همخونه اجباری..
همخونه اجباری..
پارت 33.
"ویو پارک دوین"
هنوز با جونگ کوک چشم توی چشم بودیم..
من دست به سینه..
اونم دست به سینه..
انگار هیچکدوممون قصد کوتاه اومدن نداشتیم..
+«پس قانونت باطله.»
_«باطل نیست.»
+«هست.»
_«نیست.»
+«هست.»
_«...»
جونگ کوک خواست دوباره چیزی بگه...
که...
دینگ دانگ...
زنگ خونه به صدا دراومد..
هردومون همزمان برگشتیم سمت در..
+«کیه این وقت صبح؟»
جونگ کوک شونه بالا انداخت..
_«نمیدونم.»
من رفتم سمت قهوه ساز..
+«باز کن ببین.»
_«باشه.»
جونگ کوک همونطور که فقط یه شلوار راحتی مشکی پوشیده بود..
و هنوز تیشرت تنش نبود..
سمت در رفت..
موهاش هنوز کمی خیس بود..
دستگیره رو پایین کشید..
و در رو باز کرد..
پشت در...
یه زن و مرد حدود پنجاه ساله ایستاده بودن..
خانوم یه جعبه میوه دستش بود..
آقا هم چند تا کیسه خرید گرفته بود..
هر سه نفر...
چند ثانیه فقط به هم نگاه کردن..
خانوم پارک اولین نفر سکوت رو شکست..
_«ببخشید...»
_«دوین خونه نیست؟»
جونگ کوک اخماش جمع شد..
_«دوین؟»
_«بله.»
_«پارک دوین.»
جونگ کوک کاملا عادی گفت:
_«اینجا خونه منه.»
خانوم پارک و آقای پارک همزمان خشکشون زد..
_«...»
_«خونه شما؟»
_«بله.»
_«ولی...»
خانوم پارک یه نگاه به شماره خونه انداخت..
دوباره به جونگ کوک نگاه کرد..
_«اشتباه نیومدیم...»
آقای پارک آروم گفت:
_«عزیزم...»
_«شاید دوین خونه رو فروخته؟»
خانوم پارک با تعجب گفت:
_«بدون اینکه به ما بگه؟!»
جونگ کوک که هنوز نمیدونست این دو نفر کیا هستن..
با احترام گفت:
_«ببخشید...»
_«شما؟»
آقای پارک لبخند زد..
_«ما پدر و مادر دوین هستیم.»
این بار نوبت جونگ کوک بود که جا بخوره..
_«پدر و...»
_«مادر؟»
_«بله.»
_«شما کی هستین؟»
جونگ کوک صاف ایستاد..
_«من جئون جونگ کوک هستم.»
خانوم پارک یه نگاه از سر تا پای جونگ کوک انداخت..
بعد آروم زیر لب به شوهرش گفت:
_«همونه؟»
آقای پارک هم یواش جواب داد:
_«فکر کنم همونه...»
جونگ کوک که زمزمه هاشونو شنیده بود..
_«ببخشید؟»
خانوم پارک لبخند مصنوعی زد..
_«هیچی...»
_«فقط...»
_«شما چرا...»
نگاهش افتاد روی بدن بدون تیشرت جونگ کوک..
چند بار پلک زد..
بعد خیلی آروم گفت:
_«اینجوری در رو باز کردین؟»
جونگ کوک تازه متوجه شد..
یه نگاه به خودش انداخت..
_«اوه...»
_«ببخشید.»
همون موقع...
من از آشپزخونه داد زدم:
+«جونگ کوک کیه؟»
_«نمیدونم.»
+«نمیدونی یعنی چی؟»
_«بیا خودت ببین.»
لیوان قهوه رو روی اپن گذاشتم..
و با قدم های تند سمت در رفتم..
همین که رسیدم...
نگاهم افتاد به دو نفر پشت در..
+«مامان؟!»
+«بابا؟!»
خانوم پارک با اخم نگام کرد..
_«سلام دخترم.»
+«شما اینجا چیکار میکنین؟!»
_«اومدیم ببینیم دیشب اون همکار مستت، دوباره اومده یا نه.»
+«وای مامان...»
آقای پارک اما اصلا حواسش به من نبود..
فقط به جونگ کوک نگاه میکرد..
بعد آروم گفت:
_«دوین...»
_«معرفی نمیکنی؟»
من یه لحظه بین مامان و بابام..
و جونگ کوک که هنوز بدون تیشرت کنار در ایستاده بود نگاه کردم..
بعد دستمو روی صورتم گذاشتم..
+«خدایا...»
+«از همین صبحی شروع شد...»
و دقیقا همون لحظه...
مامانم با یه لبخند معنیدار گفت:
_«پس...»
_«همکارتون...»
_«همین آقاست؟»
من و جونگ کوک همزمان با عجله گفتیم:
+«نه!»
_«نه!»
بعد به هم نگاه کردیم...
و فهمیدیم...
توضیح دادن این وضعیت...
اصلا قرار نیست راحت باشه...
پارت 33.
"ویو پارک دوین"
هنوز با جونگ کوک چشم توی چشم بودیم..
من دست به سینه..
اونم دست به سینه..
انگار هیچکدوممون قصد کوتاه اومدن نداشتیم..
+«پس قانونت باطله.»
_«باطل نیست.»
+«هست.»
_«نیست.»
+«هست.»
_«...»
جونگ کوک خواست دوباره چیزی بگه...
که...
دینگ دانگ...
زنگ خونه به صدا دراومد..
هردومون همزمان برگشتیم سمت در..
+«کیه این وقت صبح؟»
جونگ کوک شونه بالا انداخت..
_«نمیدونم.»
من رفتم سمت قهوه ساز..
+«باز کن ببین.»
_«باشه.»
جونگ کوک همونطور که فقط یه شلوار راحتی مشکی پوشیده بود..
و هنوز تیشرت تنش نبود..
سمت در رفت..
موهاش هنوز کمی خیس بود..
دستگیره رو پایین کشید..
و در رو باز کرد..
پشت در...
یه زن و مرد حدود پنجاه ساله ایستاده بودن..
خانوم یه جعبه میوه دستش بود..
آقا هم چند تا کیسه خرید گرفته بود..
هر سه نفر...
چند ثانیه فقط به هم نگاه کردن..
خانوم پارک اولین نفر سکوت رو شکست..
_«ببخشید...»
_«دوین خونه نیست؟»
جونگ کوک اخماش جمع شد..
_«دوین؟»
_«بله.»
_«پارک دوین.»
جونگ کوک کاملا عادی گفت:
_«اینجا خونه منه.»
خانوم پارک و آقای پارک همزمان خشکشون زد..
_«...»
_«خونه شما؟»
_«بله.»
_«ولی...»
خانوم پارک یه نگاه به شماره خونه انداخت..
دوباره به جونگ کوک نگاه کرد..
_«اشتباه نیومدیم...»
آقای پارک آروم گفت:
_«عزیزم...»
_«شاید دوین خونه رو فروخته؟»
خانوم پارک با تعجب گفت:
_«بدون اینکه به ما بگه؟!»
جونگ کوک که هنوز نمیدونست این دو نفر کیا هستن..
با احترام گفت:
_«ببخشید...»
_«شما؟»
آقای پارک لبخند زد..
_«ما پدر و مادر دوین هستیم.»
این بار نوبت جونگ کوک بود که جا بخوره..
_«پدر و...»
_«مادر؟»
_«بله.»
_«شما کی هستین؟»
جونگ کوک صاف ایستاد..
_«من جئون جونگ کوک هستم.»
خانوم پارک یه نگاه از سر تا پای جونگ کوک انداخت..
بعد آروم زیر لب به شوهرش گفت:
_«همونه؟»
آقای پارک هم یواش جواب داد:
_«فکر کنم همونه...»
جونگ کوک که زمزمه هاشونو شنیده بود..
_«ببخشید؟»
خانوم پارک لبخند مصنوعی زد..
_«هیچی...»
_«فقط...»
_«شما چرا...»
نگاهش افتاد روی بدن بدون تیشرت جونگ کوک..
چند بار پلک زد..
بعد خیلی آروم گفت:
_«اینجوری در رو باز کردین؟»
جونگ کوک تازه متوجه شد..
یه نگاه به خودش انداخت..
_«اوه...»
_«ببخشید.»
همون موقع...
من از آشپزخونه داد زدم:
+«جونگ کوک کیه؟»
_«نمیدونم.»
+«نمیدونی یعنی چی؟»
_«بیا خودت ببین.»
لیوان قهوه رو روی اپن گذاشتم..
و با قدم های تند سمت در رفتم..
همین که رسیدم...
نگاهم افتاد به دو نفر پشت در..
+«مامان؟!»
+«بابا؟!»
خانوم پارک با اخم نگام کرد..
_«سلام دخترم.»
+«شما اینجا چیکار میکنین؟!»
_«اومدیم ببینیم دیشب اون همکار مستت، دوباره اومده یا نه.»
+«وای مامان...»
آقای پارک اما اصلا حواسش به من نبود..
فقط به جونگ کوک نگاه میکرد..
بعد آروم گفت:
_«دوین...»
_«معرفی نمیکنی؟»
من یه لحظه بین مامان و بابام..
و جونگ کوک که هنوز بدون تیشرت کنار در ایستاده بود نگاه کردم..
بعد دستمو روی صورتم گذاشتم..
+«خدایا...»
+«از همین صبحی شروع شد...»
و دقیقا همون لحظه...
مامانم با یه لبخند معنیدار گفت:
_«پس...»
_«همکارتون...»
_«همین آقاست؟»
من و جونگ کوک همزمان با عجله گفتیم:
+«نه!»
_«نه!»
بعد به هم نگاه کردیم...
و فهمیدیم...
توضیح دادن این وضعیت...
اصلا قرار نیست راحت باشه...
- ۵.۶k
- ۰۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط