پسر بچه ای که مادرش جلوی چشمش کشته شد.

با آمدن صدای ماشین، پسر اشک هایش را پاک کرد، نفس عمیقی کشید و برگشت.
کیم از ماشینش پیاده شد و سمت جونگکوک رفت.
+کوک؟ حالت خوبه؟
+ته...
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۳)

𝙢𝙮 𝙡𝙞𝙖𝙧part:44(عمارت مین، 8:02am) جیمین تا صبح خواب به چشمان...

حمایت؟ https://wisgoon.com/sarina_ly

𝙢𝙮 𝙡𝙞𝙖𝙧part:27یونگی با شنیدن حقایق از دهان پسر خشکش زد... •ب...

𝙢𝙮 𝙡𝙞𝙖𝙧part:36همانطور که در خیابان به سمت خانه رانندگی میکرد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط