{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آمدی گریه کنی شعر بخوانی بروی!

آمدی گریه کنی شعر بخوانی بروی!

نامه ای خیس به دستم برسانی بروی!

در سلام تو خداحافظی ات پیدا بود..

قصدت این بود از اول که نمانی بروی

خواستی جاذبه ات را به رخ من بکشی

شاخه ی سیب دلم را بتکانی بروی

جای این قهوه ی فنجان که به آن لب نزدی

تلخ بود این که به جان لب برسانی بروی!

بس نبود اینهمه دیوانه ی ماهت بودم!؟

دلت آمد که مرا سر بدوانی بروی؟

چشم آتش ! مژه رگبار ! دو ابرو ماشه!

باید این گونه نگاهی بچکانی بروی

باشد این جان من این تو، بکشم راحت باش

ولی ای کاش که این شعر بخوانی بروی...
دیدگاه ها (۴)

ﻧﮕﺎﻫﺖ ﮐﻪ ﻣﯽ ﮐﻨﻢﭼﯿﺰﯼ ﻣﺮﺍ ﺍﺯ " ﻧﺪﺍﺷـﺘـﻦ " ﻫﺎ ﺟﺪﺍ ﻣﯽ ﮐﻨﺪﺑﺎ ﺗـــ...

انسانها آفریده شده اند؛ که عشق بورزند و به آنها عشق ورزیده ش...

انسان های بزرگ هیچگاه به کوچکی فردایشان نگاه نمیکنند چون از ...

اینم رفت و برگشت.. تبریک به همه پرسپولیسی ها

عاشقانه های شبنم

نویسنده آوین | 그녀는 내 거야پارت¹⁷ | مراسم ازدواجامشب، آسمانِ بال...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط