𝙢𝙮 𝙡𝙞𝙖𝙧
𝙢𝙮 𝙡𝙞𝙖𝙧
part:46
سمت مرد برگشت..
-اومدی...
کیم نزدیک تر شد و گونه پسر را لمس کرد و به چشمانش خیره شد
+گریه کردی؟...
جونگکوک نگاهش را از مرد گرفت و به زمین نگاهش را داد.
-نه... خوبم..
+بهم دروغ نگو، سنجاقک... چشات قرمزه..
پسر ساکت ماند.. ولی این وضعیت جونگکوک برای کیم آزاردهنده بود... میخواست او بخندد.. ولی چرا...
تهیونگ تحمل نکرد و پسر را در آغوشش گرفت.
-بگو... بهم بگو کی دلیل این اشکاته..
با این آغوش... پسر دوباره بغضش ترکید و آن اشک های مانند الماسش سرازیر شد.
-خسته شدم، ته.. از همه چیز خسته شدم... من خیلی بی ارزشم... نتونستم قاتل مادرم رو پیدا کنم... کاری کردم که جیمین مجبور شه منو برگردونه نیویورک... و حالا...
+حالا؟..بگو، کوکی...
-آنا...
تهیونگ از آغوش کنار رفت و به چهره آشفته پسر خیره شد.
-آنا حامله هست...
با این حرف... انگار تمام دنیا روی سر کیم خراب شد.
+چی...
پسر سر تکان داد و اشک هایش را پاک کرد.
+بچه.. مال توعه؟
جئون سرش را منفی تکان داد
-نه.. یعنی.. نمیدونم..
کیم یک قدم عقب رفت.
+تو... تو چیکار کردی...
جونگکوک با دو دستش دست او را گرفت.
-قسم میخورم که من حواسم بود... حواسم بود داشتم چیکار میکردم
کیم با دست گرمش گونه پسرش را نوازش کرد.
+دیگه نبینم گریه کنی... فهمیدی؟ خودم حلش میکنم
-اما...
+هیس.. اول باید بفهمیم بچه مال توعه یا نه..
-نه... نیست.. مطمئنم نیست..
+پس.. آنا داره دروغ میگه؟
-آره..
•
•
•
(عمارت مین، 4:10pm)
آنا به خودش در آینه خیره شده بود..گرچه این را هم خوب میدانست که یک فاجعه ببار آورده است.
بچه ای وجود نداشت
و حالا... باید به این فکر می بود که چطور برای آزمایش DNA یک دکتر حرف گوش کن پیدا کند... یا با حرف هایش جیمین را گول میزد.
~جیمین... آره... امروز بهترین فرصتمه..
موهایش را مرتب کرد.. و از اتاق بیرون رفت.. سمت اتاق جیمین رفت.. ولی کسی آنجا نبود.
~لعنتی...
^آنا؟
دختر برگشت و دید که جیمین پشت سر او است.
~آه، جیمی..
^حالت خوبه؟
آنا سر تکان داد.. ولی خودش را مظلوم جلوه داد.
~چطور میتونم خوب باشم؟.. وقتی پسر خالت نمیخواد اینو قبول کنه که بچه تو شکمم مال اونه..
با این حرف جیمین حالش کمی بد شد..
^هنوز از این موضوع مطمئن نیستیم، آنا
~جیمین؟ تو هم؟
^گوش کن-
دختر شروع به گریه کرد.
~به چی گوش کنم؟ مگه من تنهایی این بچه رو درست کردم؟! تو هم داری حرف کوک رو میزنی!
^آنا.. من-
~من از نیویورک نمیرم، هرکجا کوک باشه.. منم همونجا ام
و از کنار جیمین رد شد و آنجا را ترک کرد.
ادامه دارد...
part:46
سمت مرد برگشت..
-اومدی...
کیم نزدیک تر شد و گونه پسر را لمس کرد و به چشمانش خیره شد
+گریه کردی؟...
جونگکوک نگاهش را از مرد گرفت و به زمین نگاهش را داد.
-نه... خوبم..
+بهم دروغ نگو، سنجاقک... چشات قرمزه..
پسر ساکت ماند.. ولی این وضعیت جونگکوک برای کیم آزاردهنده بود... میخواست او بخندد.. ولی چرا...
تهیونگ تحمل نکرد و پسر را در آغوشش گرفت.
-بگو... بهم بگو کی دلیل این اشکاته..
با این آغوش... پسر دوباره بغضش ترکید و آن اشک های مانند الماسش سرازیر شد.
-خسته شدم، ته.. از همه چیز خسته شدم... من خیلی بی ارزشم... نتونستم قاتل مادرم رو پیدا کنم... کاری کردم که جیمین مجبور شه منو برگردونه نیویورک... و حالا...
+حالا؟..بگو، کوکی...
-آنا...
تهیونگ از آغوش کنار رفت و به چهره آشفته پسر خیره شد.
-آنا حامله هست...
با این حرف... انگار تمام دنیا روی سر کیم خراب شد.
+چی...
پسر سر تکان داد و اشک هایش را پاک کرد.
+بچه.. مال توعه؟
جئون سرش را منفی تکان داد
-نه.. یعنی.. نمیدونم..
کیم یک قدم عقب رفت.
+تو... تو چیکار کردی...
جونگکوک با دو دستش دست او را گرفت.
-قسم میخورم که من حواسم بود... حواسم بود داشتم چیکار میکردم
کیم با دست گرمش گونه پسرش را نوازش کرد.
+دیگه نبینم گریه کنی... فهمیدی؟ خودم حلش میکنم
-اما...
+هیس.. اول باید بفهمیم بچه مال توعه یا نه..
-نه... نیست.. مطمئنم نیست..
+پس.. آنا داره دروغ میگه؟
-آره..
•
•
•
(عمارت مین، 4:10pm)
آنا به خودش در آینه خیره شده بود..گرچه این را هم خوب میدانست که یک فاجعه ببار آورده است.
بچه ای وجود نداشت
و حالا... باید به این فکر می بود که چطور برای آزمایش DNA یک دکتر حرف گوش کن پیدا کند... یا با حرف هایش جیمین را گول میزد.
~جیمین... آره... امروز بهترین فرصتمه..
موهایش را مرتب کرد.. و از اتاق بیرون رفت.. سمت اتاق جیمین رفت.. ولی کسی آنجا نبود.
~لعنتی...
^آنا؟
دختر برگشت و دید که جیمین پشت سر او است.
~آه، جیمی..
^حالت خوبه؟
آنا سر تکان داد.. ولی خودش را مظلوم جلوه داد.
~چطور میتونم خوب باشم؟.. وقتی پسر خالت نمیخواد اینو قبول کنه که بچه تو شکمم مال اونه..
با این حرف جیمین حالش کمی بد شد..
^هنوز از این موضوع مطمئن نیستیم، آنا
~جیمین؟ تو هم؟
^گوش کن-
دختر شروع به گریه کرد.
~به چی گوش کنم؟ مگه من تنهایی این بچه رو درست کردم؟! تو هم داری حرف کوک رو میزنی!
^آنا.. من-
~من از نیویورک نمیرم، هرکجا کوک باشه.. منم همونجا ام
و از کنار جیمین رد شد و آنجا را ترک کرد.
ادامه دارد...
- ۸۹۷
- ۰۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط